خانه کتابخانە کتاب، ایران جعلی: استعمار فارس، بحران هویت و مقاومت ملت‌ها

کتاب، ایران جعلی: استعمار فارس، بحران هویت و مقاومت ملت‌ها

سخنی کوتاه

آشتیاکو پورکریم:
با عرض پوزش، ناچارم سخن خود را به زبانی آغاز کنم که برای من کورد و برای دیگر ملت‌های غیرفارسِ خاک اشغال‌شده—از بلوچ و عرب الاحوازی تا تورک آذری، کاسپینی و ترکمن—زبان اشغالگر است؛ زبانی که یادآور سرکوب، شکنجه، زندان، ترور و اعدام است. زبانی که نه ابزار همبستگی، بلکه سلاحی برای نابودی هویت‌ها و زبان‌های اصیل و ملی ما بوده است.

فارسی برای ما ملت‌های محصور در جغرافیای جعلی و ساختگی موسوم به ایران، هرگز زبان مشترک داوطلبانه نبوده است؛ بلکه زبانی تحمیلی است که از سوی استعمارگر ایرانی فارس بر ما تحمیل شد و به‌تدریج به زبان ارتباط اجباری میان ملت‌های تحت سلطه بدل گردید.

از همین‌رو، اگرچه اکنون به ناچار برای رساندن پیام خود از این زبان استفاده می‌کنم، اما باز هم پوزش می‌طلبم که ناچارم با زبانی بیگانه با شما سخن بگویم و بنویسم؛ زبانی که نه انتخاب آزاد ما، بلکه میراث تلخ استعمار و سلطه است.

نویسندە: آشتیاکو پورکریم
رهبر جنبش استقلال طلبان کوردستان

«از طریق آمازون امکان سفارش کتاب به صورت چاپی وجود دارد.»

 

 عنوان:
ایران جعلی: استعمار فارس، بحران هویت و مقاومت ملت‌ها

نویسنده:
آشتیاکو پورکریم “جمال”
✉️ ashtyako.poorkarim@gmail.com

طراحی و صفحه‌آرایی:
مرکز رسانه‌ای کوردناسیون
🌐 www.kurdnation.com

ناشر:
مرکز انتشارات جنبش استقلال‌طلبان کوردستان
✉️ kurdnational@gmail.com

شابک (ISBN):
9798262429875

چاپ و انتشار:
مرکز رسانه‌ای کوردناسیون – ۲۰۲۵

حقوق نشر:
تمامی حقوق مادی و معنوی این کتاب برای نویسنده و ناشر محفوظ است. بازنشر بخشی یا تمامی مطالب تنها با ذکر منبع و اجازه‌ی کتبی مجاز است.

فهرست مطالب

سخنی کوتاه. 3

فهرست مطالب.. 6

مقدمه. 8

فصل اول. 14

فصل دوم. 22

فصل سوم. 34

فصل چهارم. 48

فصل پنجم. 59

فصل ششم. 66

فصل هفتم. 79

فصل هشتم. 88

فصل نهم. 108

فصل دهم. 115

فصل یازدهم. 123

فصل دوازدهم. 130

فصل سیزدهم. 136

فصل چهاردهم. 142

فصل پانزدهم. 149

فصل شانزدهم. 156

فصل هفدهم. 165

فصل هجدهم. 171

فصل نوزدهم. 177

فصل بیستم. 184

سخن پایانی. 190

مقدمه

در جهان معاصر، مفهوم «ملت–دولت» یکی از بنیادهای اصلی نظم بین‌المللی است؛ نظمی که بر اصل حق تعیین سرنوشت ملت‌ها استوار است. این اصل، پس از جنگ جهانی اول و با ظهور اندیشه‌ی «ملت‌ها باید آزاد باشند» در سیاست جهانی، و سپس با تصویب منشور ملل متحد در ۱۹۴۵، به یک اصل حقوقی و سیاسی غیرقابل انکار بدل شد. با این حال، خاورمیانه یکی از مناطقی است که این اصل در آن بیش از هر جای دیگری نقض گردید. تقسیمات استعماری پس از جنگ جهانی اول، به‌ویژه قرارداد سایکس–پیکو (۱۹۱۶) و پیمان لوزان (۱۹۲۳)، نقشه‌ی سیاسی این منطقه را به گونه‌ای رقم زدند که ملت‌های تاریخی و ریشه‌دار به حاشیه رانده شدند و سرزمین‌های آنان میان دولت‌های تازه‌تأسیس تقسیم گردید.

کوردستان بارزترین نمونه‌ی این ظلم تاریخی است؛ ملتی هفتاد میلیونی با زبان، فرهنگ و تاریخ مستقل، که در اثر تصمیمات قدرت‌های استعماری بدون حضور و مشارکت خود، به چهار بخش تقسیم شد: بخشی زیر سلطه‌ی ایران، بخشی دیگر در عراق، بخشی در ترکیه و بخشی در سوریه. کوردها، همانند ملت‌های دیگر چون عرب‌های الاحواز ، بلوچ‌ها، کاسپینیها، ترکمنها، ترکهای آذری و … از آن زمان تاکنون قربانی مرزهای جعلی و سیاست‌های آسیمیلاسیون دولت‌هایی بوده‌اند که نه از درون جوامع بومی، بلکه در اتاق‌های مذاکره‌ی قدرت‌های استعماری خلق شدند.

در میان این دولت‌های مصنوعی، «ایران» جایگاهی ویژه دارد. ایران کنونی، برخلاف تبلیغات ملی‌گرایانه‌ی فارس‌محور، هرگز یک ملت تاریخی یکپارچه نبوده است. این جغرافیا پیکری وصله‌پینه‌شده است که بر شانه‌های کوردها، بلوچ‌ها، عرب‌های الاحواز، ترک‌های آذری، ترکمن‌ها، کاسپینیها و … بنا شده است؛ ملت‌هایی که هر کدام دارای تاریخ، زبان و هویت مستقل‌اند، اما با زور سرنیزه، بمباران، فتوای جهاد، تحریف تاریخ و سرکوب زبان مادری در قفس «ایرانی بودن» زندانی گردیدند.

از ۱۹۳۴، زمانی که رضاشاه پهلوی نام «پرشیا» را به «ایران» تغییر داد، این روند وارد مرحله‌ای نوین شد. تغییر نام تنها یک اقدام سمبولیک نبود، بلکه بخشی از سیاستی کلان بود برای تحمیل شعار «یک ملت، یک زبان، یک پرچم»؛ شعاری که نه از بطن تنوع فرهنگی و تاریخی این سرزمینها، بلکه از دل ایدئولوژی شوونیسم فارس برآمد. رضاشاه برای تثبیت این سیاست، به سرکوب خونین متوسل شد: بمباران لورستان و مناطق کوردستان، کوچ‌های اجباری، و سیاست حذف زبان‌های غیرفارسی از نظام آموزشی.
پسرش، محمدرضا شاه، این مسیر را با ابزارهای ساواک، ارتش و گفتمان «ایران واحد» ادامه داد و هر حرکت هویت‌خواهانه را به جرم «تجزیه‌طلبی» سرکوب کرد.

پس از انقلاب ۱۳۵۷ و سقوط نظام شاهنشاهی، امیدی کوتاه در دل ملت‌های تحت اشغال زاده شد. اما به فاصله‌ای اندک، خمینی با صدور فتوای «جهاد علیه کوردستان» عملاً آغازگر قتل‌عام‌ها، اعدام‌ها و اشغال نظامی کوردستان شد. همان نظامی که شعار آزادی و عدالت سر می‌داد، به‌سرعت در مسیر تداوم همان سیاست‌های فارس‌محور گام نهاد. برای کورد، «ایرانی بودن» یادآور همان فتواها و اعدام‌های دسته‌جمعی است؛ برای عرب الاحوازی، نماد اشغال ۱۹۲۵ و مصادره‌ی نفت؛ برای بلوچ، یادآور اشغالگری، فقر ساختاری و تبعیض تاریخی؛ و برای ترک آذری، نشانه‌ی انکار زبان مادری و تحقیر هویت.

به این ترتیب، آنچه امروز به نام «ایران» شناخته می‌شود، نه یک ملت تاریخی، بلکه مصداق بارز یک دولت استعمارگر خارجی است. زیرا ملت فارس، همانند یک نیروی بیگانه، بر سرزمین‌های  کورد، عرب، بلوچ، ترک و دیگر ملت‌ها سلطه یافته و هویت آنان را به‌زور در قالب «ایرانی» بازتعریف کرده است. همان‌گونه که من در مصاحبه‌هایم بارها تأکید کردەام کە، این ملت‌ها هرگز ایرانی نبوده‌اند و نخواهند بود؛ آنان ملت‌هایی با حافظه، تاریخ و جغرافیای مستقل‌اند که تنها به دلیل سیاست‌های استعماری فارس‌محور در مرزهای جعلی ایران گرفتار شده‌اند.
هر غیرفارسی خود را ایرانی قلمداد کند، دچار از خودگمگشتگی هویتی شدە است، تاریخ و هویتش را فراموش کردە و خود را بە فارس و ایرانی باختە است
“یک کورد کوردستانیست نە ایرانی،عراقی، سوری یا تورکیەای”

از منظر علوم سیاسی و روابط بین‌الملل، ایران نمونه‌ای کم‌نظیر از «ساخت جعلی دولت–ملت» است؛ نمونه‌ای که نه بر پایه‌ی اراده‌ی آزاد ملت‌ها، بلکه بر اساس زور نظامی، قراردادهای استعماری و ایدئولوژی قوم‌محور ایجاد شد. این پدیده را می‌توان با مواردی چون یوگسلاوی سابق، سودان پیش از جدایی جنوب یا اتحاد شوروی سابق مقایسه کرد، اما تفاوت بنیادین در اینجاست که در ایران، ملت فارس خود را به‌عنوان استعمارگری خارجی بر دیگر ملت‌ها تحمیل کرد و این سلطه بیش از یک قرن استمرار یافته است.

پیامدهای این استعمار، فراتر از مرزهای ساختگی ایران نیز رفته است. ایران امروز یکی از کانون‌های اصلی بی‌ثباتی خاورمیانه است: صدور تروریسم و بنیادگرایی شیعی، دخالت مستقیم در عراق، سوریه، لبنان و یمن، و تلاش برای ایجاد «هلال شیعی» همه بخشی از همان منطق مرکزگرای فارس‌محور است که از منابع ملل غیرفارس تغذیه می‌کند و بقای خود را بر فقر، تبعیض و سرکوب آنان استوار ساخته است. در واقع، استمرار ایران به‌عنوان یک دولت جعلی، نه تنها ملت‌های تحت اشغال را به اسارت کشیده، بلکه کل منطقه را در گرداب جنگ، ترور و بی‌ثباتی فرو برده است.

این کتاب در پی آن است که نشان دهد:
۱. ایران، جعلی‌ترین ساختۀ تاریخ معاصر است که بر اساس استعمار خارجی ملت‌های غیرفارس بنا نهاده شد.
۲. هویت جعلی و ساختگی «ایرانی»، قفسی است که زبان، فرهنگ و تاریخ ملت‌های متنوع را نابود کرده و آنان را در وضعیت حاشیه‌ای نگاه داشته است.
۳. پایان استعمار فارس‌محور، نه تنها یک ضرورت اخلاقی و انسانی، بلکه پیش‌شرط صلح و امنیت پایدار در خاورمیانه است.

بر این اساس، این تحقیق با تکیه بر چارچوب‌های نظری علوم سیاسی و روابط بین‌الملل، با بررسی اسناد تاریخی، تحلیل گفتمان‌ها و روایت‌های زنده، می‌کوشد پرده از این پروژه‌ی جعلی بردارد. پرسش محوری این است:
آیا می‌توان آینده‌ی خاورمیانه را بدون بازگشت به هویت‌های راستین ملت‌ها و تحقق حق تعیین سرنوشت آنان تصور کرد؟

در جهانی که اصول دموکراسی، حقوق بشر و حق تعیین سرنوشت به ارزش‌های بنیادین نظم بین‌المللی بدل شده‌اند، استمرار سلطۀ فارس‌محور دیگر قابل توجیه نیست. آینده متعلق به ملت‌هایی است که هویت خود را بازمی‌یابند، پرچم خویش را بر فراز سرزمین خود برافراشته و در قالب دولت‌های مستقل و برابر، نظم نوینی را بنیان می‌نهند. دیر یا زود، ایران به‌مثابه یک پروژه‌ی جعلی فرو خواهد پاشید و جای خود را به خاورمیانه‌ای خواهد داد که در آن کوردستان، الاحواز، بلوچستان، ترکمنستان، کاسپین، آذربایجان و دیگر ملت‌ها به‌عنوان بازیگران مستقل در جامعه‌ی بین‌المللی نقش‌آفرین خواهند بود.

فصل اول

یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم در علوم سیاسی و روابط بین‌الملل، مفهوم ملت–دولت است. این مفهوم بر فرض وجود یک جامعه‌ی تاریخی یکپارچه استوار است که زبان، فرهنگ، حافظه و اراده‌ی سیاسی مشترکی دارد. در نظریه‌های کلاسیک، دولت–ملت به‌عنوان واحد طبیعی و مشروع روابط بین‌الملل شناخته می‌شود. با این حال، تجربه‌ی خاورمیانه نشان داده است که در بسیاری از موارد، آنچه «دولت–ملت» نامیده شد نه محصول ارادۀ آزاد ملت‌ها، بلکه نتیجه‌ی قراردادهای استعماری و پروژه‌های تحمیلی قدرت‌های خارجی بوده است.

ایران یکی از بارزترین نمونه‌های این نوع دولت‌های جعلی است. برخلاف ادعاهای ناسیونالیسم فارس، ایران هرگز یک ملت تاریخی یکپارچه نبوده است. این کشور در شکل کنونی خود، نتیجه‌ی فرایندهایی است که از دل استعمار خارجی و سیاست‌های مرکزگرایانه بیرون آمدند: تقسیمات استعماری سایکس–پیکو (۱۹۱۶) و لوزان (۱۹۲۳)، تغییر نام «پرشیا» به «ایران» توسط رضاشاه در ۱۹۳۴، سیاست «یک ملت، یک زبان»، بمباران‌ها و سرکوب‌های نظامی علیه ملت‌های غیرفارس، و صدور فتوای جهاد خمینی علیه کوردها پس از انقلاب ۱۳۵۷.

مسئله‌ی اصلی این پژوهش آن است که ایران نه یک موجودیت طبیعی و تاریخی، بلکه یک ساختۀ جعلی و استعماری است که بر اساس سلطه‌ی ملت فارس بر ملت‌های دیگر شکل گرفت.

این واقعیت موجب شد که «ایرانی بودن» برای کورد، عرب الاحوازی، بلوچ، ترک آذری، ترکمن و گیلک، نه مایۀ هویت، بلکه نماد اسارت و تلاشی برای سلب هویت از آنان باشد.
مطالعه‌ی ایران به‌مثابه یک دولت جعلی، امکان بازاندیشی در مفهوم دولت–ملت را فراهم می‌آورد. در حالی که نظریه‌های کلاسیک بیشتر بر ملت‌سازی اروپایی تمرکز دارند، ایران نمونه‌ای از «استعمار خارجی بومی‌شده» است؛ جایی که یک ملت (فارس) خود را به‌عنوان ملت حاکم معرفی کرده و سایر ملت‌ها را در قالب «ایرانی» مستحیل ساخته است.

اهمیت سیاسی–منطقه‌ای:
ایران امروز یکی از مراکز اصلی بحران در خاورمیانه است. از جنگ‌های نیابتی در سوریه و یمن گرفته تا حضور در عراق و لبنان، سیاست‌های ایران به بی‌ثباتی منطقه دامن زده است. فهم این بحران بدون درک ریشه‌های جعلی و استعماری ایران ممکن نیست.

اهمیت انسانی–اخلاقی:
برای ملت‌های تحت اشغال، موضوع «ایران» صرفاً یک بحث آکادمیک نیست، بلکه واقعیت زندگی روزمره است: سرکوب زبان مادری، تبعیض ساختاری، فقر تحمیلی، قتل‌عام‌ها، و انکار هویت تاریخی. پژوهش حاضر تلاشی است برای ثبت این تجربه‌ی زیسته و بازنمایی آن در سطح علمی و بین‌المللی.

اهمیت بین‌المللی:
در نظم جهانی امروز، اصول دموکراسی، حقوق بشر و حق تعیین سرنوشت جایگاه بنیادین دارند. استمرار سلطۀ فارس‌محور بر ملت‌های غیرفارس نه تنها ناقض این اصول است، بلکه تهدیدی برای صلح و امنیت بین‌المللی نیز به شمار می‌آید.

پرسش‌هایی کە مطرح میشوند:

چگونه ایران به‌عنوان یک دولت استعمارگر خارجی بر ملت‌های غیرفارس شکل گرفت، و پیامدهای این استعمار در سطح داخلی، منطقه‌ای و جهانی چیست؟

۱. قراردادهای سایکس–پیکو و لوزان چه نقشی در شکل‌گیری ایران کنونی داشتند؟
۲. تغییر نام پرشیا به ایران (۱۹۳۴) چه جایگاهی در ایدئولوژی استعمار فارس داشت؟
۳. ابزارهای تحمیل هویت جعلی ایرانی بر ملت‌های غیرفارس کدام‌اند؟
۴. پیامدهای این سیاست‌ها برای کورد، عرب الاحوازی، بلوچ، ترک آذری، ترکمن و کاسپین چه بوده است؟
۵. ایران چگونه از منابع این ملت‌ها برای صدور بحران و بی‌ثباتی در منطقه بهره‌برداری کرده است؟
۶. چه سناریوهایی برای آینده‌ی ملت‌های تحت اشغال ایران متصور است؟

هدف از نوشتن این کتاب:

  • هدف نظری: نقد مفهوم دولت–ملت در خاورمیانه و نشان دادن جعلی بودن ایران به‌مثابه یک دولت استعمارگر.
  • هدف تاریخی: مستندسازی روندهایی که از اوایل قرن بیستم تا امروز به تحمیل هویت جعلی ایرانی انجامید.
  • هدف سیاسی–اجتماعی: تحلیل تجربه‌ی ملت‌های تحت اشغال و تبیین چرا «ایرانی بودن» برای آنان نماد اسارت و سلب هویت است.
  • هدف بین‌المللی: نشان دادن اینکه پایان استعمار فارس‌محور پیش‌شرط صلح پایدار در خاورمیانه است.

این نوشتار بر این پیش‌فرض استوار است که «ایران» در شکل کنونی خود یک دولت جعلی است که نه بر پایه‌ی اراده آزاد مردمان، بلکه بر اثر استعمار خارجی و با اشغال سرزمین‌های ملت‌های غیرفارس ساخته شد. هویت موسوم به «ایرانی» در این چارچوب نه یک هویت طبیعی و تاریخی، بلکه ابزاری ایدئولوژیک بوده است؛ ابزاری برای انکار هویت‌های واقعی کورد، بلوچ، عرب الاحوازی، ترک آذری، ترکمن، گیلک و دیگر ملت‌ها و تثبیت سلطه‌ی سیاسی–فرهنگی فارس.

استمرار این سلطه‌ی استعمارگرانه در سده گذشته، یکی از علل بنیادین بحران‌های داخلی ایران—از سرکوب سیاسی و تبعیض اقتصادی گرفته تا اعتراضات گسترده و مقاومت‌های مسلحانه—بوده و هم‌زمان به عامل بی‌ثباتی مزمن در سطح منطقه‌ای در خاورمیانه بدل شده است.

تحقق صلح و امنیت پایدار نه از مسیر تداوم نظم فارس‌محور، بلکه تنها از رهگذر به‌رسمیت‌شناختن حق تعیین سرنوشت ملت‌ها و پایان دادن به استعمار فارس امکان‌پذیر است.

این تحقیق از رویکردی میان‌رشته‌ای بهره می‌گیرد و تلاش می‌کند با ترکیب روش‌های گوناگون، تصویری جامع و تحلیلی از پدیده‌ی «ایران» به‌مثابه یک دولت جعلی و استعمارگر ارائه دهد. نخست، بر تحلیل تاریخی–انتقادی تکیه دارد؛ بدین معنا که اسناد و رویدادهای کلیدی همچون قراردادهای استعماری سایکس–پیکو و لوزان، تغییر نام پرشیا به ایران در ۱۹۳۴، سرکوب‌های نظام پهلوی و سیاست‌های جمهوری اسلامی مورد واکاوی قرار می‌گیرند تا ریشه‌های شکل‌گیری و تداوم این استعمار آشکار شود.

در گام بعد، پژوهش از تحلیل گفتمان بهره می‌گیرد تا نشان دهد چگونه ایدئولوژی فارس‌محور در متون آموزشی، رسانه‌های رسمی و گفتمان‌های سیاسی بازتولید شده و به ابزاری برای انکار هویت ملت‌های غیرفارس بدل گردیده است. سپس با رویکرد مطالعه‌ی تطبیقی، تجربه‌ی ایران با نمونه‌های تاریخی مشابه همچون یوگسلاوی سابق، سودان پیش از جدایی جنوب، و اتحاد شوروی مقایسه می‌شود تا وجوه اشتراک و تمایز آن در فرایند فروپاشی یا مقاومت در برابر فروپاشی روشن گردد.

این پژوهش همچنین بر تحلیل تجربی تکیه دارد و واقعیت‌های عینی سرکوب، تبعیض، فقر ساختاری و مقاومت ملت‌های تحت اشغال ایران را به‌عنوان داده‌های اساسی بررسی می‌کند. در نهایت، پژوهش در چارچوب حقوق بین‌الملل جای می‌گیرد و با ارجاع به منشور ملل متحد، میثاق‌های بین‌المللی و اصول حق تعیین سرنوشت، به ارزیابی مشروعیت یا عدم مشروعیت ایران به‌مثابه یک دولت–ملت می‌پردازد.

پژوهش حاضر در بیست فصل تنظیم شده است که هر بخش آن بر یکی از ابعاد اساسی مسئله‌ی ایران جعلی، استعمار فارس و مقاومت ملت‌ها تمرکز دارد. فصل دوم به تبیین چارچوب نظری و مفهومی اختصاص یافته و مبانی تحلیلی این تحقیق را فراهم می‌سازد. در فصل‌های سوم تا هفتم، ریشه‌های تاریخی شکل‌گیری «ایران» به‌عنوان یک پروژه‌ی جعلی و استعمارگر بررسی می‌شود؛ از قراردادهای استعماری آغاز قرن بیستم تا سیاست‌های ملت‌سازی تحمیلی پهلوی و استمرار آن در جمهوری اسلامی.

در ادامه، فصل‌های هشتم تا پانزدهم به مطالعه‌ی تجربیات مشخص ملت‌های مختلف—از جمله کوردها در روژهلات، عرب‌های الاحواز، بلوچ‌ها، ترک‌های آذری، ترکمن‌ها، گیلک‌ها و قشقایی‌ها—اختصاص دارد. این بخش نشان می‌دهد که چگونه سیاست‌های فارس‌محور به سرکوب، تبعیض و مقاومت در هر یک از این ملت‌ها انجامیده است.

فصل‌های شانزدهم تا هجدهم ایران را در مقام یک بازیگر بحران‌ساز در سطح منطقه‌ای و جهانی تحلیل می‌کنند؛ از صدور بی‌ثباتی و تروریسم تا بهره‌برداری از منابع ملت‌های تحت استعمار در پروژه‌های ژئوپولیتیک. در پایان، فصل‌های نوزدهم و بیستم به بررسی راه‌های رهایی ملت‌ها، سناریوهای ممکن برای آینده، و ارائه‌ی یک نتیجه‌گیری کلی می‌پردازند که چشم‌انداز پایان استعمار فارس و تحقق حق تعیین سرنوشت را ترسیم می‌کند.

فصل دوم

هر پژوهش علمی نیازمند چارچوب نظری و مفهومی است که بتواند داده‌ها، روایت‌ها و تحلیل‌ها را در یک منظومه‌ی فکری منسجم قرار دهد. در این تحقیق که به بررسی «ایران به‌مثابه یک دولت جعلی و استعمارگر خارجی» می‌پردازد، لازم است سه دسته مفاهیم کلیدی روشن شود:
۱. مفاهیم بنیادین ملت و دولت–ملت در علوم سیاسی؛
۲. نظریه‌ها و رویکردهای مربوط به استعمار، به‌ویژه استعمار خارجی در بافت خاورمیانه؛
۳. مفهوم «هویت جعلی» و پیوند آن با فرآیندهای ملت‌سازی تحمیلی.

ملت و ملت–دولت در علوم سیاسی

ملت به‌مثابه یک اجتماع تاریخی

در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی، ملت تعاریف متعددی دارد. بندیکت اندرسن (Anderson) ملت را «جماعتی خیالی» می‌داند که اعضای آن حتی اگر یکدیگر را نشناسند، خود را در یک اجتماع مشترک تصور می‌کنند. ارنست گلنر (Gellner) ملت را محصول مدرنیته و نوسازی می‌داند؛ فرآیندی که با آموزش، رسانه و صنعت، جمعیت‌ها را در قالب واحدهای ملی شکل می‌دهد. در مقابل، آنتونی اسمیت (Smith) بر تداوم تاریخی ملت‌ها و پیوند آن‌ها با قومیت‌های پیشامدرن تأکید می‌کند.

ملت کورد، ملت عرب الاحواز، ملت بلوچ و دیگر ملت‌های غیر فارس در ایران از این منظر واجد همه‌ی شاخص‌های ملت هستند: زبان مستقل، تاریخ مکتوب، سرزمین مشخص، حافظه‌ی تاریخی و احساس تعلق جمعی. اما آنچه مانع تحقق دولت–ملت برای آنان شده، نه فقدان شرایط، بلکه سلطه‌ی یک دولت استعمارگر بر آنان بوده است.

ملت–دولت در نظریه‌های روابط بین‌الملل

مدل «ملت–دولت» (Nation-State) به‌عنوان ستون فقرات نظم بین‌المللی پس از معاهده‌ی وستفالی (۱۶۴۸) شناخته می‌شود. این مدل بر اصل «حاکمیت ملی» استوار است و واحدهای سیاسی را به رسمیت می‌شناسد. پس از جنگ جهانی دوم و با منشور ملل متحد (۱۹۴۵)، اصل «حق تعیین سرنوشت» ملت‌ها به‌عنوان قاعده‌ای حقوقی تثبیت شد.

با این حال، تجربه‌ی خاورمیانه نشان داد که بسیاری از دولت‌های به‌ظاهر «ملت–دولت» در واقع موجودیت‌های جعلی‌اند که بر اساس تصمیمات قدرت‌های استعماری و بدون مشارکت ملت‌ها شکل گرفتند. ایران در این چارچوب نمونه‌ی روشن یک دولت مصنوعی و تحمیلی است.

استعمار

استعمار (Colonialism) در ادبیات کلاسیک به معنای سلطه‌ی یک قدرت خارجی بر سرزمین‌ها و ملت‌های دیگر است. این سلطه معمولاً با ابزار نظامی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اعمال می‌شود و هدف آن ادغام منابع و هویت ملت تحت سلطه در خدمت ملت استعمارگر است.

در ادبیات علوم سیاسی، «استعمار داخلی» (Internal Colonialism) به شرایطی گفته می‌شود که یک گروه قومی در درون یک کشور بر دیگر گروه‌ها سلطه یافته و آنان را به حاشیه می‌راند. اما در مورد ایران، این تعریف کافی نیست. زیرا سلطه‌ی فارس بر کورد، عرب، بلوچ و ترک نه صرفاً شکاف درون یک ملت، بلکه اشغال سرزمین‌های ملت‌های دیگر است. از این‌رو، دقیق‌تر است که این وضعیت را استعمار خارجی بنامیم.

ملت فارس به‌عنوان یک نیروی بیگانه، سرزمین‌های کوردستان، الاحواز، بلوچستان و آذربایجان را اشغال کرد و آن‌ها را در قالب هویت جعلی «ایران» بازتعریف نمود. این دقیقاً همان منطق استعمار است: تغییر هویت بومی و جایگزینی آن با هویت استعمارگر.

بررسی تطبیقی نشان می‌دهد که تجربه‌ی ایران را می‌توان در کنار نمونه‌های تاریخی مشابهی قرار داد. یوگسلاوی کشوری چندملیتی بود که تحت فشارهای قومی و ملی، سرانجام در دهه‌ی ۱۹۹۰ فروپاشید و به چند دولت مستقل تقسیم شد. سودان نیز پس از دهه‌ها جنگ داخلی، در نهایت با برگزاری همه‌پرسی، جدایی جنوب سودان را پذیرفت و یک دولت جدید در آفریقا پدید آمد. اتحاد جماهیر شوروی هم نمونه‌ای دیگر از یک امپراتوری چندملیتی بود که با فروپاشی خود، بیش از پانزده جمهوری مستقل را به‌وجود آورد.

ایران از بسیاری جهات با این نمونه‌ها شباهت دارد: دولتی چندملیتی است که با سرکوب و انکار هویت‌های متنوع سرپا نگاه داشته شده است. اما یک تفاوت اساسی وجود دارد: در ایران، ملت فارس خود را همچون استعمارگری خارجی بر دیگر ملت‌ها تحمیل کرده و این سلطه را در قالب مفهومی جعلی با عنوان «ملیت ایرانی» بازتعریف کرده است. به بیان دیگر، آنچه در یوگسلاوی، سودان و شوروی به‌عنوان بحران تنوع ملی شناخته می‌شد، در ایران شکلی استعماری و تحمیلی به خود گرفته و در لفافه‌ی «ایرانیت» پنهان شده است.

هویت جعلی و ملت‌سازی تحمیلی

ملت‌سازی، در علوم سیاسی، فرایندی است که طی آن دولت‌ها می‌کوشند با ایجاد روایت‌های مشترک تاریخی، زبانی و فرهنگی، «هویتی واحد» را برای مجموعه‌ای متکثر از جمعیت‌ها تعریف کنند. در بسیاری از جوامع، این ملت‌سازی محصول روندی تاریخی، توافق اجتماعی و تجربه‌ی مشترک ملت‌هاست؛ اما در برخی موارد، ملت‌سازی به‌شکل تحمیلی و جعلی صورت می‌گیرد. ایران معاصر نمونه‌ی بارز چنین پروژه‌ای است: تلاشی که از دهه ۱۹۳۰ به رهبری رضاشاه آغاز شد و تا امروز ادامه یافته است.

به جای بازتاب تنوع واقعی ملت‌های ساکن این جغرافیا (کورد، عرب، ترک، بلوچ، ترکمن، کاسپین و دیگران)، پروژه‌ی فارس‌محور کوشید همه‌ی آنان را در قالب «ایرانی» فروبکاهد؛ هویتی ساختگی که هیچ پایه تاریخی و اجتماعی نداشت.

سازوکارهای هویت‌سازی جعلی و بحران مشروعیت در ایران

آنچه امروز به‌عنوان «هویت ایرانی» شناخته می‌شود، در واقع قفسی سیاسی–ایدئولوژیک است که با ابزارهای سخت (زور نظامی، سرکوب سیاسی) و نرم (ایدئولوژی، تحریف تاریخ، تغییر جغرافیا و نام‌ها) ساخته شده است. در این بخش، به بررسی سازوکارهای این هویت‌سازی جعلی، پیامدهای آن برای ملت‌های غیرفارس، مقایسه تطبیقی با دیگر نمونه‌های استعماری و جایگاه آن در حقوق بین‌الملل می‌پردازیم.

 ابزارهای هویت‌سازی جعلی

تغییر نام پرشیا به ایران  ١٩٣٤
تغییر نام پرشیا به ایران، در نگاه نخست یک تصمیم اداری به‌نظر می‌رسید، اما در واقع اقدامی استراتژیک برای جعل هویت بود. با این تغییر، رژیم پهلوی کوشید همه ملت‌های تحت سلطه را «ایرانی» بنامد و بدین وسیله یک هویت سیاسی مصنوعی و یکپارچه بسازد. این تغییر نه تنها واقعیت تاریخی ملت‌های کورد، عرب، بلوچ، ترک و ترکمن را نادیده گرفت، بلکه زمینه را برای سیاست‌های آسیمیلاسیون بعدی فراهم آورد.

سیاست یک ملت، یک زبان
زبان فارسی به‌عنوان تنها زبان رسمی آموزش، اداری و رسانه‌ای معرفی شد و زبان‌های کوردی، ترکی، عربی، بلوچی و ترکمنی به حاشیه رانده شدند. کودکان از نخستین روز مدرسه آموختند که زبان مادری‌شان «لهجه» یا «زبان بی‌ارزش» است و تنها باید به فارسی سخن بگویند. این سیاست، یکی از ابزارهای اصلی نابودی هویت‌های غیرفارس و تحمیل «ایرانی بودن» بود.

سرکوب نظامی
هرگونه مقاومت در برابر این پروژه با خشونت پاسخ داده شد. بمباران لورستان توسط رضاشاه برای سرکوب عشایر، سرکوب خونین ساواک در دوران محمدرضا شاه، و فتوای خمینی در سال ۱۹۷۹ برای جهاد علیه کوردستان، از نمونه‌های بارز این سیاست‌اند. ارتش و سپاه پاسداران همواره ابزار اصلی برای تثبیت سلطه فارس‌محور بوده‌اند.

تحریف و بازنویسی تاریخ
تاریخ رسمی ایران به‌گونه‌ای بازنویسی شد که ملت‌های غیرفارس به «اقوام ایرانی» تقلیل یابند. در کتاب‌های درسی، کوردها، ترک‌ها و عرب‌ها نه به‌عنوان ملت‌های مستقل با گذشته‌ای غنی، بلکه به‌عنوان شاخه‌هایی از «ملت ایران» معرفی شدند. قیام‌ها و جنبش‌های استقلال‌طلبانه یا به‌عنوان «فتنه و تجزیه‌طلبی» سرکوب شدند یا از حافظه تاریخی حذف گشتند.

تغییر جغرافیا و نام‌های بومی
نام‌های اصیل و تاریخی شهرها و مناطق تغییر یافت: محمره به خرمشهر، اورمیه به رضائیه، سنه به سنندج. این تغییرات، تلاشی بود برای پاک‌کردن حافظه تاریخی ملت‌ها و بازنویسی نقشه ذهنی ایران بر اساس روایت فارس‌محور.

ایجاد اسطوره‌های هویتی
رژیم پهلوی با برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی و تبلیغ «ایران باستان» کوشید روایت ملی جعلی بسازد. در این روایت، ملت فارس وارث هخامنشیان و ساسانیان معرفی شد و سایر ملت‌ها به حاشیه رانده شدند.

ایرانی بودن به‌مثابه سلب هویت ملل غیرفارس

از منظر ملت‌های غیرفارس، «ایرانی بودن» هرگز به معنای تعلق، غرور یا هویت مشترک نبوده است. بلکه به تعبیر استعاری، ایرانی بودن یک قفس است؛ قفسی که در آن زبان نابود می‌شود، زیرا کودک کورد یا بلوچ نمی‌تواند در مدرسه به زبان خود بخواند و بنویسد؛ فرهنگ به حاشیه رانده می‌شود، زیرا جشن‌ها و آیین‌های محلی یا ممنوع‌اند یا به‌شکل تحریف‌شده ارائه می‌شوند؛ تاریخ انکار می‌شود، زیرا قیام‌ها و مقاومت‌های ملت‌ها «تجزیه‌طلبی» خوانده می‌شود؛ و هویت از میان می‌رود، زیرا فرد باید خود را «ایرانی» بداند، حتی اگر در دل و عمل کورد، ترک، بلوچ یا عرب باشد.

این قفس مشابه الگوهای استعمار در دیگر نقاط جهان عمل کرده است. همان‌گونه که استعمارگران اروپایی در آفریقا با مرزبندی‌های مصنوعی، هویت‌های بومی را نابود کردند، ایران نیز با تحمیل «ایرانی بودن» کوشید ملت‌های متنوع منطقه را به اجزای یک هویت جعلی بدل سازد.

اولویت‌های تاریخی ملت‌ها؛ تمایز یا همگرایی؟

سازوکار هویت‌سازی جعلی، علاوه بر ابزارهای رسمی، در سطح حافظه جمعی نیز ناکام مانده است. برای نمونه، آیا می‌توان کوردی را یافت که از مرگ امیرکبیر، محمد تقی پسیان، ستارخان یا رضا شاه پالانی متأثر شود یا تاریخ مرگ آن‌ها را به‌خاطر داشته باشد؟ آیا قراردادهای ترکمانچای و گلستان برای یک کورد اهمیتی دارند؟ آیا کوردی را می‌شناسید که به قاسم سلیمانی یا خلخالی افتخار کند؟ پاسخ منفی است.

در مقابل، برای کوردها، مرگ اسماعیل آقای سمکو، پیشوا قاضی محمد، شیخ محمود،شیخ سعید، شیخ رضا درسیم، یا بی‌بی مریم بختیاری، سردار اسعد، سردار عیوض خان، مریم قلاوند، حوادثی تعیین‌کننده‌اند. پیمان‌هایی چون لوزان و الجزایر یادآور خیانت و تلخی‌اند، در حالی که قرارداد سیور نشانه امید و رهایی است. این نشان می‌دهد که اولویت‌های تاریخی ملت‌ها مستقل و متفاوت‌اند و «ایرانی بودن» هرگز نتوانسته بر آن‌ها غلبه کند.

مقایسه بین‌المللی

  • هند بریتانیا: استعمار بریتانیا با خلق «هند واحد» مجموعه‌ای از ملت‌ها را زیر یک پرچم تحمیلی گرد آورد.
  • یوگسلاوی سابق: دولت مرکزی کوشید با ایدئولوژی واحد، هویت‌های متنوع بالکان را سرکوب کند، اما نهایتاً فروپاشید.
  • ایران: مشابه این نمونه‌ها، ایران نیز با ابزار زبان، تاریخ و زور کوشید ملت‌های غیرفارس را «ایرانی» سازد، اما واقعیت چندملتی این جغرافیا همواره در برابر آن مقاومت کرده است.

حق تعیین سرنوشت و مشروعیت بین‌المللی

جایگاه در حقوق بین‌الملل
حق تعیین سرنوشت از بنیادی‌ترین اصول نظم نوین بین‌المللی است. منشور ملل متحد (۱۹۴۵) و میثاق‌های ۱۹۶۶ بر این اصل تأکید دارند. ملت‌ها باید بتوانند آزادانه نهادهای سیاسی و اجتماعی خود را برگزینند (بُعد داخلی) و در شرایط استعمار یا اشغال، از طریق جدایی یا استقلال، موجودیت خود را بازیابند (بُعد خارجی). نمونه‌های الجزایر، اریتره، تیمور شرقی و سودان جنوبی این حق را عملی ساخته‌اند.

ایران و نقض حق تعیین سرنوشت
ایران با ایدئولوژی شونیسم فارس، موجودیت ملت‌های کورد، عرب، بلوچ، ترک آذری، ترکمن و کاسپینی را انکار کرده و آنان را به «اقوام ایرانی» تقلیل داده است. نشانه‌های این نقض آشکار عبارتند از:

  • محرومیت از همه‌پرسی و انتخابات آزاد؛
  • ممنوعیت زبان مادری؛
  • سرکوب خونین مطالبات ملی؛
  • استعمار منابع اقتصادی.

مشروعیت یا نامشروعیت ایران
بر اساس دکترین «رضایت ملت‌ها»، دولتی که بر پایه زور،

اشغال و انکار هویت ملت‌ها بنا شده باشد، فاقد مشروعیت است. از این منظر، ایران بیش از آنکه به کشورهایی چون سوئیس یا کانادا شباهت داشته باشد، با نمونه‌های استعماری و فروپاشیده‌ای چون یوگسلاوی یا سودان جنوبی مقایسه‌پذیر است.

چارچوب نظری این نوشتەها نشان می‌دهد که:
۱. ملت‌های غیرفارس (کورد، عرب الاحواز، بلوچ، ترک آذری، ترکمن، گیلک و کاسپینی) دارای تمام شاخص‌های ملت‌اند.
۲. آنچه «ایران» نامیده می‌شود، محصول استعمار خارجی است که با زور و تحمیل، ملت‌های گوناگون را در قفس «ایرانی بودن» زندانی کرده است.
۳. این قفس، همانند دیگر پروژه‌های استعماری، محکوم به شکست است.
۴. استمرار این وضعیت ناقض حقوق بین‌الملل و عامل بی‌ثباتی منطقه‌ای است.
۵. صلح پایدار در خاورمیانه تنها زمانی ممکن خواهد بود که این قفس در هم شکسته شود و ملت‌ها آزادانه سرنوشت خود را تعیین کنند.

فصل سوم

ریشه‌های تاریخی جعلی‌سازی ایران؛ از صفویه تا رضاشاه

هر دولت–ملت مدرن برای تثبیت مشروعیت خود، نیازمند نوعی روایت تاریخی است. این روایت معمولاً گذشته‌ای مشترک، زبان واحد، و حافظه‌ای جمعی را برجسته می‌کند تا «ملت» به‌عنوان یک پیکر واحد معنا پیدا کند. اما باید میان دو نوع دولت–ملت تمایز قائل شد:

  • دولت طبیعی: آنکه بر اساس پیوندهای واقعی ملت‌ها، ارادۀ جمعی و همزیستی تاریخی شکل می‌گیرد. نمونه‌هایی چون نروژ، یونان یا جمهوری چک، حاصل جنبش‌های واقعی مردم برای خودمختاری و استقلال‌اند.
  • دولت جعلی: آنکه نه از بطن ارادۀ ملت‌ها، بلکه از دل تحریف تاریخ، مهندسی ایدئولوژیک و سلطۀ نظامی زاده می‌شود. در این حالت، «ملت» صرفاً یک برساخت سیاسی است که با زور تحمیل می‌گردد.

ایران نمونه بارز دولت جعلی است. این ساختار سیاسی از همان آغاز نه بر پایه توافق ملت‌های ساکن جغرافیای متنوعش، بلکه بر اساس سلطۀ یک قوم (ملت فارس) بر سایر ملت‌ها بنا شد.

از صفویه به بعد، پروژه‌ای پیوسته برای ایجاد «ایران واحد» دنبال شد؛ پروژه‌ای که سه ستون اصلی داشت:

  1. مذهب رسمی (تشیع دوازده‌امامی) به‌عنوان ابزار یکپارچه‌سازی اجباری.
  2. زور نظامی برای سرکوب ملت‌هایی چون کورد، عرب، بلوچ و ترک.
  3. سیاست مرکزگرایانه برای تمرکز ثروت و قدرت در دست نخبگان فارس.

نقطۀ اوج این پروژه در دوران رضاشاه پدید آمد. در سال ۱۹۳۴، با تصمیمی سیاسی و نه مردمی، نام «پرشیا» به «ایران» تغییر یافت. این تغییر ظاهراً ساده، در واقع معنای عمیقی داشت: تحمیل هویت جعلی «ایرانی» بر مجموعه‌ای از ملت‌های ناهمگون. همراه با این تغییر، شعار «یک ملت، یک زبان، یک پرچم» تثبیت شد؛ شعاری که به قلب ایدئولوژی شوونیسم فارس تبدیل گشت.

دوران صفویه: بنیادگذاری سلطۀ مذهبی و قومی

تشیع به‌مثابه ابزار سیاسی

ظهور صفویه (۱۵۰۱–۱۷۳۶) نقطه عطفی در تاریخ سیاسی این جغرافیاست. شاه اسماعیل صفوی با اعلام تشیع دوازده‌امامی به‌عنوان مذهب رسمی، ساختار تازه‌ای از هویت سیاسی–مذهبی را تحمیل کرد. این اقدام نه از ایمان دینی، بلکه از منطق سیاسی برآمد: تمایز از امپراتوری

عثمانی (سنی‌مذهب) و ایجاد ابزاری برای یکپارچه‌سازی سرزمین‌های متنوع.

نتیجه این سیاست، یکسان‌سازی اجباری مذهبی بود. اهل سنت، مسیحیان، یهودیان و حتی شیعیان غیردوازده‌امامی تحت فشار شدید قرار گرفتند. مذهب از آن پس به ستون اصلی مشروعیت سلطنت بدل شد و هر مخالفت قومی یا ملی در پوشش «ارتداد» و «فساد مذهبی» سرکوب گردید.

سرکوب ملت‌های غیر فارس

صفویه علاوه بر سیاست مذهبی، سیاست قومی–مرکزگرایانه‌ای نیز در پیش گرفت.

  • کوردها: بارها در برابر سلطۀ صفویان شوریدند، اما با خشونت سرکوب شدند. کوچ اجباری قبایل کورد به خوراسان بخشی از همین سیاست بود.
  • عرب‌ها: در جنوب و خوزستان کنونی، مقاومت عرب‌ها با حملات نظامی صفویه مواجه شد.
  • بلوچ‌ها: به‌عنوان «اقوام مرزی خطرناک» معرفی و با لشکرکشی‌های مکرر سرکوب شدند.

صفویه عملاً نخستین بنیان «استعمار فارس‌محور» را گذاشت: ترکیبی از مذهب و زور برای یکپارچه‌سازی اجباری ملت‌ها.

دوران قاجار: وابستگی به استعمار خارجی و تضعیف ملت‌ها

معاهدات استعماری و از دست دادن سرزمین‌ها

با روی کار آمدن قاجار (۱۷۸۹–۱۹۲۵)، ایران وارد دوره‌ای از ضعف ساختاری شد. دولت مرکزی نه توان نظامی داشت و نه مشروعیت مردمی؛ بنابراین برای بقا، ناچار به معامله با قدرت‌های استعماری خارجی شد.

  • معاهدۀ گلستان (۱۸۱۳): بخش بزرگی از قفقاز به روسیه واگذار شد.
  • معاهدۀ ترکمنچای (۱۸۲۸): باقیماندۀ قفقاز از دست رفت.

این شکست‌ها نشان می‌داد که دولت قاجار حتی توان دفاع از مرزهای ساختگیخود را ندارد. با این حال، همین دولت ضعیف تلاش کرد با شدت بیشتری ملت‌های درون قلمروش را کنترل کند.

سرکوب ملت‌های داخلی

در داخل سرزمینهای اشغالی، قاجار با استفاده از قوای نظامی و کمک مستقیم روسیه و بریتانیا، مقاومت ملت‌ها را سرکوب کرد.

  • کوردها بارها علیه قاجار شوریدند، اما با خشونت سرکوب شدند.
  • عرب‌های الاحواز استقلال خود را تا ۱۹۲۵ حفظ کردند، اما همواره تحت فشار قاجار بودند.
  • ترکمن‌ها بارها قیام کردند، اما با لشکرکشی و قساوت به زانو درآمدند.

پیوند وابستگی خارجی و استعمار داخلی

قاجار در واقع دوگانه‌ای متناقض بود: از یک سو، در برابر استعمار خارجی (روسیه و بریتانیا) شکست می‌خورد و سرزمین‌های بزرگی را واگذار می‌کرد؛ از سوی دیگر، برای جبران ضعف خود، فشار بر ملت‌های داخلی را افزایش می‌داد. این ترکیب موجب شد که ملت‌های غیرفارس بیش از پیش تحت استعمار فارس‌محور قرار گیرند، بی‌آنکه حتی امنیت سرزمین‌شان تضمین شود.

اندیشه‌ی «ملت واحد ایرانی» محصول مستقیم بحران‌های سیاسی اواخر قاجار و تأثیر ایدئولوژی‌های مدرن اروپایی بود. در این دوره، بسیاری از روشنفکران فارس‌گرا – که اغلب تحت تأثیر ملی‌گرایی رمانتیک اروپایی، به‌ویژه مدل‌های آلمانی و فرانسوی قرار داشتند – به دنبال خلق یک «ملت یکپارچه» در چارچوب جغرافیای موسوم به ایران بودند.

این روشنفکران با نادیده‌گرفتن تنوع ملی و زبانی منطقه، ملل تاریخی همچون کوردها، عرب‌ها، کاسپینیها، ترک‌ها، بلوچ‌ها و ترکمن‌ها را نه به‌عنوان «ملت»‌های مستقل، بلکه به‌عنوان «قوم‌های ایرانی» تعریف کردند. این تقلیل‌گرایی ایدئولوژیک، اساس گفتمان پان‌ایرانیسم شد: گفتمانی که بر ایده‌ی «ایران به‌مثابه یک ملت توهمی آریایی واحد» استوار بود.

پان‌ایرانیسم از همان آغاز، نه یک پروژه‌ی فرهنگی بی‌طرف، بلکه ابزاری سیاسی برای تمرکز قدرت در دست فارس‌ها بود. این جریان با تأکید بر «اصالت توهمی آریایی» و پیوند زدن آن به گذشته‌ای افسانه‌ای (هخامنشیان و ساسانیان)، در پی مشروعیت‌بخشی به سلطه‌ی فارس بر دیگر ملت‌ها بود. این اندیشه در نهایت زمینه‌ساز سیاست‌های تمرکزگرایانه‌ی رضاشاه شد.

رضاشاه و پروژه‌ی ایران‌سازی مدرن

تغییر نام پرشیا به ایران  ١٩٣٤

یکی از مهم‌ترین لحظات جعلی‌سازی مدرن، تصمیم رضاشاه در سال ۱۹۳۴ برای تغییر نام «پرشیا» به «ایران» بود. این اقدام، با حمایت مستقیم نخبگان اروپایی (به‌ویژه آلمان نازی و برخی محافل شرق‌شناسی) صورت گرفت. انتخاب واژه‌ی «ایران» – برگرفته از مفهوم «آریا» – در واقع تلاشی بود برای همسوسازی ایران با ایدئولوژی نژادپرستانه‌ی زمانه و تحمیل هویتی یکپارچه بر جغرافیایی ناهمگون.

این تغییر، یک جابجایی لفظی ساده نبود؛ بلکه آغاز یک پروژه سیاسی–ایدئولوژیک بود که سه ستون اصلی داشت:
۱. یک ملت: تعریف «ملت فارس» به‌عنوان ملت برتر و تقلیل سایر ملت‌ها به «اقوام» فرعی.
۲. یک زبان: تحمیل فارسی به‌عنوان زبان ملی و حذف زبان‌های مادری و ملی دیگر ملل غیرفارس.
۳. یک پرچم: ایجاد نمادهای یکسان‌ساز برای تحکیم مرکزگرایی و حذف نمادهای ملی دیگر ملل غیرفارس.

به این ترتیب، تغییر نام پرشیا به ایران را باید سرآغاز رسمی پروژه‌ای دانست که هدف آن، ساختن یک ملت جعلی بود.

سرکوب نظامی ملت‌ها

رضاشاه برای تثبیت این پروژه، به زور نظامی متوسل شد. او ارتش مدرن را نه برای دفاع از مرزهای خارجی، بلکه برای اشغال سرزمین‌های داخلی و سرکوب ملت‌های غیرفارس به کار گرفت.

نمونه‌های بارز این سرکوب عبارت‌اند از:

  • بمباران لورستان و سرکوب عشایر کورد لور: هدف نابودی ساختارهای محلی و پایان دادن به استقلال این جوامع بود.
  • اشغال الاحواز (۱۹۲۵): سرنگونی شیخ خزعل و الحاق اجباری عربستان به ایران؛ اقدامی که راه را برای استعمار نفتی الاحواز گشود.
  • سرکوب بلوچ‌ها و ترکمن‌ها: با هدف کنترل مرزهای ساختگی شرقی و شمالی، استقلال ملی آنان درهم شکسته شد.
  • اشغال کوردستان: هرگونه جنبش استقلال طلبی به شدت سرکوب گردید و کوردها عملاً در وضعیت «اشغال نظامی دائمی» قرار گرفتند.

این اقدامات نشان داد که پروژه ایران‌سازی از همان آغاز، ماهیتی استعماری و نظامی داشت.

حذف زبان‌های غیرفارس

یکی از مهم‌ترین ابزارهای آسیمیلاسیون، سیاست زبانی رضاشاه بود.

  • آموزش رسمی تنها به زبان فارسی مجاز بود.
  • مدارس محلی به‌زور تعطیل شدند.
  • استفاده از زبان‌های غیرفارسی در رسانه‌ها و نهادهای اداری ممنوع گردید.
  • حتی در خانواده‌ها، کودکان به‌دلیل سخن گفتن به زبان مادری تنبیه می‌شدند.

این سیاست عملاً به معنای نسل‌کشی فرهنگی بود: تلاش آگاهانه برای نابودی زبان‌ها و جایگزینی آنها با فارسی.

تحریف تاریخ و جعل هویت

رضاشاه برای مشروعیت‌بخشی به این سیاست‌ها، به بازنویسی تاریخ دست زد. گروهی از تاریخ‌نگاران وابسته، مأمور شدند تاریخ ایران را از نو بنویسند:

  • ملت‌های غیرفارس به «اقوام ایرانی» تقلیل یافتند.
  • تاریخ مقاومت‌ها و استقلال‌طلبی‌ها حذف یا تحریف شد.
  • گذشته‌ی چندملتی منطقه به یک روایت توهمی «آریایی–فارسی» تبدیل شد.

این پروژه، در واقع تاریخ‌زدایی از ملت‌ها و جایگزینی آن با روایت فارس‌محور بود.

ایران‌سازی رضاشاهی به‌مثابه استعمار

پروژه رضاشاه نشان داد که «ایران» نه محصول یک روند طبیعی ملت‌سازی، بلکه ساخته‌ای مصنوعی و استعماری بود. سه ستون آن – ملت واحد، زبان واحد، پرچم واحد – همه ابزارهایی برای حذف تنوع و تحمیل سلطه فارس بودند.

به همین دلیل، می‌توان گفت رضاشاه بنیان‌گذار رسمی استعمار فارس‌محور در قرن بیستم بود؛ استعماری که پس از او توسط محمدرضا شاه و سپس جمهوری اسلامی ادامه یافت.

جعلی‌سازی ایران در بستر بین‌المللی

پیوند با استعمار اروپایی

پروژه‌ی ایران‌سازی رضاشاه را نمی‌توان صرفاً محصول نیروهای ایرانی دانست. این پروژه، همچون بسیاری از دولت‌های جعلی قرن بیستم، در بستر روابط استعماری بین‌المللی شکل گرفت. استعمار بریتانیا، که در پی حفظ منافع خود در خلیج و هند بود، رضاشاه را به‌عنوان ابزار مطمئن خود برگزید. قراردادهای نفتی با شرکت نفت انگلیس–ایران (Anglo–Persian Oil Company) نه تنها منابع الاحواز را در خدمت لندن قرار داد، بلکه رضاشاه را نیز به متحد استراتژیک بریتانیا بدل ساخت.

در کنار بریتانیا، آلمان نازی نیز از سیاست‌های ناسیونالیستی رضاشاه حمایت کرد. پروژه‌ی ساختگی «آریایی‌سازی» و تأکید بر پیوند نژادی میان فارس‌ها و اروپاییان شمالی، دقیقاً از دل تبلیغات نازی تغذیه شد. بدین ترتیب، شونیسم پارس ایرانی خود را به‌عنوان «ملت آریایی» بازتعریف کرد و این اسطوره جعلی به ابزاری برای سرکوب ملت‌های غیرفارس بدل گردید.

این همسویی با استعمار اروپایی نشان می‌دهد که ایران‌سازی نه جنبشی بومی و ملی، بلکه پروژه‌ای بود که با حمایت مستقیم قدرت‌های استعماری خارجی به حیات خود ادامه داد.

ایران به‌عنوان یک واحد مصنوعی در نظام بین‌الملل

از منظر روابط بین‌الملل، ایران را باید نمونه‌ای کلاسیک از «دولت–ملت مصنوعی» دانست. مشروعیت ایران نه از طریق قرارداد اجتماعی میان ملت‌های ساکن آن، بلکه از طریق به‌رسمیت‌شناسی قدرت‌های خارجی به‌دست آمد.

پس از تغییر نام پرشیا به ایران در سال ۱۹۳۴، جامعه جهانی بدون در نظر گرفتن خواست کوردها، عرب‌ها، بلوچ‌ها، ترک‌ها، ترکمن‌ها و کاسپین‌ها، این واحد سیاسی را به رسمیت شناخت. به بیان دیگر، ایران از همان ابتدا بر مبنای اصل هژمونی خارجی و نه بر اساس اصل حق تعیین سرنوشت ملت‌ها در نظام بین‌الملل ادغام شد.

این وضعیت شباهت بسیاری به مواردی همچون یوگسلاوی سابق، سودان پیش از جدایی جنوب، یا «عراق» و «سوریه» پس از قرارداد سایکس–پیکو دارد: دولت‌هایی جعلی که بر اساس تصمیم قدرت‌های استعماری ساخته شدند و نه بر پایه اراده آزاد ملت‌ها.

پیامدهای بین‌المللی جعلی‌سازی ایران

۱. بی‌ثباتی ذاتی: چون پایه‌های ایران بر زور و تحمیل بنا شده بود، از همان ابتدا گرفتار بحران مشروعیت شد. این بحران نه پدیده‌ای جدید، بلکه جزء ذاتی ساختار ایران است.

۲. استمرار استعمار: ایران خود به بازوی استعمار بدل شد. به جای آنکه ملتی مستقل باشد، به ابزاری برای اجرای سیاست‌های ژئوپولیتیک بریتانیا، و بعد آمریکا و شوروی در منطقه تبدیل گردید.

  1. سرکوب حق تعیین سرنوشت: با به‌رسمیت‌شناسی ایران در سطح بین‌المللی، جامعه جهانی عملاً چشم بر انکار هویت ملت‌های غیرفارس بست و استعمار آنان را پذیرفت.

از عصر صفویه تا دوران رضاشاه، یک خط ممتد تاریخی را می‌توان مشاهده کرد: تلاش مداوم برای ساختن هویت جعلی «ایرانی» بر پایه انکار و سرکوب ملت‌های غیرفارس.

  • صفویه: با استفاده از مذهب شیعه به‌عنوان ابزار ایدئولوژیک، کوشیدند یکپارچگی سیاسی–مذهبی بسازند و تنوع هویتی ملت‌ها را به حاشیه برانند.
  • قاجار: با وابستگی عمیق به روسیه و بریتانیا، سرزمین‌ها را به‌تدریج به استعمار سپردند و ملت‌ها را از حق تعیین سرنوشت محروم ساختند.

رضاشاه: با ناسیونالیسم مدرن و حمایت قدرت‌های خارجی، پروژه جعلی ایران‌سازی را تثبیت کرد: تغییر نام پرشیا به ایران، ممنوعیت زبان‌های مادری، تغییر نام جغرافیا و نظامی‌سازی ملت‌ها.

اما ملت‌های تحت استعمار—کورد، عرب، بلوچ، ترک، ترکمن، کاسپین—هرگز هویت خود را از دست ندادند. آنان در طول تاریخ با خون، مقاومت و فرهنگ، هویت خود را حفظ کردند. آنچه به نام «ایران» ساخته شد، چیزی جز استعمار خارجی ملت فارس بر سرزمین‌های غیر فارس نبود.

درمیابیم کە  جعلی‌سازی ایران یک پدیده تاریخی، تدریجی و سازمان‌یافته بود که نقطه اوج آن دوران رضاشاه بود. از این‌جا به بعد، در فصل‌های بعدی کتاب به بررسی قراردادهای بین‌المللی چون سایکس–پیکو (۱۹۱۶) و لوزان (۱۹۲۳) پرداخته خواهد شد؛ قراردادهایی که نه تنها کوردستان را تجزیه کردند، بلکه به تثبیت استعمار ایران و دیگر دولت‌های جعلی خاورمیانه کمک نمودند. سپس تجربه ملت‌های تحت اشغال بررسی خواهد شد: از قتل‌عام‌ها و فتوای جهاد خمینی علیه کوردها، تا استعمار نفتی الاحواز و سرکوب سیستماتیک بلوچ‌ها و ترکمن‌ها.

فصل چهارم

قرارداد سایکس–پیکو و تجزیه‌ی کوردستان

قرارداد سایکس–پیکو (Sykes–Picot Agreement) در سال ۱۹۱۶ میلادی، در بحبوحه جنگ جهانی اول، یکی از سرنوشت‌سازترین و در عین حال فاجعه‌بارترین توافق‌های استعماری قرن بیستم بود. این قرارداد که میان بریتانیا و فرانسه، با موافقت ضمنی روسیه تزاری و سکوت دیگر قدرت‌های اروپایی بسته شد، نقشه‌ی سیاسی خاورمیانه را از بنیاد دگرگون کرد.

در ظاهر، این قرارداد تلاشی برای تقسیم سرزمین‌های امپراتوری عثمانی پس از شکست آن بود؛ اما در واقع، معنای عمیق‌تر آن چیزی جز تجزیه‌ی ملت‌های تاریخی و خلق مرزهای مصنوعی نبود. هیچ‌یک از ملت‌های بومی منطقه – از کوردها و عرب‌ها گرفته تا ارمنی‌ها و آشوری‌ها – در این فرایند نقشی نداشتند.

ملت کورد، با سرزمینی یکپارچه، تاریخی چند هزار ساله، و فرهنگی مستقل، بزرگ‌ترین قربانی این توافق شد. مرزی که با خط‌کش‌های استعماری کشیده شد، کوردستان را برای همیشه تکه‌تکه کرد و آن را میان چهار دولت جعلی، ساختگی و  تازه‌تأسیس تقسیم نمود؛ دولت‌هایی که خود

مولود استعمار بودند و موجودیت‌شان نه بر اراده‌ی ملت‌ها، بلکه بر اساس منافع قدرت‌های اروپایی شکل گرفت.

زمینه‌های تاریخی قرارداد

جنگ جهانی اول و مسئله شرق

با آغاز جنگ جهانی اول (۱۹۱۴–۱۹۱۸)، پرسش اساسی نزد قدرت‌های اروپایی این بود: پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، چه کسی وارث سرزمین‌های آن خواهد شد؟ این پرسش به «مسئله شرق» معروف شد. روسیه خواهان نفوذ در آناتولی و تنگه‌های بسفر و داردانل بود؛ فرانسه چشم به سوریه و لبنان داشت؛ و بریتانیا در پی سلطه بر عراق و خلیج بود.

در مه ۱۹۱۶، مارک سایکس (دیپلمات بریتانیایی) و ژرژ پیکو (دیپلمات فرانسوی) توافقی محرمانه امضا کردند. هدف، تقسیم مناطق نفوذ پیش از پایان جنگ بود. این قرارداد تا سال‌ها محرمانه باقی ماند و تنها پس از انقلاب بلشویکی روسیه (۱۹۱۷) توسط لنین افشا گردید. همین محرمانگی نشان می‌داد که این توافق نه بر اساس «حق ملت‌ها» بلکه صرفاً بر مبنای منافع استعماری قدرت‌های پیروز طراحی شده است.

در این توافق، هیچ نماینده‌ای از ملت کورد یا دیگر ملت‌های منطقه حضور نداشت. سرنوشت آنان پشت درهای بسته و در اتاق‌های دیپلماتیک اروپا تعیین شد.

نقشه‌ی سایکس–پیکو، خاورمیانه را به سه بخش عمده تقسیم کرد:

  • منطقه آبی (فرانسوی): شامل سوریه شمالی و لبنان، تحت قیمومیت فرانسه.
  • منطقه قرمز (بریتانیا): شامل عراق جنوبی و دسترسی به خلیج ، تحت قیمومیت بریتانیا.
  • منطقه قهوه‌ای (بین‌المللی): فلسطین، تحت مدیریت مشترک قدرت‌های پیروز.

اما مهم‌ترین بخش این نقشه، خطی بود که از موصل تا حلب کشیده شد و عملاً سرزمین کوردستان را به دو نیم تقسیم کرد. در عمل، بخش بزرگی از کوردستان در «منطقه خاکستری» باقی ماند؛ منطقه‌ای که نه به رسمیت شناخته شد و نه استقلال یافت، بلکه به زمین بازی چانه‌زنی قدرت‌های استعماری بدل گردید.

تأثیر قرارداد بر کوردستان

تقسیم یک ملت تاریخی

پیش از ۱۹۱۶، اگرچه کوردستان غیرمستقیم تحت سلطه‌ی عثمانی و قاجاری بود، اما مرزهای داخلی آن بیشتر بر مبنای اداری بود تا سیاسی. مردم کورد یکپارچگی فرهنگی، زبانی و جغرافیایی خود را حفظ کرده بودند. سایکس–پیکو این یکپارچگی را برای نخستین بار به‌طور رسمی شکست:

  • بخش جنوب به عراق تحت قیمومیت بریتانیا سپرده شد،
  • بخش غرب به سوریه تحت قیمومیت فرانسه،
  • بخش شمال به ترکیه نوپای کمالیست،
  • و بخش شرق همچنان تحت سلطه قاجار و سپس پهلوی ماند.

نادیده‌گرفتن اصل حق تعیین سرنوشت

در همان زمان، وودرو ویلسون رئیس‌جمهور آمریکا در «چهارده اصل» خود بر حق تعیین سرنوشت ملت‌ها تأکید کرده بود. اما این اصل برای ملت‌های غیراروپایی – از جمله کوردها – نادیده گرفته شد. برای غرب، کوردها تنها ابزاری در معادلات قدرت بودند، نه ملتی با حقوق سیاسی مستقل.

زمینه‌سازی برای پیمان سور و شکست آن

پس از جنگ، پیمان سور (۱۹۲۰) در ظاهر استقلال کوردستان را به رسمیت شناخت. اما فشار ترکیه و خیانت بریتانیا و فرانسه، سبب شد این پیمان هرگز اجرا نشود. پیمان لوزان (۱۹۲۳) جایگزین آن شد و تجزیه‌ی کوردستان را برای یک قرن تثبیت کرد.

کوردستان؛ از یکپارچگی تاریخی تا تجزیه استعماری

هویت تاریخی کوردستان

کوردستان پیش از قرن بیستم، سرزمینی با هویت تاریخی روشن بود: زبان‌ کوردی با لهجەهای متنوع اما مرتبط، ساختار قبیله‌ای–اجتماعی، و حافظه‌ی فرهنگی مشترک. این هویت مستقل، بارها در قالب امارت‌ها و حکومت‌های کوردی تجلی یافته بود.

سایکس–پیکو به مثابه «خط مرگ»

برای ملت کورد، خطی که سایکس و پیکو بر نقشه کشیدند، به معنای پایان رؤیای استقلال بود. از آن پس، کوردها به اقلیت‌هایی در چهار کشور مختلف بدل شدند و هر یک زیر سیاست‌های آسیمیلاسیون و سرکوب قرار گرفتند.

پیامدهای طولانی‌مدت

  • قیام شیخ محمود برزنجی در کوردستان تحت اشغال عراق (۱۹۱۹–۱۹۲۳)،
  • جمهوری کوردستان در کوردستان تحت اشغال ایران (۱۹۴۶)،
  • قیام‌های متعدد در ترکیه (از شورش شیخ سعید تا مقاومت PKK)،
  • مبارزات PYD و YPG در سوریه،

همه‌ی اینها ریشه در همان ظلم تاریخی سایکس–پیکو دارد: ملتی که با یک خط مرزی تقسیم شد، اما هرگز از مبارزه برای وحدت و استقلال دست برنداشت.

بُعد بین‌المللی مسئله کورد

کوردستان به‌عنوان ابزار ژئوپولیتیک

پس از سایکس–پیکو، کوردستان نه به‌عنوان یک ملت با حقوق مستقل، بلکه به‌عنوان ابزاری برای بازی قدرت‌ها مطرح شد. بریتانیا و فرانسه گاه از کوردها حمایت تاکتیکی کردند، اما هر بار آنان را قربانی منافع کلان خود ساختند.

با وجود اصول ملل متحد، کوردها هیچ‌گاه به‌طور جدی در دستور کار قدرت‌های جهانی قرار نگرفتند. تنها زمانی که کوردها در جنگ علیه داعش نقش کلیدی ایفا کردند، توجه موقتی به آنان جلب شد. اما هنوز هیچ ضمانت سیاسی برای حق تعیین سرنوشت کوردها وجود ندارد.

قرارداد سایکس–پیکو نقطه‌ی آغاز جعلی‌سازی خاورمیانه مدرن بود. این قرارداد نه تنها دولت‌های مصنوعی چون عراق و سوریه را پدید آورد، بلکه کوردستان را تجزیه کرد و هویت ملی کوردها را نادیده گرفت.

از منظر علوم سیاسی و روابط بین‌الملل، سایکس–پیکو نماد نقض آشکار اصل حق تعیین سرنوشت است. این توافق، بنیان‌گذار استعمار خارجی ملت‌ها شد: فارس‌ها بر کوردهای شرق، عرب‌ها بر کوردهای جنوب و غرب، و ترک‌ها بر کوردهای شمال مسلط شدند.

کوردستان از یکپارچگی تاریخی به چهار پاره تقسیم شد و تا امروز درگیر پیامدهای این تجزیه است: قیام‌ها، جنگ‌ها، سرکوب‌ها و مقاومت‌ها.

به بیان دیگر، سایکس–پیکو تنها یک قرارداد سیاسی نبود؛ بلکه «جرم تاریخی» علیه یک ملت بود. جرمی که همچنان زخم آن باز است و راه رهایی، تنها در بازگشت به اصل حق تعیین سرنوشت و تشکیل دولت مستقل کوردستان معنا می‌یابد.

لورستان و بختیاری؛ سیاست جداسازی هویتی و مقاومت رهبران ملی

یکی از سیاست‌های دیرپای استعمار فارس در چارچوب پروژه‌ی «ایران جعلی» جداسازی و تجزیه‌ی هویت ملت کورد بوده است. این سیاست نه‌تنها از طریق مرزبندی‌های استعماری (مانند تقسیم کوردستان میان ایران، ترکیه، عراق و سوریه) اجرا شد، بلکه در سطح داخلی نیز با تلاش برای جداسازی بخش‌هایی از ملت کورد و معرفی آن‌ها به‌عنوان «اقوام مستقل» دنبال گردید. نمونه بارز این سیاست در مورد لورها و بختیاری‌ها قابل مشاهده است.

از منظر زبان‌شناسی، فرهنگ، تاریخ و حافظه‌ی جمعی، لورستان و بختیاری در واقع شاخه‌هایی از ملت کورد هستند. گویش لوری ، پیوستگی مستقیم با زبان کوردی دارد. موسیقی لوری و بختیاری، لباس‌های سنتی، آیین‌های اجتماعی، حماسه‌های شفاهی و حتی ساختار عشیره‌ای، همه در پیوند ناگسستنی با جهان کوردی قرار دارند. با این وجود، رژیم‌های پهلوی و سپس جمهوری اسلامی کوشیدند این بخش از ملت کورد را به‌عنوان «قوم لُر» یا «قوم بختیاری» و در نهایت «قوم ایرانی» معرفی کنند. این جداسازی هویتی، بخشی از سیاست کلان «کوچک‌سازی کوردستان» بود تا از قدرت و انسجام ملت کورد کاسته شود.

در تاریخ معاصر، رهبران و جنبش‌های لور و بختیاری نقشی برجسته در مقاومت علیه سلطه‌ی اشغالگر ایرانی داشته‌اند. بی‌بی مریم بختیاری، در واقع یکی از برجسته‌ترین زنان مبارز کورد–بختیاری بود که در جریان انقلاب مشروطه و مقاومت علیه استبداد قاجار و سپس پهلوی نقش‌آفرینی کرد. سردار اسعد بختیاری نیز در کنار دیگر رهبران مشروطه، نیرویی تعیین‌کننده در سقوط استبداد محمدعلی شاه بود. در لورستان، چهره‌هایی چون علیمردان خان و  در کرماشان داوود خان کلهر علیه سلطه‌ی رضاشاه قیام کردند. آنان همانند دیگر رهبران کورد، با خشونت سرکوب شدند؛ بمباران روستاها، اعدام‌های میدانی و تبعید رهبران ملی بخشی از این سیاست بود.

سیاست‌های مرکزگرای پهلوی به‌ویژه در دهه ۱۳۱۰ خورشیدی، با شدت تمام متوجه لورستان و بختیاری شد. رضاشاه برای تثبیت قدرت خود، سیاست «تخت‌قاپو» و سرکوب عشایر را در این مناطق اجرا کرد. عشایر لور و بختیاری مجبور به یکجانشینی اجباری شدند، سلاح‌هایشان مصادره گردید و رهبرانشان یا به قتل رسیدند یا تبعید شدند. این سرکوب نه‌تنها ساختار اجتماعی و سیاسی سنتی لورها و بختیاری‌ها را نابود کرد، بلکه زمینه‌ساز نفوذ عمیق‌تر دولت مرکزی در این مناطق شد. در دوره محمدرضا شاه نیز ساواک هرگونه فعالیت سیاسی لور و بختیاری را با خشونت سرکوب می‌کرد.

با وجود این سرکوب‌ها، حافظه‌ی تاریخی لورها و بختیاری‌ها همچنان بخشی از حافظه‌ی ملی کورد باقی ماند. در روایت‌های محلی و ادبیات شفاهی، مبارزانی چون بی‌بی مریم و علیمردان خان نه به‌عنوان «رهبران قومی لُر»، بلکه به‌عنوان قهرمانان ملت کورد یاد می‌شوند. این پیوند هویتی نشان می‌دهد که سیاست جداسازی تهران هرگز نتوانست واقعیت فرهنگی و تاریخی این مناطق را محو کند.

در جمهوری اسلامی نیز همین سیاست ادامه یافت. رسانه‌ها و کتب درسی رسمی، لور و بختیاری را «اقوام ایرانی» معرفی کردند تا آن‌ها را از کوردها جدا سازند. اما در عمل، سیاست‌های اقتصادی و امنیتی در لورستان و بختیاری تفاوتی با دیگر مناطق کوردستان نداشت: فقر ساختاری، نظامی‌سازی، مصادره منابع و تبعیض سازمان‌یافته. از این‌رو، مردم این مناطق همان تجربه‌ای را زیستند که دیگر بخش‌های کوردستان نیز با آن مواجه بودند.

از منظر علوم سیاسی، تلاش برای جداسازی لور و بختیاری از کورد، نمونه‌ای کلاسیک از «سیاست هویت‌سازی استعماری» است؛ سیاستی که استعمارگران اروپایی نیز در آفریقا و آسیا به‌کار بردند تا ملت‌های بزرگ را به گروه‌های کوچک‌تر تقسیم کنند و مانع از شکل‌گیری جنبش‌های استقلال‌طلبانه شوند. اما همان‌طور که در بسیاری از مستعمرات جهان این سیاست شکست خورد، در کوردستان نیز پیوندهای تاریخی و فرهنگی میان لور، بختیاری و دیگر شاخه‌های کورد همچنان زنده و مقاوم مانده است.

بنابراین، لورها و بختیاری‌ها بخشی جدایی‌ناپذیر از ملت کورد هستند؛ همان‌گونه که لک، گوران، کلهر، هورام، کرمانج و سوران شاخه‌هایی از این ملت‌اند. هویت آنان نه در چارچوب «قوم‌سازی ایرانی»، بلکه در بستر تاریخی و فرهنگی کوردستان قابل فهم است. آینده‌ی سیاسی آنان نیز، همچون دیگر بخش‌های ملت کورد، در پیوند با حق تعیین سرنوشت کوردستان معنا می‌یابد. در این چشم‌انداز، لورستان و بختیاری نه «اقوام جداگانه ایرانی»، بلکه «شاخه‌های مقاوم ملت کورد» خواهند بود که در مسیر رهایی و استقلال کوردستان نقشی تاریخی ایفا خواهند کرد.

فصل پنجم

پیمان لوزان و تثبیت تجزیه‌ی کوردستان

پیمان لوزان (Lausanne Treaty) که در ۲۴ ژوئیه ۱۹۲۳ در شهر لوزان سوئیس میان جمهوری نوپای ترکیه و قدرت‌های پیروز جنگ جهانی اول (بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، ژاپن، یونان و دیگران) امضا شد، یکی از سرنوشت‌سازترین اسناد تاریخ معاصر خاورمیانه به شمار می‌رود. این پیمان جایگزین پیمان سور (Treaty of Sèvres – 1920) گردید و مسیر تاریخ ملت‌های منطقه را برای یک قرن آینده تغییر داد.

اگر پیمان سور نویدبخش حق تعیین سرنوشت برای ملت‌های تحت ستم، از جمله کوردها و ارمنی‌ها، بود، لوزان نقطه‌ی پایان این امیدها بود. این پیمان، با چشم‌پوشی از تعهدات پیشین، کوردها را میان چهار دولت تقسیم کرد و عملاً آنان را از داشتن دولت مستقل محروم ساخت.

از منظر علوم سیاسی، پیمان لوزان را می‌توان «شکست اصل حق تعیین سرنوشت در خاورمیانه» و «پیروزی منطق استعماری بر عدالت تاریخی» دانست.

زمینه‌های تاریخی پیمان لوزان

پیمان سور و امید کوردها

پس از سقوط امپراتوری عثمانی در پی جنگ جهانی اول، قدرت‌های پیروز پیمان سور را (۱۰ اوت ۱۹۲۰) تدوین کردند. مواد ۶۲ تا ۶۴ این پیمان صراحتاً به تشکیل دولت کوردستان در بخش‌هایی از آناتولی شرقی اشاره داشتند و حتی امکان برگزاری همه‌پرسی را پیش‌بینی کرده بودند. برای نخستین بار در تاریخ مدرن، ملت کورد در اسناد بین‌المللی به‌عنوان یک ملت صاحب حق به رسمیت شناخته شد.

اما مصطفی کمال آتاتورک با شعار «ترکیه برای ترک‌ها» با پیمان سور مخالفت کرد. او با بهره‌گیری از خلأ قدرت، ارتش عثمانی سابق و حمایت‌های پنهان برخی قدرت‌ها، توانست ابتکار عمل را در دست گیرد. جنبش کمالیستی با ترکیب نظامی‌گری، ناسیونالیسم افراطی و دیپلماسی، معادلات را تغییر داد و مانع از اجرای مواد مربوط به کوردستان شد.

بریتانیا و فرانسه که در ابتدا پیمان سور را تنظیم کرده بودند، به دلایل ژئوپولیتیک و ظهور تهدید شوروی بلشویکی، ترجیح دادند ترکیه‌ی قوی و متحدی داشته باشند تا یک کوردستان مستقل. همین تغییر رویکرد، راه را برای پیمان لوزان هموار ساخت.

مفاد پیمان لوزان

پیمان لوزان با رسمیت‌بخشیدن به مرزهای جدید، سرنوشت کوردها را به‌کلی نادیده گرفت. اهم مفاد مرتبط با مسئله‌ی کورد به شرح زیر است:

  • به رسمیت شناختن مرزهای جمهوری ترکیه در آناتولی و کوردستان شمالی (باکور).
  • الحاق کوردستان جنوبی (موصل و کرکوک) به عراق تحت قیمومیت بریتانیا.
  • قرار گرفتن کوردستان غربی (روژاوا) تحت قیمومیت فرانسه در سوریه.
  • باقی ماندن کوردستان شرقی (روژهلات) تحت سلطه ایران پهلوی.
  • حذف کامل مواد ۶۲ تا ۶۴ پیمان سور درباره استقلال کوردستان.
  • انکار رسمی هویت سیاسی ملت کورد و ملت ارمنی.

پیامدهای پیمان لوزان بر کوردستان

اگر سایکس–پیکو (۱۹۱۶) کوردستان را به‌طور نظری تقسیم کرده بود، لوزان آن را به واقعیت حقوقی و سیاسی بدل کرد. کوردستان رسماً به چهار بخش تقسیم شد:

  • باکور (شمالی): تحت سلطه ترکیه کمالیست.
  • باشور (جنوبی): تحت سلطه عراق بریتانیایی.
  • روژاوا (غربی): تحت سلطه سوریه فرانسه.
  • روژهلات (شرقی): تحت سلطه ایران پهلوی.

لوزان دست دولت‌های اشغالگر را برای اجرای سیاست‌های آسیمیلاسیون باز گذاشت:

  • در ترکیه: زبان کوردی ممنوع و نام «ترک کوهی» جایگزین «کورد» شد.
  • در عراق: کوردها در قانون اساسی به‌عنوان اقلیت بی‌حقوق معرفی شدند.
  • در ایران: رضاشاه سیاست «ایران‌سازی» را با سرکوب زبان و فرهنگ کوردی آغاز کرد.
  • در سوریه: کوردها از تابعیت محروم و مناطق‌شان «کمربند عربی» نامیده شد.

اما با این وجود ، ملت کورد تسلیم نشد. قیام شیخ سعید پیران در کوردستان تحت اشغال ترکیه (۱۹۲۵)، جنبش سمکو در کوردستان تحت اشغال ایران، و شورش‌های متعدد در کوردستان تحت اشغال عراق و سوریه، همه پاسخی مستقیم به پیمان لوزان بودند.

در حالیکە ویلسون در ۱۹۱۸ اصل حق تعیین سرنوشت ملت‌ها را به‌عنوان مبنای نظم نوین جهانی معرفی کرده بود.

 

پیمان سور تا حدی بر این اصل استوار بود، اما پیمان شوم لوزان آن را به‌طور کامل کنار گذاشت.

از منظر حقوقی، لوزان نمونه‌ای بارز از نقض حق تعیین سرنوشت است. هیچ نماینده‌ای از ملت کورد در مذاکرات حضور نداشت. سرنوشت یک ملت ٧٠میلیونی در پشت درهای بسته تعیین شد.

لوزان مسئله کورد را به بحرانی دائمی بدل کرد. در واقع، بسیاری از جنگ‌ها و بحران‌های خاورمیانه در قرن بیستم و بیست‌ویکم (از قیام‌های کوردی در ترکیه تا جنگ داعش در سوریه و عراق) ریشه در همان تقسیم ظالمانه دارند.

در اینجا هرچند تمرکز بر کوردستان است، اما پیمان لوزان ملت‌های دیگر را نیز قربانی کرد:

  • ارمنی‌ها: وعده‌ی دولت مستقل ارمنستان (در سور) حذف شد.
  • عرب‌ها: مناطق عربی میان ترکیه، عراق و سوریه تقسیم شدند.
  • بلوچ‌ها و ترکمن‌ها: بدون هیچ نقشی در تقسیمات باقی ماندند و به‌طور کامل نادیده گرفته شدند.

پیامدهای بلندمدت پیمان لوزان

۱. تثبیت مرزهای مصنوعی: مرزهایی که امروز خاورمیانه را تعریف می‌کنند، محصول مستقیم لوزان هستند.
۲. تداوم بحران کورد: از قیام شیخ سعید (۱۹۲۵) تا همه‌پرسی استقلال کوردستان تحت اشغال عراق (۲۰۱۷)، همه ریشه در محرومیت ناشی از لوزان دارند.
3. بی‌ثباتی منطقه‌ای: مرزهای تحمیلی منبع اصلی درگیری‌ها، جنگ‌های داخلی و شورش‌ها در خاورمیانه‌اند.
4. ابزارسازی از کوردها: قدرت‌های جهانی بارها کوردها را در بازی‌های ژئوپولیتیک استفاده کردند، بدون آنکه استقلال آنان را تضمین کنند.

پیمان لوزان نقطه‌ی پایان بر امیدهای کورد برای استقلال بود و نمونه‌ای تاریخی از خیانت قدرت‌های جهانی به اصل حق تعیین سرنوشت. این پیمان، مرزهایی جعلی و استعماری بر خاورمیانه تحمیل کرد و ملت‌های بومی را قربانی منافع ژئوپولیتیک ساخت.

یک قرن پس از آن، مشروعیت اخلاقی و سیاسی لوزان به‌شدت زیر سؤال است. ملت کورد و دیگر ملت‌های تحت استعمار، بار دیگر خواهان حق تاریخی خود برای استقلال‌اند. در پرتو تحولات جهانی و ارزش‌های نوین حقوق بشر، دوران سلطه قراردادهایی چون لوزان به پایان رسیده است. آینده خاورمیانه در گرو پایان این قرارداد استعماری و آغاز عصر جدید ملت‌های آزاد است.

فصل ششم

تغییر نام پرشیا به ایران (۱۹۳۴) و پروژه‌ی «یک ملت، یک زبان»

سال ۱۹۳۴ میلادی نقطه‌ای سرنوشت‌ساز در تاریخ جعلی‌سازی هویت در خاورمیانه بود. در این سال، رضاشاه پهلوی به جامعه بین‌المللی اعلام کرد که از این پس، باید در مکاتبات رسمی به جای نام «پرشیا» (Persia) از نام «ایران» استفاده شود.

این تغییر در ظاهر اقدامی ساده و نمادین به نظر می‌رسید، اما در واقع، یکی از مهم‌ترین ابزارهای مهندسی هویت سیاسی و آغاز پروژه‌ای گسترده برای ایجاد یک «ملت خیالی» بود. از این پس، مجموعه‌ای از ملت‌های مستقل و تاریخی ــ کورد، عرب الاحوازی، بلوچ، ترک آذربایجانی، ترکمن، گیلک، قشقایی و دیگران ــ به اجبار زیر چتر نامی جدید و جعلی قرار گرفتند: «ملت ایران».

با این اقدام، دو تحول هم‌زمان رخ داد:
۱. در عرصه داخلی، سیاست «یک ملت، یک زبان، یک پرچم» آغاز شد؛ پروژه‌ای برای نابودی تنوع زبانی و فرهنگی و تحمیل فارس‌گرایی به همه.
۲. در عرصه بین‌المللی، هویتی جعلی رسمیت یافت و اشغال ملت‌ها به‌عنوان «حاکمیت ملی ایران» معرفی گردید.

از اواخر قرن نوزدهم، روشنفکران فارس‌گرا ــ با الهام از ناسیونالیسم اروپایی ــ نظریه‌ای را طرح کردند که ملت‌های متنوع این جغرافیا را به «اقوام ایرانی» فرو می‌کاست. در این روایت، همه ملت‌ها (از کورد و بلوچ تا ترک و عرب) شاخه‌هایی از یک «ملت آریایی» معرفی شدند.

در دهه ۱۹۳۰، روابط نزدیک رضاشاه با آلمان نازی این روند را تشدید کرد. ایدئولوژی «آریایی‌گرایی» که توسط هیتلر تبلیغ می‌شد، به پشتوانه‌ای نظری برای پان‌ایرانیسم بدل شد. تغییر نام «پرشیا» به «ایران» دقیقاً در همین فضا اتفاق افتاد؛ اقدامی برای برجسته‌کردن «ریشه آریایی» و تطبیق خود با ایدئولوژی نازیسم.

رضاشاه که با کودتای ۱۹۲۱ و حمایت انگلیس به قدرت رسید، برای تثبیت مشروعیت خود نیازمند یک ایدئولوژی بود. تغییر نام، ابزاری برای ساختن این مشروعیت بود: او با خلق یک «ملت واحد ایرانی»، خود را بنیان‌گذار و ناجی معرفی کرد.

ابعاد سیاسی تغییر نام

از پرشیا به ایران

تا پیش از ۱۹۳۴، «پرشیا» نامی جاافتاده در حافظه جهانی بود؛ واژه‌ای که به سنت‌های شاهنشاهی باستانی اشاره داشت  و بە فارسستان محدود میشد، اما رضاشاه با تحمیل «ایران»، جهانیان را واداشت که یک واحد سیاسی جعلی را به رسمیت بشناسند: واحدی که ادعای نمایندگی ملت فارس داشت، اما در واقع بر سرزمین‌های متنوع و اشغال‌شده حاکم بود.

انتخاب واژه «ایران» هدفمند بود.

  • کوردها، بلوچ‌ها، عرب‌ها، ترکمن‌ها و ترک‌ها، همگی در زیر یک نام بیگانه و جعلی محو شدند.
  • استعمار سرزمین‌های اشغال‌شده مشروعیت جدیدی یافت.
  • ملت‌ها از صحنه بین‌المللی حذف شدند و در قالب «ایرانی» نامرئی شدند.

از این پس، سلطه فارس‌محور به‌عنوان «حاکمیت ملی» معرفی شد. استعمار خارجی ملت‌های غیر فارس دیگر به‌عنوان «اشغال» دیده نشد، بلکه به شکل «تمامیت ارضی ایران» تعریف شد.

یکی از نخستین اقدامات پس از تغییر نام، ممنوعیت آموزش زبان‌های مادری بود. زبان‌های کوردی، ترکی، عربی، بلوچی و ترکمنی از مدارس و رسانه‌ها حذف شدند. تنها زبان رسمی، فارسی اعلام شد.

کتاب‌های درسی بازنویسی شدند تا ملت‌های غیرفارس به «شاخه‌های ملت ایران» تقلیل یابند.

تاریخ کوردستان حذف شد.

  • عربستان (الاحواز) به «خوزستان» بدل شد.
  • هویت ترک‌های آذری به «آذری‌های ایرانی» تغییر یافت.

و برای اجرای این پروژه ملت واحد، رضاشاه به زور متوسل شد:

  • بمباران لورستان و سرکوب عشایر کورد،
  • اشغال الاحواز و براندازی شیخ خزعل (۱۹۲۵)،
  • سرکوب ترکمن‌ها و بلوچ‌ها.

ارتش نوین پهلوی به ابزار اجرای این پروژه بدل شد. پرچم رسمی نماد «ایران واحد» شد و هر نماد ملی دیگر ممنوع گردید.

کوردها این تغییر را استعمار آشکار دانستند. مقاومت‌های ملی شکل گرفت، اما با سرکوب ارتش روبه‌رو شد.

برای عرب‌های الاحواز، تغییر نام پرشیا به ایران به معنای تثبیت اشغال و آغاز دوران تاراج نفت بود.

بلوچ‌ها از آموزش به زبان مادری محروم شدند و در فقر ساختاری رها شدند.

ترک‌های آذری و ترکمن‌ها نیز زبان و هویتشان حذف شد. آنان به «اقلیت‌های ایرانی» تقلیل یافتند.

 

و با پذیرش نام ایران در سازمان‌های بین‌المللی، استعمار فارس‌محور رسمیت جهانی یافت.

بریتانیا از این تغییر حمایت کرد، زیرا به یک «ایران واحد» برای کنترل منابع نفتی نیاز داشت. آلمان نازی نیز ایران را به‌عنوان هم‌ریشه آریایی خود می‌دید.

و این تغییر الگویی برای سایر دولت‌های استعماری منطقه شد.

  • ترکیه با شعار «ترکیه برای ترک‌ها»،
  • ایران با شعار «یک ملت، یک زبان».
    دو روی یک سکه: نابودی تنوع و تحمیل ملت واحد جعلی.

تغییر نام «پرشیا» به «ایران» در سال ۱۹۳۴، در ظاهر شاید یک تغییر نمادین یا دیپلماتیک جلوه کند، اما در واقع نقطه‌ی عطفی در تاریخ جعلی‌سازی هویت در خاورمیانه بود. این اقدام، مبنای رسمی و ایدئولوژیک استعمار فارس بر ملت‌های غیر فارس شد و چندین لایه پیامد به همراه آورد:

این تغییر نه یک انتخاب ساده اداری، بلکه پروژه‌ای عمیق برای تحمیل هویتی واحد و جعلی بود. «ایران» از این پس نه یک مفهوم تاریخی و فرهنگی طبیعی، بلکه نامی ساخته‌شده بود که تنوع ملی را پاک کرد و سلطه فارس را مشروعیت بخشید.

با این اقدام، ملت‌های کورد، عرب، ترک، بلوچ و ترکمن از صحنه سیاست جهانی حذف شدند. جهان از آن پس دیگر از «ملت‌های متنوع» سخن نمی‌گفت، بلکه یک واحد ساختگی به نام «ایران» را به رسمیت شناخت. این به معنای مشروعیت‌بخشی به استعمار خارجی فارس بود.

تغییر نام پرشیا به ایران بخشی از روند جهانی در دهه ۱۹۳۰ بود که تحت تأثیر نژادپرستی و آریایی‌گرایی نازیسم قرار داشت. این اقدام، ملت فارس را در جایگاه «قوم برتر» و دیگر ملت‌ها را در جایگاه «اقوام تابع» نشاند.

از ۱۹۳۴ به بعد، پروژه ایران‌سازی با سیاست‌های مشخصی همراه شد:

  • حذف زبان‌های مادری از آموزش و رسانه،
  • بازنویسی تاریخ به نفع فارس،
  • تغییر نام‌های جغرافیایی،
  • سرکوب نظامی ملت‌های معترض.
    به بیان دیگر، تغییر نام تنها نماد بود؛ ابزار واقعی آن، سرکوب فرهنگی، نظامی و سیاسی بود.

ملت‌های تحت اشغال این تغییر را به‌سرعت به‌عنوان «استعمار فرهنگی» و «سرقت هویت» درک کردند.

  • کوردها با شورش‌ها و مقاومت‌های ملی پاسخ دادند.
  • عرب‌های الاحواز این تغییر را معادل تثبیت اشغال سرزمین خود دانستند.
  • بلوچ‌ها و ترکمن‌ها مقاومت‌های اجتماعی و فرهنگی خود را حفظ کردند.
  • ترک‌های آذری سیاست ایران‌سازی را «انکار هویت» خواندند.

تغییر نام پرشیا به ایران پیامدهایی فراتر از مرزهای این سرزمین داشت. این اقدام الگویی برای سایر دولت‌های استبدادی منطقه شد که با الگوگیری از ایران و ترکیه، پروژه‌های مشابهی برای حذف تنوع و تحمیل هویت جعلی به راه انداختند.

این تغییر نام نشان داد که ایران از آغاز یک پروژه سیاسی و مصنوعی بود، نه یک هویت طبیعی. تناقض بنیادین آن نیز از همین‌جا ناشی می‌شود: کشوری که بر سرکوب تنوع، حذف هویت‌ها و تحمیل دروغ بنا شود، دیر یا زود با مقاومت ملت‌ها مواجه خواهد شد و فرو خواهد پاشید.

تغییر نام پرشیا به ایران در ۱۹۳۴، سنگ‌بنای اصلی ملت‌سازی جعلی فارس‌محور بود. این اقدام، هم ابزار تحمیل هویت در داخل شد و هم وسیله مشروعیت‌بخشی

استعمار در سطح جهانی. از این پس، «ایران» قفسی شد که ملت‌های غیرفارس در آن زندانی گردیدند.

و در کل ، پروژه‌ی ایران‌سازی نه بر پایه رضایت و مشارکت ملت‌ها، بلکه بر زور اسلحه، تحریف تاریخ، حذف زبان‌ها و حمایت قدرت‌های خارجی بنا شد. در نتیجه، ایران هرگز به یک «ملت–دولت طبیعی» بدل نشد و همچنان پروژه‌ای متزلزل و ناپایدار باقی مانده است.

به همین دلیل، می‌توان نتیجه گرفت که تغییر نام پرشیا به ایران در ۱۹۳۴ نه صرفاً یک لحظه تاریخی، بلکه آغاز دوره‌ای از استعمار مدرن فارس بود؛ دوره‌ای که تا امروز ادامه یافته و سرنوشت ملت‌های کورد، عرب، ترک، بلوچ، ترکمن و دیگران را به اسارت کشیده است.

ایران و ترکیه: دو روی یک سکه

در همان دوره‌ای که رضاشاه پروژه ایران‌سازی را آغاز کرد، در ترکیه نیز مصطفی کمال آتاتورک پروژه مشابهی با عنوان «ترکیه برای ترک‌ها» در جریان بود. شباهت‌ها بسیار آشکار است:

  • تغییر نام‌ها و جغرافیا: همان‌گونه که رضاشاه «پرشیا» را به «ایران» تغییر داد، آتاتورک بسیاری از نام‌های کوردی، یونانی و ارمنی را به نام‌های ترکی تغییر داد.
  • سیاست زبانی: در ترکیه زبان کوردی، ارمنی و یونانی ممنوع شد و تنها زبان ترکی مجاز گردید. در ایران نیز همین سیاست برای تحمیل فارسی اجرا شد.
  • اسطوره‌سازی تاریخی: در ترکیه، ایدئولوژی «ترک‌گرایی» با خلق افسانه‌های تاریخی (همه اقوام ریشه ترک دارند) ساخته شد. در ایران، روایت «آریایی‌گری» برای پوشاندن تنوع ملی استفاده شد.
  • نظامی‌سازی: هر دو کشور برای تحمیل هویت واحد، از ارتش استفاده کردند: قیام شیخ سعید در ترکیه و مقاومت کوردها در ایران هر دو با خشونت سرکوب شدند.

ایران و عراق: عربی‌سازی و ایران‌سازی

در عراق نیز پس از تشکیل این کشور در ۱۹۲۰، دولت‌های مرکزی پروژه‌ای مشابه برای «عربی‌سازی» ملت‌های غیرفارس (به‌ویژه کوردها و ترکمن‌ها) آغاز کردند.

  • همسان‌سازی اجباری: همان‌طور که رضاشاه ملت‌های کورد، ترک و عرب را به «ایرانی» تقلیل داد، دولت عراق نیز کوردها را «عرب کوهستان» معرفی کرد.
  • تغییر بافت جمعیتی: در عراق، سیاست کوچاندن اجباری (به‌ویژه در کرکوک و خانقین) اجرا شد؛ مشابه سیاست اسکان فارس‌ها در الاحواز و کوردستان.
  • استعمار منابع: نفت کرکوک در عراق همان نقشی را ایفا می‌کرد که نفت الاحواز در ایران داشت: منبعی که به جای ملت کورد، در خدمت دولت اشغالگر مرکزی قرار گرفت.

ایران و شوروی: روسی‌سازی و ایران‌سازی

اتحاد جماهیر شوروی نیز در همان دهه‌ها پروژه «روسی‌سازی» را دنبال می‌کرد. شباهت‌های ایران و شوروی چشمگیر است:

  • زبان رسمی: در شوروی زبان روسی به‌عنوان زبان وحدت معرفی شد، همان‌طور که در ایران زبان فارسی تحمیل گردید.
  • جمهوری‌های اجباری: در شوروی ملت‌ها با مرزهای مصنوعی در جمهوری‌های وابسته تقسیم شدند. در ایران نیز ملت‌های متنوع در مرزهای جعلی «ایران» محصور شدند.
  • بازنویسی تاریخ: در هر دو کشور، تاریخ ملت‌های غیرحاکم یا تحریف شد یا به‌کلی حذف گردید.
  • سرکوب نظامی: مقاومت ملت‌ها (مانند قیام‌های اوکراین، چچن و قفقاز) در شوروی با ارتش سرکوب شد؛ مشابه سرکوب کوردها، ترکمن‌ها و عرب‌ها در ایران.

تفاوت‌ها و ویژگی خاص ایران

با وجود شباهت‌ها، پروژه ایران‌سازی تفاوت‌هایی نیز داشت:

  • در ترکیه، پروژه ترک‌سازی بر پایه ایدئولوژی «ترکی» بود؛ در عراق بر پایه «عربی»؛ اما در ایران ایدئولوژی «آریایی–فارس» به‌کار گرفته شد.
  • در شوروی، حداقل ساختارهای ظاهری (جمهوری‌های خودمختار) برای ملت‌ها تعریف شد؛ در حالی‌که در ایران حتی همین ساختارهای ظاهری هم وجود نداشت.
  • ایران توانست با تکیه بر حمایت بریتانیا و سپس آلمان، تغییر نام خود را در سطح بین‌المللی مشروعیت ببخشد؛ در حالی‌که ترکیه و عراق با بحران‌های بین‌المللی بیشتری روبه‌رو بودند.

در نتیجە، مقایسه ایران با ترکیه، عراق و شوروی نشان می‌دهد که تغییر نام «پرشیا» به «ایران» بخشی از روند جهانی ملت‌سازی اجباری در قرن بیستم بود. اما ویژگی خاص ایران در این بود که:

۱. بر مبنای ایدئولوژی آریایی‌گرایی شکل گرفت و از نازیسم الهام گرفت.
2. هیچ سازوکار حقوقی برای تنوع ملی حتی در سطح صوری (مانند جمهوری‌های شوروی) فراهم نشد.
3. با تغییر نام، مشروعیت جهانی استعمار فارس تثبیت شد و ملت‌های غیرفارس از صحنه بین‌المللی حذف گردیدند.

به این ترتیب، ایران نمونه‌ای منحصر‌به‌فرد از استعمار مدرن است که با ترکیب ابزارهای زبانی، ایدئولوژیک و سیاسی توانست «ملت‌های مختلف» را در قفسی به نام «ایران» محبوس کند؛ قفسی که امروز با مقاومت ملت‌ها در حال شکستن است.

فصل هفتم

ایدئولوژی پان‌ایرانیسم و شونیسم فارس؛ ریشه‌ها و پیامدها

هیچ پروژه سیاسی پایدار نمی‌ماند مگر آنکه پشتوانه‌ای ایدئولوژیک داشته باشد. استعمار صرفاً با اسلحه و زور دوام نمی‌آورد؛ بلکه برای تثبیت خود نیازمند «روایت»، «معنا» و «مشروعیت‌سازی» است. اگر قراردادهای سایکس–پیکو (۱۹۱۶) و لوزان (۱۹۲۳) بستر جغرافیایی تجزیه و اشغال ملت‌ها را فراهم کردند، و اگر رضاشاه با تغییر نام پرشیا به ایران بُعد نمادین این پروژه را تثبیت کرد، این پان‌ایرانیسم و شونیسم فارس بودند که بُعد فکری و ایدئولوژیک این پروژه را شکل دادند.

پان‌ایرانیسم در ظاهر بر «ایران واحد» تأکید می‌کرد، اما در عمل چیزی جز سلطه‌ی قوم فارس بر سایر ملت‌ها نبود. این ایدئولوژی با بهره‌گیری از افسانه آریایی، اسطوره‌سازی از تاریخ باستان، تحریف هویت‌های ملی و استفاده از زور نظامی، تلاش کرد ملت‌های متنوع منطقه را در قفسی هویتی به نام «ملت ایران» زندانی کند.

ریشه‌های فکری پان‌ایرانیسم

در قرن نوزدهم، ناسیونالیسم اروپایی بر دو پایه شکل گرفت: «ملت» به‌عنوان اجتماع زبانی–فرهنگی، و «دولت» به‌عنوان نهاد سیاسی نماینده آن. روشنفکران فارس‌گرا، متأثر از این اندیشه‌ها، کوشیدند ملل متنوع این جغرافیا را «قوم‌های ایرانی» معرفی کنند. اما برخلاف اروپا که تنوع زبانی و فرهنگی در بسیاری جاها به رسمیت شناخته شد، در ایران تنها زبان و فرهنگ فارس به‌عنوان محور قرار گرفت و بقیه به «اقوام حاشیه‌ای» تقلیل یافتند.

نظریه آریایی‌گرایی

پان‌ایرانیسم بیشترین الهام را از داستانهای ساختگی و توهمی «نژاد آریایی» گرفت. این نظریه که ابتدا در محافل شرق‌شناسی اروپایی و سپس در ایدئولوژی نازیسم آلمان رواج یافت، مدعی بود که فارس‌ها و اروپایی‌ها از یک ریشه و «خون برتر» هستند. این ادعا مبنای برتری‌طلبی فارس و انکار ملت‌های غیر فارس شد. در گفتمان رسمی، کوردها، ترک‌ها، عرب‌ها و بلوچ‌ها «اقوام فرعی» یا «بیگانه» معرفی شدند که باید در فرهنگ آریایی–فارسی جذب شوند.

ایده «ایران واحد» بر بازخوانی گزینشی تاریخ باستان بنا شد. هخامنشیان و ساسانیان به‌عنوان «ملت ایران» معرفی شدند، در حالی‌که در واقع یک امپراتوری چندملیتی بودند. ملت‌های کورد، عرب، ترک و بلوچ در این روایت یا حذف

شدند یا به‌عنوان «شاخه‌هایی از ایران باستان» بازنمایی شدند.

عناصر اصلی شونیسم فارس

زبان فارسی به‌عنوان «زبان ملی» معرفی شد و تمامی زبان‌های دیگر ممنوع گردیدند. آموزش، رسانه و نهادهای دولتی تنها به فارسی فعالیت کردند. این سیاست نه صرفاً یک انتخاب فرهنگی، بلکه ابزاری برای استعمار بود؛ یعنی از بین بردن حافظه جمعی ملت‌ها و تحمیل یک زبان بیگانه به‌عنوان زبان حاکم.

تهران به‌عنوان پایتخت «ایران واحد» مرکز تصمیم‌گیری شد. منابع طبیعی کوردستان، نفت الاحواز، گاز بلوچستان و زمین‌های ترکمن‌صحرا همه در خدمت مرکز قرار گرفتند. این تمرکزگرایی اقتصادی یکی از شاخصه‌های اصلی استعمار فارس‌محور بود.

تاریخ رسمی ایران به‌گونه‌ای نوشته شد که تنها فرهنگ فارس برجسته باشد. ملت‌های کورد، ترک، عرب، بلوچ و ترکمن به «اقوام ایرانی» تقلیل یافتند. این بازنویسی تاریخ در مدارس، دانشگاه‌ها و رسانه‌ها به‌طور سیستماتیک تکرار شد.

هرگونه مطالبه ملی به‌عنوان «تجزیه‌طلبی» معرفی شد. این برچسب ابزاری بود برای مشروعیت‌بخشی به سرکوب. در گفتمان رسمی، کوردها باید «مرزبانان غیور ایران» باشند، نه ملتی با حق تعیین سرنوشت.

رضاشاه با تغییر نام پرشیا به ایران، ممنوعیت زبان‌های مادری، و سیاست‌های سرکوبگرانه، بنیان پان‌ایرانیسم را نهاد. شعار «یک ملت، یک زبان، یک پرچم» از او به یادگار ماند. بمباران عشایر لورستان و سرکوب کوردها نمونه بارز این سیاست بود.

محمدرضا شاه با ساواک، ارتش و گفتمان «تمدن بزرگ» کوشید پان‌ایرانیسم را در لباس مدرنیته عرضه کند. اما در عمل، سرکوب ملت‌ها شدت بیشتری یافت. سیاست اقتصادی نیز در خدمت مرکز فارس‌نشین بود و ملت‌های دیگر را در فقر نگاه داشت.

با انقلاب ۱۳۵۷، گرچه رژیم سیاسی تغییر کرد، اما شونیسم فارس باقی ماند. جمهوری اسلامی با ترکیب مذهب شیعه و پان‌ایرانیسم، سلطه فارس را در لباس دینی ادامه داد.

در نخستین سال‌های انقلاب، خمینی با صدور فتوای جهاد علیه کوردستان  نشان داد که در نگاه جمهوری اسلامی، مطالبه ملی نه‌تنها غیرقابل پذیرش است، بلکه باید با خون سرکوب شود. این فتوا آغازگر کشتارها و اشغال نظامی کوردستان بود.

شعار «امت اسلامی» در عمل ابزاری برای تقویت سلطه فارس بود. کورد، عرب و بلوچ نه به‌عنوان ملت، بلکه به‌عنوان «امت مسلمان ایرانی» تعریف شدند؛ یعنی هویت ملی آنان انکار و تنها یک هویت دینی–فارسی جایگزین شد.

برای کورد، عرب، بلوچ و ترک، «ایرانی بودن» به معنای انکار هویت ملی و تاریخی است. این انکار موجب احساس عمیق بیگانگی و مقاومت دائمی شد.

سرکوب

هر حرکت سیاسی ملی با برچسب «تجزیه‌طلبی» سرکوب شد. اعدام‌ها، بمباران‌ها، کوچ‌های اجباری و اشغال نظامی ابزار این سرکوب بودند.

منابع نفتی الاحواز، گاز کوردستان، معادن بلوچستان و زمین‌های ترکمن‌صحرا به نفع مرکز مصادره شدند. ملت‌های غیرفارس در مناطق خود به فقیرترین اقشار بدل شدند.

پان‌ایرانیسم نه تنها در داخل بحران آفرید، بلکه در خارج نیز عامل صدور بی‌ثباتی شد. حمایت از گروه‌های شبه‌نظامی در عراق، سوریه، لبنان و یمن ادامه همان منطق مرکزگرای فارس‌محور است: گسترش نفوذ با استفاده از منابع ملت‌های تحت استعمار.

از منظر علوم سیاسی، پان‌ایرانیسم نمونه‌ای از ایدئولوژی سلطه‌گر قومی است. این ایدئولوژی مشابه پان‌ترکیسم در ترکیه یا پان‌عربیسم در جهان عرب است، اما با یک تفاوت مهم: پان‌ایرانیسم بر پایه افسانه خیالی و توهمی نژاد آریایی بنا شد، نه بر اساس واقعیت تاریخی.

از منظر نظری، این ایدئولوژی در تناقض بنیادین است:

  • از یک‌سو می‌خواهد ایران را «ملت واحد» معرفی کند؛
  • از سوی دیگر، با تمام قدرت ملت‌های دیگر را سرکوب می‌کند.

این تناقض دیر یا زود به فروپاشی می‌انجامد.

پان‌ایرانیسم و شونیسم فارس را باید نه یک جریان فکری منفرد، بلکه ستون نرم پروژه‌ی ایران‌سازی دانست؛ ستون ایدئولوژیکی که تمام اشکال سلطه‌ی نظامی، اقتصادی و سیاسی بر آن استوار شده است. این ایدئولوژی از همان آغاز با دو چهره‌ی متناقض به میدان آمد: از یک سو مدعی وحدت، ملت‌سازی و پیوند تاریخی بود، و از سوی دیگر بر حذف، تحقیر و سرکوب هویت‌های گوناگون بنا شد. چنین تناقضی سبب شد که ایدئولوژی فارس‌محور همواره در موقعیت بحران دائمی به سر ببرد، زیرا هر اندازه که وحدت را تبلیغ می‌کرد، در عمل به تفرقه، مقاومت و بی‌اعتمادی دامن می‌زد.

پان‌ایرانیسم با بازنویسی تاریخ و خلق اسطوره‌هایی چون «ملت آریایی» کوشید گذشته را به سود سلطه‌ی امروز مصادره کند. در این روایت، امپراتوری‌های چندملیتی گذشته

به یک ملت واحد تقلیل یافتند و هویت‌های تاریخی دیگر ملت‌ها یا حذف شدند یا در قالب «اقوام ایرانی» بی‌صدا گردیدند. زبان فارسی به‌عنوان تنها زبان رسمی، آموزش و رسانه را قبضه کرد و به ابزار اصلی استحاله فرهنگی بدل شد. در همین حال، هر مطالبه‌ی سیاسی ملت‌های غیرفارس با برچسب «تجزیه‌طلبی» پاسخ گرفت و در نتیجه، قوه قهریه همواره پشتوانه‌ی این روایت بود. به این معنا، ایدئولوژی و سرکوب به صورت دو وجه یک سکه عمل می‌کردند: یکی توجیه می‌ساخت و دیگری اجرا می‌کرد.

اما پیامد این نظام فکری چیزی جز تعمیق شکاف‌ها و تقویت حافظه‌های مقاوم نبوده است. هرچه مدارس و رسانه‌ها بر «ملت واحد ایرانی» تأکید کردند، ادبیات شفاهی و زبان‌های مادری پررنگ‌تر به حاملان هویت بدل شدند. هرچه تاریخ رسمی نقش ملت‌ها را انکار کرد، تاریخ بدیل در حافظه‌ی جمعی زنده‌تر شد. هرچه حاکمیت بر مرکزگرایی اقتصادی افزود، فقر و تبعیض در مناطق غیر فارس به سوختی برای مبارزه و اعتراض تبدیل شد. به این معنا، پان‌ایرانیسم نتوانست بحران مشروعیت را حل کند، بلکه خود منبع اصلی بازتولید آن شد.

از منظر تطبیقی، پان‌ایرانیسم را می‌توان در کنار ایدئولوژی‌های همگون همچون پان‌ترکیسم و پان‌عربیسم قرار داد. اما تفاوت بنیادی آن، اتکای افراطی به افسانه‌ی آریایی بود؛ افسانه‌ای که در بطن خود نه تنها فاقد پایه‌های علمی و تاریخی است، بلکه در دنیای معاصر از نظر اخلاقی و سیاسی نیز بی‌اعتبار شده است. در نتیجه، ستون نظری این ایدئولوژی از درون متزلزل است و تنها با اتکای مداوم به سرکوب و سانسور زنده نگه داشته می‌شود.

اگرچه پان‌ایرانیسم توانسته است برای دهه‌ها به مثابه «چسب ایدئولوژیک» پروژه ایران‌سازی عمل کند، اما در سطح اجتماعی و سیاسی عملاً شکست خورده است. ملت‌های کورد، عرب الاحوازی، بلوچ، ترک، ترکمن و کاسپین هیچ‌گاه تن به این قفس هویتی نداده‌اند. مقاومت ملی، زبانی، فرهنگی و سیاسی آنان نه تنها مانع از نابودی کامل هویت‌هایشان شده است، بلکه به تدریج گفتمان بدیل استقلال و حق تعیین سرنوشت را به مسئله‌ای اجتناب‌ناپذیر در سیاست منطقه بدل ساخته است.

بنابراین: پان‌ایرانیسم و شونیسم فارس اگرچه در ظاهر ایدئولوژی وحدت و اقتدار را نمایندگی می‌کنند، در واقع خود بذر فروپاشی را در دل دارند. هرچه بیشتر بر طبل «ایران واحد» کوبیده شود، ملت‌های غیر فارس بیش از پیش به بازتعریف خویشتن خویش و بازیابی حافظه‌ی تاریخی خود گرایش می‌یابند. این ایدئولوژی نه تنها یک خطای نظری، بلکه یک بن‌بست عملی است. آینده نه در تداوم اسطوره‌ی «ملت آریایی» بلکه در پذیرش تکثر، حق تعیین سرنوشت و پایان استعمار فارس‌محور رقم خواهد خورد.

فصل هشتم

کوردستان روژهلات (تحت اشغال ایران)؛ هویت، مقاومت و سرکوب
کوردستان شرقی یا «روژهلات» آن بخش از سرزمین تاریخی کوردستان است که پس از بازی بزرگ قدرت‌ها در آغاز قرن بیستم و در پی قراردادهای استعماری سایکس–پیکو (۱۹۱۶) و لوزان (۱۹۲۳)، و سپس پروژه‌ی ملت‌سازی زورمدار پهلوی، به اجبار در جغرافیای سیاسی‌ای گنجانده شد که امروز «ایران» نام دارد. الحاق روژهلات به ایران نه حاصل رضایت آزادانه، بلکه پیامد قهر، تغییر توازن قوا به سود مرکز فارس‌محور و مهندسی مرزها به دست قدرت‌های بیرونی بود. از دهه‌ی ۱۹۲۰ تا امروز، زندگی جمعی کوردهای روژهلات بر لبه‌ی دو واقعیت پیش رفته است: از یک‌سو حفظ هویت، حافظه و پیوندهای فراملی با دیگر بخش‌های کوردستان؛ و از سوی دیگر سرکوب خشن، آسیمیلاسیون سازمان‌یافته و امنیتی‌سازیِ دائمی توسط دولت ایران.

این فصل با رویکردی تطبیقی و میان‌رشته‌ای (تاریخ، جامعه‌شناسی، علوم سیاسی و حقوق بین‌الملل) این تجربه‌ی صدساله را می‌کاود.

هویت تاریخی کورد در روژهلات

کوردهای روژهلات واجد تمام مؤلفه‌های کلاسیک ملت هستند:

  • زبان و ادبیات: کوردی (با تنوع لهجه‌ای سورانی، گورانی/هورامی، کلهری،لوری، کرمانجی، لکی و …) با بدنه‌ی ادبی مکتوب (از مولوی تا قانع و هیمن ، نالی، محوی ، وفایی و … ) و ادبیات شفاهی چندصدساله.
  • سرزمین و جغرافیا: زاگرس و فلات‌های پیرامون آن با کانون‌هایی چون سنه ، چهارمحال و بختیاری، همدان، خراسان، لورستان، اورمیه، کرماشان،ایلام و ….
  • حافظه‌ی تاریخی و نهادهای سیاسی: از امارت‌های (اردلان، بابان) تا جنبش‌های خودگردان”سمکو،بی بی مریم بختیاری، سردار عیوض خان، داودخان کلهر، مریم قلاوند…” و جمهوری کوردستان (۱۹۴۶) در گستره‌ی روژهلات.
  • فرهنگ و آیین: موسیقی مقامی (تنبور و مقام‌های یارسان)، نوروز و آیین‌های فصلی، پوشاک و هنرهای ملی؛ و نیز تمایزات مذهبی–فرهنگی درونی (اکثریت سنی در بسیاری از مناطق، همراه با جمعیت‌های شیعه و یارسان).
  • پیوند فراملی: خودآگاهیِ تعلق به «ملت کورد» در چهار بخش (روژهلات، باکور، باشور، روژاوا) که از مرزهای سیاسیِ تحمیلی فراتر می‌رود.

انکار رسمی هویت

با تغییر نام «پرشیا» به «ایران» (۱۹۳۴)، سیاست «قوم‌سازی ایرانی» شکل گرفت: کوردها در گفتمان رسمی به «قوم ایرانیِ کُرد» تقلیل یافتند. آموزش کوردی حذف شد، نشر و رسانه‌ی کوردی محدود/ممنوع گردید، نام‌های جغرافیایی تغییر کرد ، و بازنمایی تاریخ کورد در کتاب‌های درسی یا حذف شد یا در حاشیه ماند. این انکار نمادین، بازوی فرهنگیِ استعمار سیاسی بود.

سرکوب در دوران پهلوی

پروژه‌ی «کشور–ارتش» رضاشاهی با هدف یک‌دست‌سازی قهرآمیز پیش رفت: خلع سلاح عشایر، اسکان اجباری، استقرار ژاندارمری و لشکرهای دائمی، بمباران لورستان و مناطق کوردستان، تخریب توان دفاعی محلی و قطع شبکه‌های اقتدار سنتی. این سیاست، کوردستان را از یک «فضای سیاسی با ظرفیت خودسامانی» به «موضوع نظم امنیتی مرکز» تقلیل داد.

هم‌زمان، سیاست «یک ملت–یک زبان» اجرا شد: فارسی‌سازی آموزش و ادارات، ممنوعیت آموزش کوردی، تحقیر پوشاک و نمادهای کوردی، و بازنمایی کوردها

به‌عنوان «ایرانیان کوه‌نشین». هدف، استخراج «سوژه‌ی فرمانبردار ایرانی» از دل تنوع کوردی بود.

در دوره‌ی محمدرضا شاه، ساواک با شبکه‌ی نفوذ در شهرهای کوردستان، هر فعالیت هویت‌خواه را ذیل عنوان «تجزیه‌طلبی» جرم‌انگاری کرد. زندان، تبعید، و حذف نخبگان سیاسی–فرهنگی، کوردستان را زیر «حالت استثنایی» دائم نگاه داشت؛ حالتی که در آن قانونِ عادی تعلیق و قهرِ عریان به قاعده بدل می‌شود.

انقلاب ۱۳۵۷: امید، چرخش، سرکوب

سقوط سلطنت فرصت طرح صریحِ خودمختاری را گشود. شوراهای محلی، انجمن‌های فرهنگی و احزاب کوردی (به‌ویژه حزب دمکرات کوردستان و کومه‌له) با پشتوانه‌ی اجتماعیِ گسترده، برنامه‌ی «اداره‌ی کوردستان به دست خود کوردها» را پیش گذاشتند.

اما به‌سرعت، جمهوری اسلامی با فتوای جهاد علیه کوردها پرده از تداوم شونیسم فارس برداشت. این فتوا، مجوزِ شرعی–سیاسیِ عملیات گسترده‌ی سپاه و ارتش در شهرها و کوهستان‌ها شد. ده‌ها شهر و صدها روستا نظامی‌سازی و ویران، هزاران نفر کشته و آواره، و کوردستان به میدان جنگ داخلیِ تحمیلی بدل گردید.

حضور دائمی یگان‌های سپاه، ایجاد پایگاه‌های بسیج، احکام صحراییِ «محاربه» و «افساد فی‌الارض»، و نمایش‌های اعدام در میادین، راهبردِ ارعاب عمومی بود؛ راهبردی برای شکستن روحیه‌ی مقاومت و تحکیم «حاکمیت از طریق وحشت».

حزب دمکرات کوردستان  و کومه‌له ستون‌های سیاسی–سازمانی مقاومت بوده‌اند: از تدوین برنامه‌های خودگردانی/فدرالیسم تا شبکه‌سازی اجتماعی (کارگران، معلمان، دانشجویان)، از دیپلماسی دیاسپورا تا پیوند با دیگر بخش‌های کوردستان. ترور رهبران در خارج (عبدالرحمن قاسملو در وین ۱۹۸۹؛ صادق شرفکندی در برلین ۱۹۹۲) نشان داد که سرکوب، مرز نمی‌شناسد.

پیشمرگه و دفاع از جامعه

پیشمرگه‌ها، به‌مثابه نیروی دفاعی جامعه‌ی کوردستان، با ترکیب «جنگ‌چریکیِ کوهستان» و «پایگاه‌های اجتماعیِ شهری–روستایی» موازنه‌ی قهر را بر هم زدند. هدف راهبردی، نه صرفاً مقاومت نظامی، که حفاظت از زندگی جمعی و هویت بود.

همزمان ممنوعیت رسمی، زبان کوردی را خاموش نکرد؛ خانه، محافل ادبی، موسیقی و رسانه‌ی غیررسمی به «مدرسه‌های زیرزمینی هویت» بدل شد. نوروز از جشنِ فصلی به آیینِ سیاسیِ مقاومت ارتقا یافت. تولید ادبیِ جدید، تاریخ را از انحصار روایت رسمی بیرون کشید.

روژهلات در جمهوری اسلامی: الگوی «استعمار–امنیتی»

چهار دهه‌ی اخیر، تداوم همان منطق است: ممنوعیت de facto آموزش کوردی (با وجود ظرفیت محدود اصل ۱۵ قانون اساسی)، انسداد رسانه‌ای، بازداشت و اعدام فعالان، نظامی‌سازی شهرها و روستاها، مین‌گذاری مرزها و «امنیتی‌کردن امر روزمره».

همچنین با وجود منابع آب، کشاورزی، معادن و انرژی، کوردستان به «حاشیه‌ی توسعه» رانده شد. زیرساخت‌های صنعتیِ ارزش‌افزا به مرکز منتقل، و منطقه به بازار کار ارزان و مصرفِ کالاهای مرکز تبدیل شد. کولبری نه انتخاب شغلی، که «استراتژی بقا» در نظم نابرابر است؛ و تیراندازی به کولبران، سیاستی برای مرئی‌کردن مرزِ قهر.

اکثریت سنیِ کوردها (با وجود تنوع مذهبی درون کوردستان) با تبعیض مضاعف مواجه‌اند: محدودیت در نهادهای مذهبی، نمایندگی سیاسی، و تبعیض ساختاری در انتصابات و دسترسی به منابع عمومی. ترکیب «قومیت/مذهب» ابزار مضاعف امنیتی‌سازی است.

با این وجود ، نسل جدید کوردها شبکه‌های مدنیِ چابک ساخته‌اند: انجمن‌های فرهنگی و زبانی، کلکتیوهای زنان، کمپین‌های حقوق بشری، ابتکارات محیط‌زیستی و شوراهای محلیِ غیررسمی. مقاومت از «کوهستان» به «شهر» و از «سیاست سخت» به «سیاست زندگی روزمره» نیز گسترش یافته است.

قتل ژینا  امینی، بار دیگر کانون کوردستان را به محور جنبش سراسری بدل کرد. «ژن، ژیان، آزادی» صرفاً شعار نبود؛ چارچوب هنجاریِ نو بود: تقاطع جنسیت، ملت و آزادی؛ پل زدن میان رهایی ملی و رهایی اجتماعی.

در این میان دیاسپورای کورد نقش واسط با افکار عمومی جهانی را ایفا می‌کند: مستندسازی نقض‌ها، کارزارهای حقوقی، شبکه‌سازی با پارلمان‌ها و سازمان‌های بین‌المللی. این «دیپلماسی اجتماعی» هزینه‌ی سرکوب را افزایش می‌دهد و روایت بدیل را تثبیت می‌کند.

در مجموع روژهلات را می‌توان در چهار چارچوب فهمید:

  • استعمار داخلی/خارجی: مرکز فارس‌محور، پیرامون کورد را به مستعمره‌ی منابع و نیروی کار تبدیل کرده است.
  • امنیتی‌سازی (Securitization): مطالبه‌ی زبان مادری و استقلال خواهی به «تهدید امنیت ملی» ترجمه می‌شود تا قهر مشروع جلوه کند.
  • حالت استثنایی (State of Exception): کوردستان تحت تعلیق هنجارهای حقوقیِ عادی اداره می‌شود.
  • حق تعیین سرنوشت: بر اساس منشور ملل متحد و ماده‌ی ۱ مشترکِ میثاقین (مدنی–سیاسی/اقتصادی–اجتماعی)، ملت کورد واجد حق تعیین سرنوشت است؛ انکار سیستماتیک آن نقض پایدار حقوق بین‌الملل است. افزون بر آن، «اعلامیه حقوق افراد متعلق به اقلیت‌های ملی یا قومی، مذهبی و زبانی» (۱۹۹۲) بر حق زبان و فرهنگ صحه می‌گذارد.

پرونده‌های شهری و میدانی در روژهلات کوردستان: مطالعه‌ی موردی استعمار، مقاومت و حافظه

شهرهای روژهلات کوردستان (کوردستان شرقی تحت اشغال ایران) صرفاً جغرافیای فیزیکی نیستند؛ بلکه میدان‌های زنده‌ای از برخورد میان استعمار فارس‌محور و مقاومت ملی‌اند. هر شهر در این جغرافیا حامل حافظه‌ای تاریخی و تجربه‌ای منحصربه‌فرد از سرکوب و مقاومت است. بررسی موردی سنه، مهاباد، مریوان، بانه، کرماشان، لورستان و ایلام، همراه با ابعاد جنسیتی، محیط‌زیستی و طبقاتی، نشان می‌دهد که استعمار تنها در سطح سیاسی عمل نمی‌کند، بلکه به عمق زندگی روزمره نفوذ کرده است. گزارش‌های نهادهایی چون عفو بین‌الملل، دیده‌بان حقوق بشر و مطالعات دانشگاهی (McDowall, 2004; Entessar, 1992) این الگو را تأیید می‌کنند.

 

سنه: شهر–قلعه‌ی مقاومت و محاصره

سنه (سنندج) از دیرباز مرکز روشنفکری، موسیقی و کنش‌گری مدنی بوده است. در سال‌های ۱۳۵۸–۱۳۶۰ این شهر به کانون اصلی درگیری میان احزاب کوردی و جمهوری اسلامی تبدیل شد. سیاست امنیتی «محاصره و کنترل» (city-as-fortress) به‌وضوح در اینجا به کار رفت: استقرار سنگین سپاه پاسداران، محاصره شهر و کنترل شدید رفت‌وآمد. در خیزش‌های ۱۴۰۰ (به‌ویژه پس از قتل ژینا امینی)، سنه بار دیگر در صدر اعتراضات قرار گرفت. عفو بین‌الملل (2022) گزارش داد که نیروهای امنیتی در این شهر از گلوله جنگی علیه معترضان استفاده کردند و ده‌ها نفر کشته شدند. حافظه‌ی جمعی شهروندان، مقاومت را بازتولید کرده و سنه را به نماد ایستادگی بدل ساخته است.

مهاباد: حافظه‌ی جمهوری و شکاف روایت‌ها

مهاباد، پایتخت جمهوری کوردستان در سال ۱۹۴۶، جایگاهی ویژه در حافظه‌ی ملی کورد دارد. این تجربه کوتاه‌مدت دولتی، همواره به‌عنوان «لحظه‌ی امکان» در حافظه جمعی زنده مانده است. هر موج اعتراض، از دهه ۱۳۶۰ تا خیزش‌های اخیر، با یادآوری جمهوری کوردستان بازتعریف می‌شود. روایت رسمی ایران این رویداد را «فتنه و خیانت» معرفی می‌کند، در حالی که حافظه‌ی کوردی آن را نقطه اوج مبارزه ملی می‌داند. این شکاف روایتی نمونه‌ای روشن از تضاد میان «تاریخ رسمی» و «حافظه ملی» است (White, 2000).

مریوان و بانه: مرز، کولبری و استعمار اقتصادی–امنیتی

مریوان و بانه، دو شهر مرزی، به دلیل موقعیت جغرافیایی‌شان به کانون‌های کولبری بدل شده‌اند. کولبری نوعی «اقتصاد بقا» است که هزاران خانواده برای زنده‌ماندن به آن وابسته‌اند. اما کولبران به‌طور مداوم با مرگ مواجه‌اند: تیراندازی مستقیم نیروهای مرزبانی، سقوط در کوهستان یا انفجار مین‌های باقی‌مانده از جنگ ایران–عراق. دیده‌بان حقوق بشر (2019) و سازمان هه‌نگاو بارها گزارش داده‌اند که سالانه ده‌ها کولبر کشته یا زخمی می‌شوند. محاصره جاده‌ها، ضبط کالاها و تیراندازی‌ها، استعمار اقتصادی–امنیتی را عریان می‌سازد: دولت مرکزی هم معیشت را می‌گیرد و هم مرز را ابزار کنترل می‌سازد.

کرماشان ، لورستان و ایلام: تبعیض مذهبی و بازسازی ناعادلانه

کرماشان و لورستان تنوع مذهبی (شیعه، یارسان، سنی) را با تبعیض ساختاری ترکیب کرده‌اند. پس از جنگ ایران–عراق، بازسازی مناطق کوردستان هرگز به عدالت فضایی منجر نشد؛ زیرساخت‌ها به‌طور کامل بازسازی نشدند و بیکاری ساختاری تداوم یافت. گزارش مرکز آمار ایران (۱۳۹۹) نشان می‌دهد نرخ بیکاری در کرماشان و ایلام بالاتر از میانگین کشوری است. تبعیض مذهبی علیه یارسان‌ها و سنی‌ها نیز به انزوای مضاعف این جوامع دامن زده است. این مناطق مثال روشنی‌اند از اینکه چگونه دین، ملیت و جغرافیا بهانه‌هایی برای بازتولید حاشیه‌نشینی‌اند.

جنسیت و استعمار: زنان در تقاطع ستم

زنان کورد در تقاطع سه محور ستم—جنسیت، ملت و طبقه—ایستاده‌اند. آنان هم حامل زبان و حافظه‌اند و هم قربانی امنیتی‌سازی و سرکوب مضاعف. قتل ژینا امینی نمونه‌ای بارز از این تقاطع است: زنی کورد، قربانی سرکوب جنسیتی و ملی. شعار «ژن، ژیان، آزادی» (Jin, Jiyan, Azadî) که از کوردستان برخاست، بازتاب مقاومت در برابر همین تقاطع است. پژوهشگران فمینیسم پسااستعماری (Yuval-Davis, 1997; Mojab, 2004) نشان داده‌اند که زنان در جوامع استعمارشده نقشی مضاعف در انتقال زبان و فرهنگ دارند و همزمان خط مقدم سرکوب‌اند.

محیط‌زیست به‌مثابه میدان سلطه

استعمار تنها به زبان و سیاست محدود نمی‌شود؛ بلکه طبیعت و محیط‌زیست نیز میدان سلطه است. در کوردستان، سدسازی‌های مخرب (مانند سد داریان)، انتقال آب به مناطق مرکزی فارسستان، جنگل‌زدایی و معدن‌کاوی گسترده، معیشت کشاورزی–دامی را ویران کرده است. یونیسف (2020) و گزارش‌های داخلی محیط زیستی هشدار داده‌اند که خشک‌شدن تالاب‌ها و نابودی جنگل‌ها، مهاجرت اجباری را تشدید کرده است. علاوه بر این، رژیم بارها جنگل‌ها را به عمد به آتش کشیده و فعالان محیط‌زیست را زندانی یا به اعدام محکوم کرده است. عدالت محیط‌زیستی در این جغرافیا بخشی جدایی‌ناپذیر از عدالت ملی است.

کار و پیمان‌کاری: طبقه کارگر کورد

بازار کار در کوردستان عمدتاً پیمانی، غیررسمی و ناایمن است. کارگران از حق تشکل‌یابی مستقل محروم‌اند و اعتصابات با خشونت سرکوب می‌شوند. گزارش کنفدراسیون بین‌المللی اتحادیه‌های کارگری (ITUC, 2021) تأکید می‌کند که ایران یکی از بدترین کشورها برای کارگران است، و این وضعیت در مناطق کوردستان شدت بیشتری دارد. طبقه کارگر کورد در تقاطع «استثمار اقتصادی» و «تبعیض ملی» قرار دارد. پیوند میان جنبش‌های کارگری و ملی افق‌های تازه‌ای برای مقاومت گشوده است: مقاومت برای نان، همزمان مقاومت برای کرامت ملی.

در نتیجە، مطالعه‌ی موردی شهرهای روژهلات کوردستان نشان می‌دهد که استعمار فارس‌محور تنها پروژه‌ای سیاسی نیست، بلکه تمام ابعاد زندگی روزمره—از اقتصاد و محیط‌زیست تا جنسیت و حافظه تاریخی—را در بر می‌گیرد. در برابر این سلطه چندلایه، ملت کورد اشکال خلاقانه و مداومی از مقاومت پرورانده است: مقاومت فرهنگی در مهاباد، مقاومت مدنی در سنه، مقاومت معیشتی در مریوان و بانه، و مقاومت جنسیتی در جنبش «ژن، ژیان، آزادی».

این واقعیت‌ها بیانگر بحران عمیق مشروعیت ایران در کوردستان‌اند. دولت اشغالگر مرکزی در این مناطق تنها از طریق نظامی‌سازی حضور دارد و نه از طریق رضایت مردمی. بدین‌سان، شهرهای کوردستان صرفاً واحدهای اداری ایران نیستند؛ بلکه میدان‌های نبرد تاریخی‌اند که حافظه‌ی ملی در آنها پیوسته بازتولید می‌شود.

درک این واقعیت برای هر گونه راه‌حل آینده‌محور در خاورمیانه ضروری است. صلح و ثبات پایدار تنها زمانی ممکن است که اصل بنیادین حق تعیین سرنوشت برای ملت کورد و دیگر ملت‌های تحت استعمار ایران به رسمیت شناخته شود.

مسیرهای راهبردی: از بقا تا برساختن آینده

روژهلاتِ کوردستان، بخشی از جغرافیایی است که در اثر قراردادهای استعماری و سیاست‌های پهلوی و جمهوری اسلامی، به‌زور در «ایران جعلی» ادغام شد. این سرزمین طی یک قرن اخیر نمونه‌ای کامل از استعمار فارس‌محور بوده است: قهر نظامی، حذف زبانی، سرقت منابع، امنیتی‌سازی زیست روزمره و بازنویسی تاریخ. اما همزمان، در همان آینه‌ی سرکوب، پایداری هویت و ابتکار مقاومت نیز شکل گرفته است: از پیشمرگه تا شاعر، از کولبر تا کنشگر زن، از نوروز سیاسی تا جنبش جهانی «ژن، ژیان، آزادی».

مسئله‌ی اصلی این است که چگونه می‌توان از وضعیت «بقا»—که در آن جامعه صرفاً برای زنده‌ماندن در برابر سرکوب می‌جنگد—به وضعیت «برساختن آینده» گذر کرد؛ آینده‌ای که بر هویت راستین کوردی و اصل حق تعیین سرنوشت استوار باشد. تجربه‌های تاریخی ملت‌های دیگر نشان می‌دهد که این گذار نه تنها ممکن، بلکه ضروری است. تیمور شرقی پس از سال‌ها اشغال اندونزی، از رهگذر مقاومت مردمی و حمایت بین‌المللی توانست در ۲۰۰۲ استقلال یابد. سودان جنوبی پس از دهه‌ها جنگ داخلی و با اتکا به حق تعیین سرنوشت، در ۲۰۱۱ دولت مستقل خود را بنیان گذاشت. کوزوو، اریتره و الجزایر نیز مثال‌های روشنی از مسیرهایی‌اند که ملت‌ها طی کرده‌اند تا از قفس استعمار به آزادی برسند.

مسیرهای راهبردی

بازپس‌گیری زبان

زبان، شناسنامە ملت است و ملتی زندە است کە زبانش زندە باشد،پس زبان قلب هر هویت ملی است. استعمار فارس‌محور با تحمیل سیاست «یک ملت، یک زبان»، کوشید زبان‌های ملی چون کوردی، بلوچی، عربی و ترکی را به حاشیه براند. بازپس‌گیری زبان نیازمند سه سطح اقدام است:

  • استانداردسازی نوشتاری و علمی: همان‌گونه که باسک‌ها و کاتالان‌ها در اسپانیا با تدوین منابع آموزشی مستقل توانستند زبان خود را در برابر سرکوب فرانکو زنده نگاه دارند، ملت کورد و سایر ملل غیر فارس محصور در ایران همگام با استاندارسازی زبانی، باید دستور زبان، واژه‌سازی علمی و ادبیات آموزشی خود را تقویت کنند.
  • محتوای آموزشی جایگزین: تولید کتاب‌ها و منابع آموزشی به زبان کوردی، حتی اگر خارج از نظام رسمی باشد، پایه‌ای برای بازتولید هویت ملی است.

شبکه‌های مردمی آموزش: یکی از مؤثرترین اشکال مقاومت فرهنگی در برابر سیاست «یک ملت، یک زبان» ایجاد شبکه‌های مردمی آموزش است. همان‌گونه که در کوزووِ دهه ۱۹۹۰ مدارس زیرزمینی و کلاس‌های خانگی توانستند زبان آلبانیایی را از حذف کامل نجات دهند، در کوردستان نیز ابتکارات مشابهی شکل گرفت.

نمونه‌ی بارز آن، تجربه‌ی تأسیس مؤسسه‌ی زبان کوردی «سوما» در شهر بانه و بسیاری از مناطق دیگر است. این مؤسسه توانست هزاران نفر را به زبان مادری آموزش دهد و با دوبله‌ی فیلم‌ها و کارتون‌های کودکانه به کوردی،” توسط گروه آگرین مهاباد” نسل جدید را با زبان و فرهنگ خویش پیوند زند. اما همین ابتکار مدنی، به‌دلیل هراس رژیم از بازتولید هویت کوردی، با سرکوب مواجه شد: مؤسسه سوما به دستور حکومت پلمپ گردید و بنیان‌گذارش”آشتیاکو پورکریم، جمال”  بازداشت شد.

این رویداد نشان می‌دهد که حتی ابتدایی‌ترین تلاش‌ها برای احیای زبان مادری در ایران جعلی با خشونت پاسخ داده می‌شود. در عین حال، تجربه سوما ثابت کرد که زبان کوردی با وجود ممنوعیت رسمی، همچنان می‌تواند از طریق شبکه‌های مردمی، کلاس‌های خانگی و اکنون پلتفرم‌های مجازی بازتولید شود. چنین شبکه‌هایی نه تنها ابزار آموزشی، بلکه نماد مقاومت مدنی‌اند—نمادی که نشان می‌دهد هیچ قدرتی قادر به خاموش‌کردن زبان و هویت یک ملت نیست.

حقیقت‌یابی و حافظه

ملت‌های استعمارزده بدون مواجهه با گذشته نمی‌توانند آینده‌ای آزاد بسازند. پروژه‌های حقیقت‌یابی برای کوردستان باید شامل باشد:

  • آرشیوهای مردمی: گردآوری اسناد اعدام‌ها، بمباران‌ها و مقاومت‌ها.
  • تاریخ شفاهی قربانیان: همانند پروژه‌های عدالت انتقالی در آفریقای جنوبی و رواندا، روایت‌های شفاهی می‌توانند حافظه جمعی را حفظ کنند.
  • نقشه‌برداری از نقض‌ها: مستندسازی جغرافیای کشتار، مانند کاری که در بوسنی پس از جنگ صورت گرفت، می‌تواند مبنای دادخواهی آینده باشد.

این حافظه جمعی نه‌فقط ابزاری برای عدالت، بلکه سپری در برابر تحریف تاریخ رسمی ایران خواهد بود.

دیپلماسی چندسطحی

حق تعیین سرنوشت تنها در میدان محلی به دست نمی‌آید؛ نیازمند بین‌المللی‌سازی است. سه سطح اساسی در این مسیر وجود دارد:

  • محلی: ایجاد شوراهای شهری و پارلمان‌های منطقه‌ای در روژهلات برای نمایندگی ملت کورد.
  • ملی: همکاری راهبردی با ملت‌های دیگر تحت استعمار ایران (عرب‌های الاحواز، بلوچ‌ها، ترک‌های آذری، ترکمن‌ها) برای ساختن جبهه مشترک.
  • بین‌المللی: بردن پرونده به نهادهایی چون سازمان ملل، پارلمان اروپا و دادگاه کیفری بین‌المللی. تجربه تیمور شرقی نشان داد که زمانی که مسئله به صحنه جهانی کشیده شود، اشغالگران ناگزیر به عقب‌نشینی خواهند شد.

اقتصاد مقاومتی محلی

استعمار اقتصادی یکی از ابزارهای اصلی سلطه است. در کوردستان، این استعمار خود را در غارت منابع، بیکاری و کولبری نشان می‌دهد. برای مقابله، می‌توان از تجربه‌های دیگر ملت‌ها بهره برد:

  • تعاونی‌های مردمی: مشابه مدل‌هایی در دهه‌های گذشته که از طریق کشاورزی مشارکتی بخشی از استقلال اقتصادی را حفظ کردند.
  • زنجیره‌های ارزش بومی: صنایع دستی، کشاورزی کوهستانی و گردشگری فرهنگی باید تقویت شوند.
  • فناوری‌های کوچک‌مقیاس: انرژی‌های تجدیدپذیر و نوآوری‌های محلی می‌توانند وابستگی به مرکز را کاهش دهند، همان‌گونه که در کردستان تحت اشغال عراق پس از ۱۹۹۱ تجربه شد.

هم‌پیوندی فرابخشی

هیچ جنبش ملی به‌تنهایی قادر به ایستادگی در برابر یک دولت استعمارگر نیست. قدرت جنبش در پیوند با سایر مبارزات اجتماعی تقویت می‌شود:

  • جنبش زنان: «ژن، ژیان، آزادی» نه‌تنها یک شعار، بلکه پروژه‌ای جهانی است که کوردستان را در مرکز توجه قرار داد.
  • جنبش کارگری: مبارزه با استثمار اقتصادی می‌تواند همبستگی فراملی ایجاد کند.
  • جنبش محیط‌زیستی: مقاومت علیه انتقال آب و تخریب منابع طبیعی در کوردستان، همبستگی جهانی فعالان محیط‌زیست را جذب می‌کند.
  • جنبش فرهنگی: زبان و موسیقی بومی ابزاری برای استمرار هویت‌اند، همان‌گونه که در اریتره موسیقی و شعر نقشی کلیدی در مبارزات استقلال داشتند.

در نتیجە روژهلاتِ کوردستان همزمان آیینه‌ی تمام‌نمای استعمار فارس‌محور و نمونه‌ی برجسته مقاومت ملی است. سیاست‌های یک‌دست‌سازی نه تنها کوردستان را «ایرانی» نکرده‌اند، بلکه شکاف مشروعیت دولت مرکزی را ژرف‌تر ساخته‌اند. در علوم سیاسی و حقوق بین‌الملل، انکار مستمر هویت و حق تعیین سرنوشت نه پایدار است و نه اخلاقاً قابل دفاع.

آینده‌ی شرق کوردستان در بازگشت به هویت راستین و در معماری سیاسی‌ای است که سوژه‌گی کورد را مبنا قرار دهد—در قالب استقلال. تجربه‌های تیمور شرقی، سودان جنوبی، کوزوو و اریتره نشان می‌دهد که مقاومت ملی، همراه با دیپلماسی بین‌المللی و اقتصاد مقاومتی، می‌تواند راه آزادی را هموار سازد.

تا آن زمان، هر روزِ زبان‌آموزی کوردی، هر آرشیو خاطره، هر قطعه موسیقی و هر اعتراض مدنی، «تمرین آزادی» است—تمرینی که زنجیرهای «ایران جعلی» را سست می‌کند و مسیر را به سوی کوردستانی آزاد و مستقل می‌گشاید.

فصل نهم

عربستان احواز (الاحواز تحت اشغال ایران)؛ نفت، استعمار و مقاومت

عربستان احواز، سرزمینی در جنوب غربی خاورمیانه با جمعیتی میلیون‌ها نفری از عرب‌های بومی، یکی از مهم‌ترین مناطق ژئوپولیتیک و ژئواکونومیک جهان است. این منطقه نه تنها دروازهای به خلیج است، بلکه بخش اعظم منابع نفت و گاز در آن قرار دارد. با این حال، مردم عرب آن، نزدیک به یک قرن است که در وضعیت استعمار خارجی، سرکوب هویتی، تبعیض ساختاری و فقر تحمیلی زندگی می‌کنند.

در سال ۱۹۲۵، رضاشاه پهلوی با حمایت مستقیم بریتانیا، شیخ خزعل، حاکم مستقل عربستان را سرنگون کرد و این سرزمین را به اشغال درآورد. از آن زمان تاکنون، احواز به مستعمره‌ی داخلی ملت فارس بدل شده است: منابع آن در خدمت اشغالگر ایرانی، و مردم آن در فقر و حاشیه.

هویت تاریخی الاحواز

عربستان الاحواز سرزمینی است که از بصره تا کرانه‌های خلیج امتداد دارد. این سرزمین از دیرباز بخشی از جغرافیای

 

عربی بوده و پیوند فرهنگی، زبانی و تاریخی عمیقی با جهان عرب داشته است.

تا اوایل قرن بیستم، این منطقه تحت حاکمیت شیوخ عرب بود. شیخ خزعل کعبی آخرین حاکم مستقل الاحواز بود که روابط نزدیکی با بریتانیا داشت و عملاً به‌عنوان امیر یک واحد سیاسی عربی شناخته می‌شد.

مردم الاحواز همواره خود را بخشی از امت عربی می‌دانستند. زبان عربی، فرهنگ قبیله‌ای و ارتباط با عراق و شبه‌جزیره عربستان هویت این ملت را شکل می‌داد.

در سال ۱۹۲۵، رضاشاه با حمایت بریتانیا، شیخ خزعل را برکنار و عربستان را اشغال کرد. این اقدام نقطه‌ی آغاز استعمار فارس‌محور در این منطقه بود.

اهداف اشغال

  • کنترل منابع نفتی: نفت در این منطقە اهمیت استراتژیک الاحواز را چند برابر کرده بود.
  • دسترسی به خلیج: اشغال این منطقه به ایران امکان داد خود را به‌عنوان یک قدرت ساحلی معرفی کند.
  • تثبیت قدرت مرکزی: رضاشاه می‌خواست شورش‌های ملی را سرکوب و مرزها را مستحکم کند.

پس از اشغال، نام «عربستان» حذف و «خوزستان» جایگزین شد. این تغییر نام بخشی از سیاست «پاک‌سازی هویتی» بود که رضاشاه در سراسر جغرافیای موسوم بە ایران به اجرا گذاشت.

استعمار نفتی و اقتصادی

بیش از ۸۰٪ نفت ایران کنونی در الاحواز قرار دارد. این منابع باید موتور توسعه این سرزمین می‌بود، اما در عمل، مردم عرب الاحواز فقیرترین شهروندان باقی ماندند. نفت برای فارسستان ثروت بود، برای عرب‌ها نفرین.

شرکت نفت ایران و انگلیس (و سپس شرکت ملی نفت ایران) منابع الاحواز را در اختیار گرفت. درآمدهای کلان نفتی به تهران و اصفهان سرازیر شد، در حالی که روستاها و شهرهای عربی بدون آب آشامیدنی و زیرساخت باقی ماندند.

شهرهای عربی به‌طور سیستماتیک از توسعه محروم شدند. نرخ بیکاری در میان عرب‌ها چند برابر میانگین کل ایران است. کارخانه‌ها و صنایع در شهرهای فارس‌نشین احداث
شدند، در حالی که عرب‌ها عمدتاً به کارگری یا مشاغل حاشیه‌ای روی آوردند.

آموزش زبان عربی در مدارس ممنوع شد. کودکان عرب مجبور بودند تنها به فارسی تحصیل کنند. این سیاست، ابزار اصلی نابودی هویت عربی بود.

نام‌های عربی شهرها، رودها و روستاها تغییر داده شد. «محمره» به «خرمشهر» تبدیل شد. این تغییر نام‌ها تلاشی برای پاک‌کردن حافظه جمعی بود.

عرب‌ها به‌ندرت در مشاغل دولتی یا مدیریتی پذیرفته می‌شوند. تبعیض ساختاری در دانشگاه‌ها، ادارات و ارتش آشکار است.

مقاومت ملت عرب الاحواز

سرنگونی شیخ خزعل به‌معنای پایان مقاومت نبود. عرب‌ها از همان ابتدا علیه اشغال فارس‌محور دست به قیام زدند.

از ۱۹۲۵ تاکنون، قیام‌های متعددی در الاحواز رخ داده است. هر بار سرکوب شدید رژیم پهلوی یا جمهوری اسلامی نتوانست اراده ملت عرب را بشکند.

با وجود ممنوعیت‌ها، زبان عربی در خانه‌ها و محافل حفظ شد. ادبیات و شعر عربی، ابزار اصلی مقاومت فرهنگی بوده است.

در دهه‌های اخیر، اعتراضات گسترده علیه تبعیض و استعمار نفتی رخ داده است؛ به‌ویژه در سال‌های ۲۰۰۵، ۲۰۱۱ و ۲۰۱۸. این اعتراضات با سرکوب خونین مواجه شد، اما نشان داد که ملت عرب الاحواز همچنان ایستاده است.

جمهوری اسلامی همان سیاست‌های پهلوی را ادامه داد: انکار هویت عربی، مصادره نفت، و سرکوب سیاسی.

سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات به‌طور مداوم فعالان عرب را بازداشت، شکنجه و اعدام می‌کنند. اتهام «تجزیه‌طلبی» یا «ارتباط با دشمن» ابزار توجیه این سرکوب است.

پروژه‌های نفتی و انتقال آب رودخانه‌های الاحواز به شهرهای مرکزی، محیط زیست این منطقه را نابود کرده است. گرد و غبار، بی‌آبی و نابودی کشاورزی زندگی مردم را دشوارتر ساخته است.

سلطه فارس بر عربستان احواز نمونه آشکار استعمار خارجی است. مردم عرب الاحواز نه تنها از هویت خود محروم شده‌اند، بلکه منابعشان نیز در خدمت ملت دیگری قرار گرفته است.

انکار هویت عربی و ممنوعیت آموزش زبان مادری نقض آشکار میثاق‌های بین‌المللی حقوق بشر است. علاوه بر آن، مردم عرب از حق تعیین سرنوشت محروم شده‌اند.

مسئله الاحواز تنها موضوع داخلی ایران نیست. این سرزمین بخشی از جهان عرب است و سرنوشت آن بر معادلات ژئوپولیتیک خلیج عربی تأثیر مستقیم دارد.

الاحواز نمونه‌ای بارز از استعمار فارس‌محور در قرن بیستم و بیست‌ویکم است. این سرزمین با کودتای ۱۹۲۵ اشغال شد، هویت عربی‌اش انکار گردید، و منابع نفتی‌اش به تاراج رفت.

برای عرب‌های الاحواز، «ایرانی بودن» نه نشانه هویت، بلکه نماد اسارت است؛ یادآور سقوط شیخ خزعل، تغییر نام محمره به خرمشهر، ممنوعیت زبان مادری، و سرکوب خونین اعتراضات.

اما در برابر این استعمار، مقاومت ادامه دارد: از قیام‌های نخستین تا اعتراضات امروز، از شعر عربی تا خون شهیدان. عربستان احواز دیر یا زود زنجیرهای «ایران جعلی» را خواهد شکست و بار دیگر پرچم خود را بر فراز خلیج عربی برافراشته خواهد دید.

فصل دهم

بلوچستان؛ حاشیه‌نشینی ساختاری و استعمار ایرانی

بلوچستان، سرزمینی پهناور در جنوب‌شرقی خاورمیانه، با ساحلی طولانی در دریای عمان و موقعیتی استراتژیک در مرز پاکستان و افغانستان، یکی از مهم‌ترین مناطق ژئوپولیتیک منطقه است. این سرزمین از دیرباز ملت بلوچ را در خود جای داده است؛ ملتی با زبان مستقل (بلوچی)، فرهنگ غنی قبیله‌ای، و تاریخ مقاومت طولانی.

با این حال، بلوچستان در قرن بیستم به‌طور سیستماتیک به یکی از محروم‌ترین و استعمارزده‌ترین مناطق تحت سلطه ایران بدل شد. پهلوی‌ها با اشغال نظامی و سیاست‌های مرکزگرا آغازگر این استعمار بودند و جمهوری اسلامی با ترکیب سرکوب سیاسی، تبعیض مذهبی و استعمار اقتصادی آن را تداوم بخشید.

بلوچ‌ها امروز در کشوری زندگی می‌کنند که «ایران» نامیده می‌شود، اما برای آنان این نام چیزی جز قفس و اسارت نیست.

بلوچستان سرزمینی است که از دریای عمان تا کویرهای داخلی گسترده است. ملت بلوچ در این سرزمین قرن‌ها زیسته و فرهنگ و زبان خود را حفظ کرده است.

پیش از قرن بیستم، بلوچ‌ها در چارچوب قبایل و خان‌نشین‌ها از استقلال برخوردار بودند. نفوذ حکومت‌های اشغالگر ایران و افغانستان بر این منطقه محدود بود.

زبان بلوچی یکی از زبان‌های باستانی است. شعر، موسیقی و سنت‌های شفاهی بلوچ بخشی از هویت تاریخی این ملت است.

اشغال بلوچستان توسط ایران

رضاشاه در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ میلادی با لشکرکشی نظامی، بلوچستان را اشغال کرد. هدف او شکستن قدرت قبایل بلوچ و الحاق این سرزمین به پروژه «ایران واحد» بود.

پس از اشغال، تهران کوشید با ایجاد پادگان‌ها و سرکوب رهبران ملی، قدرت بلوچ‌ها را درهم بشکند. از همان زمان، بلوچستان به یک «منطقه امنیتی» بدل شد.

نام «بلوچستان» در ادبیات رسمی ایران به حاشیه رانده شد و به جای آن «استان سیستان و بلوچستان» ساخته شد؛ ترکیبی که عملاً هویت بلوچ را در کنار نام سیستانی‌ها محو کند.

بلوچستان یکی از غنی‌ترین مناطق از نظر منابع طبیعی (معدن، انرژی، دریایی) است، اما مردم بلوچ در فقر شدید زندگی می‌کنند. نرخ بیکاری، بی‌سوادی و مرگ‌ومیر در بلوچستان بالاترین در جغرافیای جعلی  موسوم بە  ایران است.

منابع بلوچستان (گاز، مس، سواحل دریایی) توسط دولت اشغالگر ایرانی استخراج و به دیگر مناطق منتقل می‌شود. در مقابل، بلوچ‌ها حتی از آب آشامیدنی سالم محروم‌اند.

هزاران بلوچ به شغل خطرناک سوخت‌بری روی آورده‌اند؛ حمل سوخت در مرزها برای بقا. صدها سوخت‌بر هر سال در اثر تیراندازی نیروهای امنیتی یا انفجار کشته می‌شوند. این پدیده نماد استعمار اقتصادی و محرومیت تحمیلی بلوچ‌هاست.

اکثریت بلوچ‌ها اهل سنت هستند. در ایران شیعه‌محور، این تفاوت مذهبی به ابزاری برای تبعیض و سرکوب تبدیل شده است.

همچنین آموزش به زبان بلوچی در مدارس ممنوع است. کودکان بلوچ مجبورند تنها به فارسی تحصیل کنند، در حالی که زبان مادری‌شان نادیده گرفته می‌شود.

دولت‌های پهلوی و جمهوری اسلامی با اسکان دادن غیربلوچ‌ها در شهرهای اصلی، کوشیده‌اند بافت جمعیتی منطقه را تغییر دهند.

در دوران پهلوی، هرگونه قیام بلوچ‌ها با خشونت سرکوب شد. رهبران ملی دستگیر یا تبعید شدند و ساواک شبکه‌های سیاسی بلوچ را نابود کرد.

در دوران جمهوری اسلامی، بلوچستان یکی از امنیتی‌ترین مناطق تحت اشغال ایران باقی مانده است. نیروهای سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات هر حرکت سیاسی بلوچ‌ها را به «تروریسم» یا «تجزیه‌طلبی» نسبت می‌دهند.

بلوچ‌ها بیشترین سهم از اعدام‌ها در ایران را دارند. فعالان بلوچ بارها به اتهام‌های سیاسی یا حتی اقتصادی اعدام شده‌اند. این روند به ابزاری برای ایجاد رعب و وحشت در میان مردم بدل شده است.

مقاومت ملت بلوچ

در دهه‌های نخست قرن بیستم، قبایل بلوچ بارها علیه اشغال نظامی ایران قیام کردند. هرچند این قیام‌ها به دلیل نابرابری نظامی سرکوب شد، اما روح مقاومت را زنده نگه داشت.

در نیمه دوم قرن بیستم، احزاب و گروه‌های سیاسی بلوچ شکل گرفتند. این گروه‌ها خواهان حقوق ملی، آموزش به زبان مادری و حق تعیین سرنوشت بودند.

با وجود سرکوب، بلوچ‌ها با حفظ زبان، شعر، موسیقی و سنت‌های خود به مقاومت فرهنگی ادامه داده‌اند. دانشگاهیان و روشنفکران بلوچ نیز تلاش کرده‌اند صدای ملت خود را به گوش جهانیان برسانند.

بلوچستان همواره در صف مقدم اعتراضات سراسری بوده است.

  • در انقلاب ۱۳۵۷، بلوچ‌ها علیه شاه شوریدند، اما سپس قربانی جمهوری اسلامی شدند.
  • در اعتراضات ۲۰۱۹ و ۲۰۲۲، بلوچستان یکی از کانون‌های اصلی انقلاب بود. کشتار زاهدان در سپتامبر ۲۰۲۲ («جمعه خونین زاهدان») نماد این سرکوب است: صدها نفر بلوچ به‌دست نیروهای امنیتی کشته شدند.

بلوچستان نه بخشی طبیعی از ایران، بلکه سرزمینی اشغال‌شده است. ملت بلوچ با هویت مستقل خود، زیر سلطه فارس قرار گرفته و منابعش استعمار می‌شود.

بلوچ‌ها از حق تعیین سرنوشت محروم‌اند. نه تنها امکان همه‌پرسی وجود ندارد، بلکه حتی آموزش زبان مادری یا اداره محلی هم به آنان داده نشده است.

بلوچستان با موقعیت استراتژیک در دریای عمان، می‌تواند به یک مرکز تجارت و توسعه جهانی بدل شود. اما در وضعیت کنونی، این موقعیت به ابزار کنترل نظامی ایران تبدیل شده است.

در نتیجە بلوچستان یکی از روشن‌ترین نمونه‌های استعمار ایرانی است:

  • اشغال نظامی توسط رضاشاه،
  • انکار هویت فرهنگی،
  • تبعیض مذهبی،
  • استعمار اقتصادی و فقر ساختاری،
  • سرکوب سیاسی و اعدام‌های گسترده.

برای ملت بلوچ، «ایرانی بودن» نماد فقر، سرکوب و اسارت است. اما در برابر این استعمار، مقاومت ادامه دارد: از قیام‌های قبیله‌ای تا اعتراضات مدنی، از شعر و ادبیات بلوچی تا فریاد زنان و مردان بلوچ در خیابان‌های زاهدان و چابهار.

بلوچستان نشان می‌دهد که ایران، همان‌گونه که در این کتاب اثبات می‌شود، نه یک دولت طبیعی بلکه یک پروژه استعمار خارجی است؛ پروژه‌ای که دیر یا زود فرو خواهد پاشید، و ملت بلوچ همچون سایر ملت‌های تحت اشغال، حق خود را برای استقلال و آزادی بازیابند.

بلوچستان، همچون کوردستان، نمونه‌ای بارز از سرزمینی است که بدون رضایت و حضور مردم بومی آن، به‌وسیله‌ی مرزهای استعماری تجزیه و میان چند دولت تقسیم شد. بزرگ‌ترین و وسیع‌ترین بخش این سرزمین تاریخی در پاکستان قرار دارد و با نام ایالت بلوچستان پاکستان شناخته می‌شود. این ایالت حدود ۴۴ درصد از کل خاک پاکستان را در بر می‌گیرد و شهرهای مهمی چون کویته، گوادر، تربت، خضدار و دالبندین در آن واقع شده‌اند. این بخش از کرانه‌های دریای عمان و بندر راهبردی گوادر تا مرزهای ایران و افغانستان امتداد دارد و در حقیقت بخش اصلی و مرکزی بلوچستان تاریخی به شمار می‌رود.

علاوه بر آن، بخش دیگری از بلوچستان در قلمرو افغانستان واقع شده که شامل مناطقی از ولایات نیمروز، هلمند و قندهار است و به‌عنوان بلوچستان شمالی/شرقی شناخته می‌شود. بخش سوم نیز در جغرافیای سیاسی ایران امروزی قرار دارد و تحت عنوان استان «سیستان و بلوچستان» نام‌گذاری شده است؛ بخشی که بلوچ‌ها آن را بلوچستان غربی می‌نامند.

این تقسیمات مصنوعی و تحمیلی، ملت بلوچ را به اقلیت‌های پراکنده در سه کشور بدل کرده است. همان‌گونه که ملت کورد با تقسیمات مشابه در ایران، ترکیه، عراق و سوریه از حق تعیین سرنوشت محروم ماند، بلوچ‌ها نیز در ایران، پاکستان و افغانستان در وضعیت استعمار و حاشیه‌نشینی به سر می‌برند. پیامد مستقیم این تجزیه، انکار هویت ملی، محرومیت سیاسی و فرهنگی، و سلب حق طبیعی آنان برای داشتن یک دولت مستقل بوده است.

فصل یازدهم

آذربایجان تحت اشغال ایران: هویت، تناقض و مقاومت

ملت ترک آذری با جمعیتی بیش از سی میلیون نفر در آذربایجان جنوبی، امروز یکی از بزرگ‌ترین ملت‌های محصور در جغرافیای جعلی «ایران» است. این ملت با زبان ترکی آذری، ادبیات و موسیقی غنی، فولکلور مردمی و پیشینه سیاسی عمیق خود، همواره هویت مستقل خویش را پاس داشته است. با وجود این، از زمان پهلوی تاکنون، دولت‌های ایران با ابزارهای مختلف کوشیده‌اند این ملت را از «ملت» به «قوم» تقلیل دهند و با تحمیل «ایرانی بودن»، آنان را در قفسی هویتی اسیر سازند.

ریشه‌های تاریخی حضور ترک‌های آذری

برخلاف روایت‌های رسمی جمهوری اسلامی و گفتمان فارس‌محور، ترک‌های آذری در گذشته‌های دور بخشی از جغرافیای ایران نبوده‌اند. مهاجرت و اسکان وسیع آنان عمدتاً در پی حملات مغول و سپس تحولات پس از آن صورت گرفت. طی این فرآیند، بخشی از سرزمین‌های کوردستان نیز به اشغال آنان درآمد. این مهاجرت تاریخی که بیش از چند سده قدمت ندارد، به مرور موجب شکل‌گیری جمعیت‌های ترک‌زبان در مناطقی چون اورمیه، سلماس، خوی و ماکو شد. همین تاریخ پیچیده و درهم‌تنیده، بعدها بستری شد برای ادعاهای متقابل و سیاست‌های امنیتی رژیم‌های اشغالگر.

پان‌ترکیسم و تناقضات هویتی

از سده بیستم به این سو، بخشی از جریان‌های سیاسی تورک آذری  تحت تأثیر ناسیونالیسم کمالیستی ترکیه، به جای تأکید بر هویت آذری بومی خود، در چارچوب پان‌ترکیسم افراطی تعریف شدند. این جریان‌ها نه‌تنها خود را «تورک ناسیونالیست» می‌دانند، بلکه گاه در ضدیت آشکار با ملت کورد قرار گرفته‌اند. نمونه‌های متعددی از این ضدیت وجود دارد: از ادعای مالکیت انحصاری بر دریاچه اورمیه گرفته تا نامیدن کوردها به «مهاجر» در سلماس و ماکو. این جریان، که گاه با رژیم اردوغان همسو می‌شود، همان سیاست کوردستیزی ترکیه را در جغرافیای ایران بازتولید می‌کند.

همکاری با رژیم‌های اشغالگر ایران

واقعیت تلخ دیگر آن است که بخش‌هایی از ترک‌های آذری، به‌ویژه در ساختارهای امنیتی استان موسوم به «آذربایجان غربی»، به ابزاری در دست رژیم ایران برای سرکوب کوردها بدل شده‌اند. نیروهای امنیتی و سپاهی این استان عمدتاً از میان ترک‌های آذری تشکیل می‌شوند و در سرکوب اعتراضات مردمی و فعالیت‌های فرهنگی کوردها نقش مستقیم داشته‌اند.

نمونه بارز آن را می‌توان در نوروز ٢٧٢٥ کوردی ارومیه مشاهده کرد: مراسمی باشکوه و آرام که با حضور هزاران نفر از مردم کورد برگزار شد و به نمادی از هویت و مقاومت بدل گشت. اما تنها چند روز بعد، با سازماندهی پان‌ترکیست‌ها و حمایت آشکار نیروهای امنیتی، تجمعی خشن و تحریک‌آمیز در همان شهر شکل گرفت. شعارهای نژادپرستانه، چماق‌کشی و حمل تصاویر چهره‌های کوردستیز، همگی نشانه‌هایی بودند از پروژه‌ای حکومتی برای ایجاد شکاف میان ملت کورد و ترک. این دقیقاً همان تاکتیک «تفرقه بینداز و حکومت کن» است که جمهوری اسلامی از روز نخست برای کنترل ملت‌های تحت استعمار به کار گرفته است؛ تاکتیکی که در نقده سال ۱۳۵۸ نیز با فجایع خونین همراه شد.

آذربایجان در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی

از دوره رضاشاه، پروژه‌ی آسیمیلاسیون بر آذربایجان تحمیل شد. آموزش زبان ترکی ممنوع گردید، برخی شهرها و روستاها با نام‌های فارسی جایگزین شدند، و هرگونه جنبش سیاسی آذربایجانی سرکوب شد. پس از سقوط رضاشاه و در فضای نیمه‌آزاد پس از جنگ جهانی دوم، ملت ترک آذری توانست با رهبری سید جعفر پیشه‌وری جمهوری آذربایجان جنوبی را در تبریز تأسیس کند. این جمهوری کوتاه‌عمر، نمادی از مقاومت هویتی و سیاسی آذربایجان بود، اما با دخالت نظامی دولت مرکزی و حمایت بریتانیا و آمریکا سرنگون شد. هزاران نفر اعدام یا تبعید شدند و بار دیگر قفس «ایرانی بودن» تحمیل شد.

جمهوری اسلامی نیز همان سیاست‌های پهلوی را ادامه داد. زبان ترکی همچنان در مدارس ممنوع ماند و فعالان سیاسی به اتهام «تجزیه‌طلبی» زندانی شدند. اعتراضات گسترده در دهه‌های اخیر – از ماجرای کاریکاتور روزنامه «ایران» در سال ۲۰۰۶ تا اعتراضات در تبریز – نشان داد که ملت ترک آذری نه تنها هویت خود را انکار نکرده‌اند، بلکه مقاومتشان پیوسته در حال بازتولید است.

تناقض در تعریف ملت و قوم

یکی از ابزارهای کلیدی استعمار فارس، تقلیل ملت‌های مستقل به «اقوام ایرانی» است. این تناقض در مورد آذری‌ها آشکارتر از هر جای دیگر دیده می‌شود. در حالی که جمهوری آذربایجان با جمعیتی کمتر از ترک‌های آذری تحت اشغال ایران امروز یک دولت مستقل شناخته‌شده است، ترک‌های آذری در جغرافیای موسوم بە ایران به‌عنوان «قوم ایرانی» معرفی می‌شوند. همین منطق در مورد کوردها، بلوچ‌ها و عرب‌های الاحواز نیز به کار رفته است: ملت‌هایی با زبان، تاریخ و سرزمین مستقل که در روایت رسمی به «اقوام» تقلیل یافته‌اند تا حق تعیین سرنوشت از آنان سلب شود.

همگرایی یا تقابل؟

با وجود همه‌ی این واقعیت‌ها، نباید فراموش کرد که کورد و ترک آذری دو ملت مستقل‌اند که هر دو قربانی استعمار فارس‌محور بوده‌اند. اگرچه پان‌ترکیسم افراطی تلاش کرده است این دو ملت را رودرروی هم قرار دهد، اما تاریخ نشان داده که دشمن اصلی هر دو، رژیم اشغالگر ایران است. همگرایی این دو ملت بر پایه احترام متقابل، به‌رسمیت شناختن هویت مستقل و حق تعیین سرنوشت، می‌تواند آینده‌ای روشن‌تر برای هر دو رقم بزند.

آذربایجان جنوبی امروز تصویری روشن از استعمار فارس است: انکار زبان، تحریف تاریخ، تبعیض اقتصادی و سرکوب سیاسی.
ملت ترک آذری بیش از یک قرن است که در قفس «ایرانی بودن» گرفتار شده‌اند، اما مقاومت فرهنگی و سیاسی آنان – از جمهوری پیشه‌وری تا اعتراضات خیابانی تبریز و اردبیل – نشان می‌دهد که هیچ ملتی را نمی‌توان برای همیشه در قفس نگه داشت.

با این حال، واقعیت دیگری نیز وجود دارد: بخشی از جریان‌های پان‌ترکیست افراطی، همسو با رژیم ایران و ترکیه، علیه ملت کورد عمل کرده‌اند. این تناقض نشان می‌دهد که مسئله آذربایجان تنها در چارچوب تقابل با فارس معنا نمی‌شود، بلکه بخشی از میدان پیچیده‌ی ژئوپولیتیکی است که می‌تواند یا به همگرایی ملت‌ها در برابر استعمار منجر شود، یا به تقابل‌های خونین در خدمت استعمارگران.

راه آینده در انتخاب میان این دو مسیر است: یا استمرار سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» جمهوری اسلامی، یا شکل‌گیری جبهه‌ای مشترک از ملت‌های محصور در جغرافیای جعلی ایران برای بازیابی حق تعیین سرنوشت.

در این چشم‌انداز، ملت ترک آذری، همانند کوردها، بلوچ‌ها و عرب‌های الاحواز، دیر یا زود هویت اصیل خود را بازخواهد یافت و بار دیگر به‌عنوان یک بازیگر مستقل در جغرافیای سیاسی منطقه حضور خواهد یافت.

فصل دوازدهم

ترکمن‌ها و سرزمین ترکمن‌صحرا؛ حاشیه‌نشینی و مقاومت

ترکمن‌ها یکی از ملت‌های تاریخی آسیای میانه‌اند که بخش بزرگی از آنان در سرزمین ترکمنستان امروزی زندگی می‌کنند، اما جمعیت قابل توجهی نیز در شمال‌شرق جغرافیای کنونی موسوم بە ایران، در منطقه‌ای موسوم به ترکمن‌صحرا ساکن‌اند. ترکمن‌صحرا سرزمینی استراتژیک در امتداد دریای کاسپین و مرزهای شمال‌شرقی  جغرافیای جعلی ایران است که هم از نظر کشاورزی و هم از نظر موقعیت ژئوپولیتیک اهمیت دارد.

با این حال، ترکمن‌های تحت اشغال ایران طی یک قرن گذشته تحت استعمار فارس‌محور قرار گرفته‌اند. هویت آنان انکار شده، زبانشان از آموزش رسمی حذف گردیده، و سرزمینشان به یکی از محروم‌ترین مناطق بدل شده است. مقاومت ترکمن‌ها – به‌ویژه قیام خونین ترکمن‌صحرا در سال ۱۹۷۹ – نشان می‌دهد که این ملت هرگز تسلیم استعمار نشده است.

ترکمن‌ها به زبان ترکمنی (از شاخه زبان‌های ترکی) سخن می‌گویند. فرهنگ آنان بر پایه نظام قبیله‌ای، موسیقی محلی و هنرهای سنتی مانند قالیبافی غنی است.

ترکمن‌صحرا منطقه‌ای در شمال کنونی جغرافیای موسوم بە ایران، شامل شهرهایی چون گنبد کاووس، آق‌قلا، بندر ترکمن و کلاله است. این سرزمین از نظر تاریخی بخشی از جغرافیای ملت ترکمن بوده است.

ترکمن‌های تحت اشغال ایران پیوند عمیقی با ملت ترکمن در آسیای میانه دارند. این پیوندهای زبانی و فرهنگی هویت آنان را تقویت کرده است.

ترکمن‌صحرا در دوران پهلوی  و ج.ا

در دوره پهلوی، ترکمن‌ها به‌عنوان «قوم ایرانی» معرفی شدند. زبان ترکمنی در مدارس ممنوع بود و هیچ رسانه رسمی به این زبان وجود نداشت.

زمین‌های کشاورزی حاصلخیز ترکمن‌صحرا به نفع سرمایه‌داران فارس مصادره شد. سیاست‌های اصلاحات ارضی به زیان کشاورزان ترکمن تمام شد و آنان را به حاشیه اقتصادی راند.

ترکمن‌ها از مشارکت در ساختار قدرت محروم بودند. شهرهای ترکمن‌نشین فاقد زیرساخت‌های اساسی بودند، در حالی که منابع آنان به مرکز ایران منتقل می‌شد.

با سقوط شاه در ۱۳۵۷، ترکمن‌ها خواهان حقوق ملی، زمین و آموزش به زبان مادری شدند. شوراهای مردمی ترکمن‌صحرا شکل گرفتند و مدیریت محلی را در دست گرفتند.

اما جمهوری اسلامی نوپا این حرکت را برنتابید. در سال ۱۹۷۹، نیروهای سپاه پاسداران و ارتش به ترکمن‌صحرا حمله کردند. صدها نفر کشته و هزاران نفر بازداشت شدند. رهبران ترکمن‌صحرا اعدام شدند و شوراهای محلی نابود گردیدند.

قیام ترکمن‌صحرا نشان داد که ملت ترکمن آماده مقاومت است، اما همچنین آشکار کرد که جمهوری اسلامی همانند پهلوی‌ها، هیچ حقوقی برای ملت‌های غیرفارس قائل نیست.

از ۱۹۷۹ تاکنون، ترکمن‌ها همچنان با تبعیض سیستماتیک مواجه‌اند:

  • ممنوعیت آموزش زبان ترکمنی،
  • فقر و توسعه‌نیافتگی ساختاری،
  • تبعیض مذهبی (اکثریت ترکمن‌ها اهل سنت‌اند)،
  • سرکوب سیاسی گسترده.

هرگونه تلاش برای برگزاری جشن‌ها یا آموزش زبان ترکمنی با محدودیت مواجه می‌شود. ادبیات و موسیقی ترکمنی به حاشیه رانده شده است.

ترکمن‌صحرا با وجود زمین‌های کشاورزی و موقعیت استراتژیک، یکی از محروم‌ترین مناطق اشغالی ایران است. کشاورزان ترکمن زمین‌های خود را از دست داده‌اند و به مشاغل کم‌درآمد روی آورده‌اند.

پس از قیام ۱۹۷۹، ترکمن‌ها همچنان در جنبش‌های سیاسی مشارکت داشته‌اند. فعالان ترکمن بارها به دلیل دفاع از حقوق ملی دستگیر یا اعدام شده‌اند.

اما با وجود سرکوب، زبان ترکمنی در خانه‌ها و محافل زنده مانده است. شعر و موسیقی ترکمنی ابزار مهمی برای حفظ هویت ملی بوده‌اند.

جنبش‌های مدنی ترکمن در زمینه‌های محیط زیست، حقوق زنان و آموزش به زبان مادری فعال‌اند. این جنبش‌ها اگرچه محدود شده‌اند، اما روح مقاومت را زنده نگه داشته‌اند.

سلطه فارس بر ترکمن‌صحرا نمونه‌ای آشکار از استعمار خارجی است. ملت ترکمن هیچ‌گاه داوطلبانه بخشی از ایران نبوده و هویت مستقل دارد.

نقض حقوق بشر

ممنوعیت زبان مادری، مصادره زمین‌ها و سرکوب سیاسی نقض آشکار میثاق‌های بین‌المللی حقوق بشر است.

در نتیجە ترکمن‌صحرا یکی از روشن‌ترین نمونه‌های استعمار فارس‌محور است:

  • اشغال نظامی توسط پهلوی‌ها،
  • سرکوب خونین قیام ۱۹۷۹ توسط جمهوری اسلامی،
  • انکار هویت فرهنگی و زبانی،
  • استعمار اقتصادی و حاشیه‌نشینی،
  • سرکوب سیاسی و امنیتی مداوم.

برای ترکمن‌ها، «ایرانی بودن» نه نشانه هویت، بلکه نماد اسارت است؛ یادآور قیام خونین ۱۹۷۹، اعدام رهبران ملی و انکار زبان مادری.

اما مقاومت ترکمن‌ها ادامه دارد: از شوراهای مردمی ترکمن‌صحرا تا فعالیت‌های فرهنگی امروز، از موسیقی عاشیقی تا اعتراضات مدنی. ملت ترکمن دیر یا زود حق خود را برای استقلال یا دست‌کم حق تعیین سرنوشت بازیابند.

فصل سیزدهم

گیلک‌ها و کاسپینی‌ها؛ هویت محو‌شده در پروژه ایران‌سازی

در بررسی ملت‌های تحت استعمار ایران، اغلب تمرکز بر کوردها، بلوچ‌ها، ترک‌ها، عرب‌ها و ترکمن‌هاست.
اما واقعیت این است که ملت‌های دیگری نیز قربانی پروژه ایران‌سازی شده‌اند؛ ملت‌هایی که به دلیل نزدیکی جغرافیایی به مرکز و همپوشانی‌های زبانی بیشتر، کمتر دیده می‌شوند. از جمله‌ی این ملت‌ها، گیلک‌ها در حاشیه دریای کاسپین‌اند.

گیلک‌ها ” کاسپینیها” ملتی با زبان گیلکی، فرهنگ بومی خاص، تاریخ مبارزات سیاسی و هویت مستقل‌اند. آنان از دیرباز در سرزمین گیلان – منطقه‌ای استراتژیک در شمال جغرافیای سیاسی موسوم بە  ایران و ساحل دریای کاسپین – زیسته‌اند. با این حال، همانند سایر ملت‌ها، هویت آنان نیز به‌طور سیستماتیک انکار و در قفس «ایرانی بودن» زندانی شده است.

هویت تاریخی کاسپینیها

زبان گیلکی یکی از زبان‌هایی است که ریشه‌های مستقل دارد. ادبیات شفاهی، موسیقی ملی و آیین‌های بومی گیلک‌ها بخشی از هویت آنان است.

گیلان با جنگل‌های انبوه، سواحل کاسپین و موقعیت راهبردی در مسیر قفقاز، سرزمینی غنی و استراتژیک است.

گیلان در طول تاریخ بارها استقلال و خودمختاری داشته است. در قرون میانه، حکومت‌های ملی گیلانی وجود داشتند. مهم‌تر از همه، جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک‌خان (۱۹۱۵–۱۹۲۱) نماد استقلال‌خواهی گیلک‌ها بود.

جنبش جنگل؛ مقاومت علیه استعمار

در آغاز قرن بیستم، گیلان یکی از مراکز اصلی مبارزه علیه سلطه قاجار و استعمار خارجی (روسیه و بریتانیا) بود. میرزا کوچک‌خان با تشکیل «جمهوری گیلان» کوشید سرزمینی مستقل و مبتنی بر عدالت اجتماعی برپا کند.

این جمهوری (۱۹۲۰–۱۹۲۱) تجربه‌ای کوتاه اما مهم بود. زبان و فرهنگ ملی گیلکی تقویت شد و گیلان به مرکز مقاومت ضد استعماری بدل گردید.

اما با دخالت نظامی رضاخان و حمایت بریتانیا، جمهوری گیلان سرکوب شد. میرزا کوچک‌خان بشهادت رسید و گیلان به بخشی از پروژه ایران‌سازی بدل گردید.

رضاشاه همان سیاستی را که در کوردستان، بلوچستان و آذربایجان به کار گرفت، در گیلان نیز اجرا کرد. زبان گیلکی از آموزش رسمی حذف شد. هرگونه نماد هویت ملی سرکوب گردید.

تاریخ گیلان – به‌ویژه جنبش جنگل – به‌گونه‌ای بازنویسی شد که بخشی از «ایران‌دوستی» معرفی شود، نه جنبشی ملی و استقلال‌طلب.

با وجود منابع طبیعی فراوان، گیلان به حاشیه رانده شد. ثروت آن به تهران منتقل گردید، در حالی که مردم بومی از توسعه محروم ماندند.

جمهوری اسلامی همان سیاست‌های پهلوی را ادامه داد. زبان گیلکی همچنان از مدارس حذف شد و فرهنگ بومی به حاشیه رانده شد.

هرگونه فعالیت سیاسی مستقل گیلکی با برچسب «قوم‌گرایی» یا «تجزیه‌طلبی» سرکوب شد.

گیلان با بحران‌های شدید زیست‌محیطی (نابودی جنگل‌ها، آلودگی رودخانه‌ها) مواجه است. منابع آن استخراج می‌شود، اما سود آن به مرکز منتقل می‌گردد.

همچنین مازندرانی‌ها با زبان بومی خود بخشی از ملت کاسپینی‌اند. این زبان نیز از آموزش رسمی حذف شده است.

مازندران با منابع طبیعی و سواحل مهم، همواره یکی از مناطق استراتژیک بوده است. اما همانند گیلان، تحت سلطه سیاست‌های مرکزگرایانه قرار گرفت.

مازنی‌ها نیز کە بخشی از ملت کاسپین هستند، به‌عنوان «قوم ایرانی» معرفی شدند و هویت مستقل آنان انکار شد.

اما با وجود سرکوب، زبان‌های گیلکی و مازنی در خانه‌ها و محافل حفظ شده‌اند. ادبیات و موسیقی ملی ابزار مهمی برای مقاومت فرهنگی بوده‌اند.

جنبش جنگل الگویی تاریخی برای مقاومت باقی مانده است. روشنفکران و فعالان گیلک و مازنی در دهه‌های اخیر تلاش کرده‌اند هویت بومی را احیا کنند.

در دهه‌های اخیر، اعتراضات زیست‌محیطی به تخریب جنگل‌ها و منابع طبیعی، به بستری برای ابراز هویت محلی بدل شده است.

استعمار ایران در گیلان و مازندران شکلی «خاموش‌تر» داشته است: نه سرکوب خونین آشکار مانند کوردستان، بلکه استحاله تدریجی فرهنگی و اقتصادی.

گیلک‌ها و کاسپینی‌ها همانند دیگر ملت‌های تحت استعمار ایران از حق تعیین سرنوشت محروم‌اند.

گیلان و مازندران با موقعیت استراتژیک در دریای کاسپین و ارتباط با قفقاز، اهمیتی ژئوپولیتیک دارند. استقلال یا خودمختاری این ملت‌ها می‌تواند موازنه قدرت منطقه‌ای را تغییر دهد.

در نتیجە ، تجربه کاسپینی‌ها نشان می‌دهد که پروژه ایران‌سازی نه تنها ملت‌های بزرگ مانند کورد، بلوچ و ترک را هدف قرار داده، بلکه ملت‌های کوچکتری همچون گیلک‌ها و مازنی‌ها را نیز به حاشیه رانده و هویت آنان را انکار کرده است.

برای کاسپینیها، «ایرانی بودن» یادآور سقوط جمهوری گیلان، انکار زبان مادری و تخریب منابع طبیعی است. اما مقاومت فرهنگی و تاریخی آنان همچنان زنده است.

این ملت‌ها نیز دیر یا زود حق خود را برای بازگشت به هویت اصیل و حق تعیین سرنوشت مطالبه خواهند کرد.

فصل چهاردهم

تجربه تاریخی سرکوب مذهبی و فتوای خمینی علیه کوردها

در تاریخ معاصر کوردستان، سال‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷ یکی از خونبارترین و تعیین‌کننده‌ترین دوران‌ها به‌شمار می‌رود. در حالی‌که سقوط نظام پهلوی امیدی تازه برای ملت‌های تحت استعمار ایران – به‌ویژه کوردها – ایجاد کرده بود، سیاست‌های جمهوری اسلامی به‌سرعت نشان داد که در ماهیت هیچ تفاوتی با نظام پیشین ندارد.

صدور فتوای خمینی برای «جهاد علیه کوردها» در سال ۱۹۷۹ میلادی نه تنها نقطه آغاز سرکوب خونین کوردستان بود، بلکه نشان داد که جمهوری اسلامی نیز همچون پهلوی‌ها، موجودیت ملت کورد را تهدیدی برای «ایران فارس‌محور» می‌داند. این فتوا به یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های «استفاده ابزاری از دین برای توجیه استعمار» بدل شد.

پیش از جمهوری اسلامی، رضاشاه با ترکیب ناسیونالیسم فارس و سرکوب مذهبی، سیاست تمرکزگرایی را پیش برد. بمباران لورستان و سرکوب عشایر کورد، بخشی از همین پروژه بود: استفاده از «نظم دولتی» برای حذف قدرت‌های محلی که اغلب پیوندی عمیق با سنت‌های دینی و فرهنگی خود داشتند.

محمدرضا شاه نیز با ساواک، روحانیت درباری و ارتش کوشید هویت ملی–مذهبی کوردها را سرکوب کند. در این دوران، هر حرکت سیاسی کوردها به‌عنوان «تجزیه‌طلبی» و هر حرکت دینی مستقل به‌عنوان «ارتجاع» معرفی می‌شد.

با سقوط شاه، ملت کورد خواهان خودمختاری و حق تعیین سرنوشت شد. احزاب کوردی مانند حزب دموکرات کردستان ایران و کومه‌له فعال شدند. اما به‌زودی جمهوری اسلامی تازه‌تأسیس با این مطالبات در تضاد قرار گرفت.

فتوای خمینی علیه کوردستان

در مرداد ۱۳۵۸، خمینی طی فرمانی خطاب به ارتش و سپاه، کوردها را «مفسد فی‌الارض» خواند و جهاد علیه آنان را واجب اعلام کرد. این فتوا به‌طور عملی مجوز کشتار، بمباران و اعدام دسته‌جمعی ملت کورد بود.

به دنبال فتوا، ارتش و سپاه به شهرهای سنندج، مهاباد، سقز، بانه و مریوان یورش بردند. صدها نفر در روزهای نخست کشته و هزاران نفر دستگیر شدند. کوردستان عملاً به منطقه‌ی جنگی تبدیل شد.

خمینی با صدور این فتوا نشان داد که مذهب برای او نه ابزار وحدت، بلکه سلاحی برای سرکوب هویت‌های ملی است. همان‌گونه که در تاریخ استعمار جهانی کلیسا یا مذهب ابزار مشروعیت استعمار بود، در ایران نیز «اسلام سیاسی» به خدمت شونیسم فارس درآمد.

کوردستان به‌طور کامل نظامی‌سازی شد. ارتش و سپاه پاسداران در همه شهرها مستقر شدند. آزادی سیاسی و فرهنگی عملاً از میان رفت.

دادگاه‌های انقلاب در کوردستان هزاران نفر را به اعدام محکوم کردند. بسیاری تنها به جرم «هواداری از احزاب کوردی» یا حتی به دلیل سخن گفتن به زبان کوردی در ملأعام، اعدام شدند.

روستاهای کوردستان در جریان درگیری‌ها به آتش کشیده شدند. هزاران خانواده مجبور به ترک خانه‌هایشان شدند. این روند یادآور سیاست‌های استعمارگران خارجی در الجزایر و آفریقا بود.

فتوای خمینی آشکارا اصل حق تعیین سرنوشت را نقض کرد. ملت کورد که خواهان خودمختاری بود، با «جهاد» مواجه شد؛ گویی مطالبه حقوق ملی «جنگ با خدا» تلقی شد.

هرچند فتوا سرکوبی گسترده به‌دنبال داشت، اما مقاومت کوردها نیز تقویت شد. احزاب کوردی با تشکیل صفوف پیشمرگه‌ها، به مبارزه و دفاع مسلحانه روی آوردند.

از آن پس، فاصله هویتی و سیاسی کوردها از ایران عمیق‌تر شد. فتوا به نماد «غیرممکن بودن همزیستی در چارچوب ایران» بدل شد.

از ۱۹۷۹ تاکنون، کوردستان همواره به‌عنوان «منطقه امنیتی» شناخته شده است. سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات کنترل کامل این منطقه را در دست دارند.

جمهوری اسلامی در حالی‌که خود را نماینده اسلام معرفی می‌کند، از مذهب برای سرکوب هویت‌های ملی بهره می‌گیرد. روحانیت وابسته در کوردستان منصوب می‌شود تا زبان و فرهنگ کوردی را به حاشیه براند.

اعدام فعالان سیاسی و مذهبی کورد همچنان ادامه دارد. در گزارش‌های بین‌المللی، کوردها بالاترین سهم از اعدام‌های سیاسی در ایران را دارند.

تجربه جمهوری اسلامی در کوردستان شباهت بسیاری به تجربه استعمار مذهبی در تاریخ دارد:

  • اسپانیا در آمریکای لاتین: استفاده از مسیحیت برای سرکوب بومیان.
  • بریتانیا در هند: بهره‌گیری از مذهب برای توجیه سلطه.
  • ایران در کوردستان: استفاده از اسلام سیاسی برای سرکوب ملیت‌ها.

این مقایسه نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی در واقع ادامه یک سنت استعماری جهانی است.

جنایت علیه بشریت

از منظر حقوق بین‌الملل، فتوای خمینی و کشتار کوردها مصداق «جنایت علیه بشریت» است. زیرا یک ملت بر اساس هویت خود هدف قتل‌عام و سرکوب قرار گرفت.

اعدام‌های گسترده، کوچ اجباری و سرکوب فرهنگی نقض آشکار میثاق‌های بین‌المللی حقوق بشر است که ایران نیز به آن‌ها متعهد است.

فتوای خمینی نشان داد که جمهوری اسلامی هیچ مشروعیتی در کوردستان ندارد. حکومت صرفاً با زور اسلحه حضور خود را تحمیل می‌کند.

در نتیجە فتوای خمینی علیه کوردها نقطه عطفی در تاریخ معاصر کوردستان است. این فتوا نشان داد که جمهوری اسلامی همانند پهلوی‌ها، نه تنها حقوق ملی ملت کورد را به رسمیت نمی‌شناسد، بلکه برای سرکوب آنان از مذهب نیز استفاده می‌کند.

برای کوردها، این فتوا یادآور خون شهیدان، اعدام‌های دسته‌جمعی و اشغال نظامی است. اما در عین حال، به نماد مقاومت نیز بدل شد؛ مقاومتی که از ۱۹۷۹ تاکنون ادامه دارد و همچنان الهام‌بخش مبارزات ملت کورد است.

فتوای خمینی ثابت کرد که «ایرانی بودن» برای کوردها چیزی جز اسارت نیست. آینده کوردستان نه در قفس ایران، بلکه در بازیابی هویت مستقل و تحقق حق تعیین سرنوشت معنا خواهد یافت.

فصل پانزدهم

سیاست «یک ملت، یک زبان»؛ حذف زبان‌های مادری و تحمیل فارسی
زبان، فراتر از یک ابزار ارتباطی، بنیان هویت جمعی و حافظه تاریخی ملت‌هاست. هیچ ملت یا گروه اجتماعی بدون زبان مادری نمی‌تواند تجربه تاریخی، فرهنگ، ادبیات و جهان‌بینی خود را بازتولید کند. به همین دلیل، در همه پروژه‌های ملت‌سازی استعماری، زبان جایگاهی محوری دارد. استعمارگران دریافته‌اند که تحمیل زبان مسلط و حذف زبان‌های بومی، نه تنها وسیله‌ای برای کنترل اداری است، بلکه سازوکاری برای استحاله فرهنگی و نابودی هویت مستقل ملت‌ها به شمار می‌رود.

در پروژه «ایران‌سازی»، زبان فارسی به ستون اصلی ایدئولوژی «یک ملت، یک زبان، یک پرچم» بدل شد. از دوران رضاشاه تا جمهوری اسلامی، فارسی‌سازی به‌عنوان سیاست رسمی اعمال شد و در نتیجه، ملت‌های کورد، عرب الاحواز، ترک آذری، بلوچ، ترکمن، گیلک و مازنی به «اقوام ایرانی» تقلیل یافتند؛ اقوامی که تنها مجاز بودند با زبان فارس فکر کنند، آموزش ببینند و ارتباط برقرار کنند.

ریشه‌های تاریخی سیاست فارسی‌سازی

دوران رضاشاه

رضاشاه در دهه ۱۹۳۰ رسماً آموزش زبان‌های غیرفارسی را ممنوع کرد. مدارس تنها اجازه تدریس به فارسی داشتند و تخلف از این قانون با مجازات مواجه می‌شد. همزمان، تغییر نام‌های جغرافیایی آغاز شد: محمره به خرمشهر، اورمیه به رضائیه و سنه به سنندج. این تغییرات، حمله مستقیم به حافظه زبانی و تاریخی ملت‌ها بود.

دوران محمدرضا شاه

محمدرضا شاه در چارچوب گفتمان «تمدن بزرگ»، سیاست‌های پدرش را ادامه داد. سازمان ساواک به‌شدت مانع فعالیت‌های فرهنگی غیرفارسی می‌شد. کتاب‌ها و نشریات کوردی، ترکی یا عربی توقیف می‌شدند. عملاً هیچ فضای رسمی برای بازتولید زبان‌های مادری وجود نداشت.

جمهوری اسلامی

انقلاب ۱۳۵۷ امید به تغییر را زنده کرد، اما به‌سرعت این امید فروپاشید. جمهوری اسلامی همان سیاست‌های پهلوی را ادامه داد، اما آن‌ها را با لایه‌ای ایدئولوژیک و دینی پوشاند. قرآن و متون دینی به فارسی تدریس شدند. هر تلاشی برای آموزش زبان مادری «تجزیه‌طلبی» یا «تهدید امنیت ملی» قلمداد شد.

ابزارهای حذف زبان‌های مادری

آموزش و پرورش

فارسی تنها زبان رسمی آموزش بود. کودکان کورد، ترک، عرب، بلوچ و ترکمن از نخستین روز مدرسه، زبان مادری خود را به‌عنوان «لهجه‌ای بی‌ارزش» تجربه کردند. این سیاست عملاً شکافی روانی و هویتی عمیق ایجاد کرد.

رسانه‌ها

رادیو و تلویزیون دولتی انحصاراً فارسی‌زبان بودند. برنامه‌های محدود به زبان‌های دیگر، کنترل‌شده و نمایشی بود و بیشتر برای تضعیف و نه تقویت زبان‌ها طراحی شده بود.

تغییر نام‌ها

تغییر نام‌های شهرها و مکان‌ها، حمله مستقیم به حافظه زبانی ملت‌ها بود. حذف واژگان بومی و جایگزینی آن‌ها با معادل‌های فارسی، بخشی از «بازنویسی نقشه ذهنی ایران» بود.

مجازات و سرکوب

در مدارس، کودکان به دلیل صحبت به زبان مادری تنبیه می‌شدند. در ادارات، استفاده از زبان غیرفارسی جرم بود. این سرکوب سیستماتیک به تحقیر فرهنگی و حذف تدریجی زبان‌ها منجر شد.

پیامدهای فارسی‌سازی

میلیون‌ها کودک در شرایطی رشد کردند که زبان مادری‌شان ممنوع بود. این ممنوعیت موجب بحران هویتی، ازخودبیگانگی و گسست فرهنگی شد.

بخش بزرگی از ادبیات و فولکلور محلی نابود یا به حاشیه رانده شد. زبان‌های مادری از تولید علمی، دانشگاهی و رسانه‌ای محروم ماندند. ملت‌های غیر فارس مجبور شدند تاریخ و فرهنگ خود را از دریچه زبان فارسی بخوانند.

با وجود همه ممنوعیت‌ها، زبان‌های مادری زنده ماندند. خانواده‌ها، شعر، موسیقی و ادبیات شفاهی نقش مهمی در حفظ این زبان‌ها داشتند.

  • کوردها: ادبیات کوردی، موسیقی و جشن نوروز به نماد مقاومت فرهنگی بدل شدند.
  • ترک‌های آذری: اعتراضات ۲۰۰۶ علیه تحقیر زبان ترکی نشان‌دهنده پایداری هویت زبانی بود.
  • عرب‌های الاحواز: زبان عربی در خانه‌ها و مساجد زنده ماند؛ شعر و ادبیات عربی ابزار مقاومت بود.
  • بلوچ‌ها و ترکمن‌ها: ادبیات شفاهی و سنت‌های قبیله‌ای مهم‌ترین ابزار حفظ زبان بودند.
  • گیلک‌ها و مازنی‌ها: با وجود نزدیکی به مرکز، زبان‌های بومی‌شان در قالب جنبش‌های فرهنگی نوین بازتولید شدند.

تحلیل حقوقی و بین‌المللی

بر اساس ماده ۲۷ میثاق حقوق مدنی و سیاسی، اقلیت‌های زبانی و قومی حق دارند «از زبان خود استفاده کنند». همچنین ماده ۳۰ کنوانسیون حقوق کودک تأکید دارد که کودکان حق دارند به زبان خود آموزش ببینند.

سیاست «یک ملت، یک زبان» نقض آشکار این حقوق بنیادین است. ایران با ممنوعیت زبان‌های مادری، یکی از بارزترین نمونه‌های نقض حقوق زبانی و فرهنگی در جهان معاصر است.

مقایسه تطبیقی

  • ترکیه: در قرن بیستم، سیاست «ترکیه برای ترک‌ها» زبان کوردی را ممنوع کرد.
  • فرانسه در آفریقا: زبان فرانسه بر ملت‌های آفریقایی تحمیل شد تا یک هویت استعماری ساخته شود.
  • ایران: همان مسیر را طی کرد و زبان فارسی را بر ملت‌های متنوع تحمیل نمود.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که ملت‌سازی جعلی همواره از زبان به‌عنوان ابزار اصلی بهره می‌گیرد.

در نتیجە ، سیاست «یک ملت، یک زبان» قلب پروژه ایران‌سازی بود. این سیاست نه تنها زبان‌های مادری را حذف کرد، بلکه هویت ملت‌های غیرفارس را انکار نمود. برای کورد، ترک، عرب، بلوچ، ترکمن، گیلک و مازنی، «ایرانی بودن» به معنای فراموشی زبان مادری و پذیرش یک قفس زبانی تحمیلی بود.

اما مقاومت زبانی ملت‌ها نشان داد که هیچ زبانی را نمی‌توان به زور نابود کرد. امروز، زبان‌های مادری به مهم‌ترین ابزار مقاومت فرهنگی بدل شده‌اند. در چشم‌انداز آینده، صلح و ثبات پایدار در خاورمیانه تنها زمانی محقق می‌شود که تنوع زبانی و فرهنگی به‌رسمیت شناخته شود. ملت‌ها دیر یا زود زبان خود را بازخواهند یافت و در قالب دولت‌های مستقل یا خودمختار، حق طبیعی خود برای سخن گفتن به زبان مادری‌شان را به‌دست خواهند آورد.

فصل شانزدهم

 استعمار اقتصادی؛ تاراج منابع ملت‌های غیرفارس توسط مرکز فارس

استعمار تنها در اشغال نظامی یا تحمیل فرهنگی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه یکی از ستون‌های اصلی هر پروژه استعماری، تسلط اقتصادی است. در ادبیات پسااستعماری، اقتصاد به‌منزله‌ی «زنجیر نامرئی استعمار» تعریف می‌شود؛ زنجیری که از رهگذر آن استعمارگر می‌تواند نه تنها منابع مادی ملت‌ها را غارت کند، بلکه آینده‌ی توسعه و استقلال آنان را نیز به اسارت بگیرد. این الگو را در آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا دیده‌ایم: منابع طبیعی استخراج و صادر می‌شدند، در حالی‌که ملت‌های بومی در فقر ساختاری و توسعه‌نیافتگی رها می‌گشتند.

ایران، به‌عنوان یک پروژه‌ی جعلی برساخته‌ی استعمار خارجی و تثبیت‌شده به‌دست دولت‌های فارس‌محور، دقیقاً همین الگو را در مقیاس منطقه‌ای بازتولید کرده است. از زمان رضاشاه تا جمهوری اسلامی، سیاست اقتصادی ایران بر اساس غارت سیستماتیک منابع ملت‌های غیرفارس و انتقال آن‌ها به مرکز (تهران و شهرهای فارس‌نشین) شکل گرفته است.

الگوی استعمار اقتصادی در ایران

سه محور اساسی سیاست‌های اقتصادی دولت مرکزی را می‌توان برشمرد:

  • تمرکز درآمد و سرمایه‌گذاری در مرکز: تمامی منابع نفت، گاز، معادن و کشاورزی به بودجه‌ی ملی و خزانه‌ی مرکزی منتقل می‌شد و عمدتاً صرف توسعه‌ی تهران، اصفهان و فارس گردید.
  • تخریب اقتصادهای محلی و وابستگی ساختاری: کشاورزی سنتی و صنایع بومی در کوردستان، بلوچستان، ترکمن‌صحرا و شمال ایران به حاشیه رانده شد تا ملت‌های غیرفارس به اقتصاد مرکز وابسته شوند؛ همان الگویی که استعمار اروپایی در آفریقا اجرا کرد.
  • حذف ملت‌ها از ساختارهای تصمیم‌گیری: ملت‌های غیرفارس نه در مدیریت منابع و نه در سیاست‌گذاری توسعه مشارکت داشتند. آنان به‌جای «مالک» به «کارگر ارزان» در صنایع مبتنی بر منابع خود تبدیل شدند.

نمونه‌های بارز استعمار اقتصادی

عربستان احواز (الاحواز)

الاحواز نمونه‌ی روشن استعمار نفتی است. بیش از ۸۰٪ نفت و گاز  مورد استفادە ایران در این سرزمین قرار دارد، اما از زمان اشغال آن در سال ۱۹۲۵ تاکنون، مردم عرب الاحواز در فقر و بی‌حقوقی زیسته‌اند. در حالی‌که درآمد نفتی صرف توسعه‌ی پایتخت و شهرهای فارس‌نشین شد، اهواز و محمره حتی از آب آشامیدنی سالم محروم ماندند. نفت، برای فارسستان منبع ثروت بود و برای عرب‌ها نفرین و سرنوشت استعمار.

کوردستان

کوردستان با دارا بودن منابع نفت، گاز، طلا، آهن، سرب، روی و آب‌های غنی، یکی از غنی‌ترین مناطق ایران است. با این حال، این سرزمین به‌شکل ساختاری محروم نگه داشته شد. کولبری در کوردستان – یعنی حمل بارهای سنگین در کوهستان‌ها برای بقا – نماد عریان استعمار اقتصادی است: مردمی که منابع عظیمشان غارت می‌شود اما برای زنده‌ماندن باید جان خود را در مرزها به خطر اندازند.

بلوچستان

بلوچستان به دریای عمان دسترسی دارد و بالقوه می‌توانست یکی از مراکز تجارت جهانی باشد. با این حال، بندر چابهار و منابع دریایی آن در انحصار دولت مرکزی قرار گرفت. بلوچ‌ها با فقر، بی‌آبی و بیکاری مواجه‌اند، در حالی‌که معادن مس، گاز و دیگر منابعشان صادر می‌شود. پدیده‌ی «سوخت‌بری» – حمل خطرناک سوخت با خودروهای فرسوده یا حتی بر پشت انسان – نشان‌دهنده‌ی عمق استعمار اقتصادی است.

ترکمن‌صحرا

ترکمن‌صحرا از حاصلخیزترین زمین‌های کشاورزی ایران است. اما در دوران پهلوی، اصلاحات ارضی زمین‌های کشاورزان ترکمن را به سرمایه‌داران فارس منتقل کرد. قیام ترکمن‌صحرا در سال ۱۹۷۹ واکنشی مستقیم به همین استعمار اقتصادی بود. امروز نیز ترکمن‌ها در حاشیه‌اند، در حالی‌که زمین‌هایشان در خدمت کشاورزی صنعتی مرکز قرار دارد.

گیلان و مازندران (کاسپین)

مردمان گیلان و مازندران نیز قربانی سیاست‌های استعماری شدند. منابع دریای کاسپین، جنگل‌ها و رودخانه‌های این مناطق به‌شدت استثمار شدند، در حالی‌که مردم بومی سهمی از این بهره‌برداری‌ها نداشتند. بحران محیط زیستی – نابودی جنگل‌ها، آلودگی رودخانه‌ها و کاهش منابع ماهی – نتیجه‌ی مستقیم استعمار اقتصادی مرکز است.

 

ابزارهای استعمار اقتصادی

دولت مرکزی  و اشغالگر ایرانی برای تثبیت این نظام استثماری از مجموعه‌ای از ابزارهای حقوقی، بوروکراتیک و امنیتی بهره گرفت:

  • قوانین مالکیت منابع به گونه‌ای طراحی شد که دولت مالک مطلق همه چیز باشد.
  • بودجه‌های کلان همواره صرف مناطق فارس‌نشین شد، در حالی‌که بودجه‌ی مناطق غیرفارس کمتر از میانگین ملی بود.
  • صنایع مادر (فولاد، پتروشیمی، خودرو، سدسازی) به مرکز منتقل شدند.
  • وام‌ها، اعتبارات و سرمایه‌گذاری‌ها در اختیار مرکز قرار داشت و ملت‌های غیرفارس از آن محروم بودند.
  • سرکوب سیاسی و نظامی هر گونه اعتراض به این ساختار.

پیامدهای استعمار اقتصادی

نتیجه‌ی این سیاست‌ها چیزی جز فقر سیستماتیک، محرومیت ساختاری و حاشیه‌نشینی برای ملت‌های غیرفارس نبوده است. نرخ بیکاری، بی‌سوادی و مرگ‌ومیر در کوردستان، بلوچستان و الاحواز همواره بالاتر از میانگین کشوری بوده است. میلیون‌ها نفر به اجبار به شهرهای فارس‌نشین مهاجرت کردند؛ مهاجرتی که خود ابزاری برای آسیمیلاسیون و تضعیف هویت محلی بود.

از سوی دیگر، محیط زیست ملت‌ها نیز قربانی شد: خشک شدن دریاچه‌ی اورمیه در کوردستان، بی‌آبی شدید در بلوچستان، گرد و غبار و آلودگی در الاحواز، و نابودی جنگل‌های کاسپین و کوردستان، همه نتیجه‌ی سیاست‌های استعماری در بهره‌برداری بی‌رویه از منابع بودند.

مقاومت اقتصادی ملت‌ها

با وجود فشار و محرومیت، ملت‌ها تسلیم استعمار اقتصادی نشدند. اشکال مختلف مقاومت نشان‌دهنده‌ی پایداری آنان است:

  • کولبران کورد، که اگرچه نماد فقرند، اما همزمان بازتابی از سرسختی برای بقا هستند.
  • سوخت‌بران بلوچ، که در برابر محاصره‌ی اقتصادی به ابتکارهای محلی برای بقا دست می‌زنند.
  • کشاورزان ترکمن، که علیه مصادره زمین‌هایشان در ترکمن‌صحرا قیام کردند.
  • جنبش‌های زیست‌محیطی در گیلان و مازندران، که علیه نابودی جنگل‌ها و دریاچه‌ها برخاسته‌اند.

این مقاومت‌ها نه فقط تلاش برای بقا، بلکه «تمرین آزادی» هستند؛ تلاش‌هایی که نشان می‌دهند استعمار اقتصادی هرگز به معنای تسلیم کامل نبوده است.

تحلیل تطبیقی و بین‌المللی

سیاست‌های اقتصادی ایران جعلی را باید در چارچوب مقایسه‌ای دید.

  • در آفریقا، استعمارگران اروپایی منابع را غارت و ملت‌ها را در فقر نگه داشتند.
  • در آمریکای لاتین، اقتصاد تک‌محصولی تحمیل شد تا ملت‌ها به بازار جهانی وابسته باشند.
  • در سودان جنوبی، نفت برای مرکز ثروت بود و برای جنوب محرومیت؛ نهایتاً استقلال تنها راه برون‌رفت شد.
  • در کوزوو و اریتره، استعمار اقتصادی یکی از دلایل مشروعیت‌بخش جدایی و استقلال بود.

ایران از این منظر تفاوتی با استعمار کلاسیک ندارد: ملت فارس همان نقشی را ایفا کرده که استعمارگران اروپایی در مستعمرات خود ایفا می‌کردند.

از منظر حقوق بین‌الملل، این سیاست‌ها نقض آشکار اصل «حق ملت‌ها بر منابع طبیعی خود» است که در قطعنامه ۱۸۰۳ مجمع عمومی سازمان ملل (۱۹۶۲) تصریح شده است. ملت‌های غیرفارس، بر اساس حقوق بین‌الملل، محق به بازپس‌گیری منابع و تعیین سرنوشت اقتصادی خویش‌اند.

در نتیجە: استعمار اقتصادی ستون اصلی پروژه‌ی ایران‌سازی بوده است. ملت فارس نه تنها هویت ملت‌های دیگر را انکار کرد، بلکه منابع آنان را نیز غارت نمود و آنان را در فقر و حاشیه‌نشینی نگاه داشت. برای کورد، عرب، بلوچ، ترک، ترکمن، گیلک و مازنی، «ایرانی بودن» مساوی با فقر، بیکاری و توسعه‌نیافتگی است، در حالی‌که منابعشان صرف رفاه مناطق فارس‌نشین می‌شود.

اما مقاومت ملت‌ها – از کولبران کورد و سوخت‌بران بلوچ گرفته تا کشاورزان ترکمن و فعالان زیست‌محیطی شمال – نشان می‌دهد که استعمار اقتصادی هرگز پایدار نخواهد ماند. آینده متعلق به ملت‌هایی است که منابع خویش را بازپس خواهند گرفت، استقلال اقتصادی خود را بنا خواهند نهاد و بر ویرانه‌های «ایران جعلی»، نظمی نوین و عادلانه مبتنی بر حق تعیین سرنوشت را خواهند ساخت.

فصل هفدهم

نظامی‌سازی به‌مثابه ستون استعمار فارس‌محور

هیچ استعمارگری هرگز تنها بر گفتمان و ایدئولوژی تکیه نکرده است؛ زیرا هیچ ایدئولوژی‌ای بدون پشتوانه‌ی زور و سرنیزه نمی‌تواند سلطه‌ی پایدار ایجاد کند. همان‌گونه که فرانسه در الجزایر با ارتش استعماری، بریتانیا در ایرلند شمالی با نیروهای امنیتی ویژه و رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی با پلیس و ارتش نظامی خود هویت استعمارگر را بر مردمان بومی تحمیل کردند، ایران فارس‌محور نیز از آغاز قرن بیستم تا امروز همین الگو را در کوردستان، الاحواز، بلوچستان، ترکمن‌صحرا و آذربایجان جنوبی پیاده کرده است.

پروژه‌ی پهلوی برای ایجاد «ایران واحد» بیش از هر چیز بر ارتش متمرکز رضاشاه متکی بود؛ ارتشی که نه برای دفاع از مرزها، بلکه برای درهم‌شکستن مقاومت ملت‌ها ساخته شد. بمباران لورستان و کوردستان، سرکوب عشایر عرب و ترکمن، و انحلال ساختارهای ملی  و خودمختار، همگی نمونه‌های کلاسیک از این سیاست بودند. همان‌گونه که ارتش فرانسه در الجزایر با توپ و مسلسل به‌دنبال «یکپارچه‌سازی ملی» بود، ارتش رضاشاه نیز به‌جای تنوع و خودمختاری، بر تمرکز قدرت و نابودی استقلال ملت‌ها پای فشرد.

در دوران محمدرضا شاه، سرکوب نظامی با دستگاه امنیتی ساواک تکمیل شد.
زندان‌ها، شکنجه‌گاه‌ها و اعدام‌ها به ابزار روزمره‌ی مدیریت کوردها، ترک‌ها، بلوچ‌ها و عرب‌ها بدل شدند.
همان‌گونه که سازمانهای مخوف اطلاعاتی در کشورهای دیکتاتوری برای مدیریت مقاومتهای ملی به بازداشت‌های اداری و شکنجه متوسل می‌شوند، ساواک نیز با همین منطق در برابر ملت‌های غیرفارس عمل می‌کرد.

با انقلاب ۱۳۵۷ و روی‌کارآمدن جمهوری اسلامی، بسیاری انتظار داشتند که این چرخه پایان یابد. اما سپاه پاسداران، در پیوند با ایدئولوژی شیعی-ایرانی، جانشین مستقیم ارتش و ساواک شد.
از همان نخستین سال‌های انقلاب، فتوای خمینی مبنی بر «جهاد علیه کوردها» مجوز رسمی اشغال نظامی کوردستان را صادر کرد. شهرهایی چون سنندج، مهاباد، سقز و بانه به میدان جنگ داخلی بدل شدند؛ اعدام‌های میدانی، کوچ‌های اجباری و قتل‌عام‌های دسته‌جمعی به‌سان الگوهای استعمار فرانسه در الجزایر یا سیاست‌های «زمین سوخته» ارتش عثمانی در برابر ارامنه تکرار شدند.

در بلوچستان، سپاه پاسداران و نیروی انتظامی هر سال صدها سوخت‌بر را به ضرب گلوله می‌کشند؛ در الاحواز، اعتراضات گسترده‌ی سال‌های ۲۰۰۵، ۲۰۱۱ و ۲۰۱۸ با کشتار خیابانی پاسخ داده شد؛ در ترکمن‌صحرا، خیزش سال ۱۹۷۹ با تیرباران رهبران ترکمن به پایان رسید؛ در آذربایجان، اعتراضات به کاریکاتور توهین‌آمیز روزنامه «ایران» در سال ۲۰۰۶ با بازداشت‌های گسترده مواجه شد.
حتی در گیلان و مازندران که شدت سرکوب کمتر بوده، فعالیت‌های زیست‌محیطی و فرهنگی تحت فشار امنیتی قرار گرفته‌اند.

ابزارهای سرکوب در همه‌ی این مناطق مشابه است: برچسب «تجزیه‌طلبی» برای هر مطالبه‌ی ملی، اتهام «محاربه» و «مفسد فی‌الارض» برای توجیه اعدام‌ها، کوچ اجباری و تغییر بافت جمعیتی برای تضعیف اکثریت بومی، و سانسور رسانه‌ای برای جلوگیری از بازنمایی واقعیت‌ها.

این همان چیزی است که در حقوق بین‌الملل تحت عنوان «colonial subjugation» یا سلطه‌ی استعماری تعریف می‌شود؛ سلطه‌ای که نه بر پایه‌ی رضایت ملت‌ها، بلکه بر اساس زور و سرنیزه تحمیل می‌شود.

پیامدهای این نظامی‌سازی گسترده در سه سطح آشکار است. در سطح محلی، فقدان توسعه و سرمایه‌گذاری ساختاری در مناطقی چون کوردستان، بلوچستان و الاحواز، به فقر گسترده، بیکاری و عقب‌ماندگی منجر شده است. همان‌طور که الجزایر در دوران استعمار فرانسه با وجود منابع عظیم نفتی در فقر بود، ملت‌های غیر فارس نیز در ایران به حاشیه رانده شده‌اند. در سطح اجتماعی، نظامی‌سازی به چرخه‌ی خشونت و بی‌اعتمادی مطلق منجر شده است. ملت‌های تحت استعمار حضور حکومت را نه در قالب خدمات عمومی یا نهادهای مدنی، بلکه صرفاً در قالب پادگان‌ها و پاسگاه‌ها تجربه می‌کنند.

در سطح منطقه‌ای نیز، سیاست‌های امنیتی ایران به بی‌ثباتی دامن زده است: همان سپاهی که در کوردستان و بلوچستان سرکوب می‌کند، به عراق، سوریه، لبنان و یمن صادر می‌شود تا همان الگو را بازتولید کند.

از منظر علوم سیاسی، ایران نه یک «دولت-ملت»، بلکه نمونه‌ی کلاسیک «colonial occupation» یا اشغال استعماری است. مشروعیت آن نه از طریق رضایت ملت‌ها، بلکه از طریق تداوم سرکوب داخلی و معادلات ژئوپولیتیک خارجی تأمین شده است. نقض سیستماتیک حقوق بشر، کشتار غیرنظامیان، بازداشت‌های خودسرانه و اعدام‌های دسته‌جمعی، همگی ایران را در ردیف دولت‌هایی قرار می‌دهند که با استعمار کلاسیک مقایسه‌پذیرند.

در این چارچوب، برای ملت‌های کورد، عرب، بلوچ، ترک، ترکمن، گیلک و مازنی، «ایرانی بودن» به معنای زندگی در قفسی اشغال‌شده است؛ قفسی که در آن هویت فرهنگی و سیاسی‌شان انکار می‌شود و تنها با حضور نیروهای امنیتی معنا می‌یابد. اما همان‌طور که استعمار فرانسه نتوانست هویت الجزایری را نابود کند، استعمار فارس نیز قادر به نابودی ملت‌های محصور در جغرافیای جعلی ایران نیست. برعکس، نظامی‌سازی آگاهی ملی را تقویت کرده، مقاومت را عمیق‌تر ساخته و حق تعیین سرنوشت را به مطالبه‌ای بازگشت‌ناپذیر بدل کرده است.

تجربه‌ی تاریخ نشان می‌دهد که هیچ ملتی تا ابد با اسلحه در قفس نمی‌ماند. ملت‌ها دیر یا زود راهی برای رهایی خواهند یافت؛ چه از طریق مقاومت مسلحانه، چه از طریق جنبش‌های مدنی و چه از طریق پیوند با حقوق بین‌الملل. همان‌طور که الجزایر، اریتره، تیمور شرقی و سودان جنوبی توانستند قفس استعمار را در هم بشکنند، ملت‌های کورد، عرب الاحواز، بلوچ و ترک آذری نیز دیر یا زود راه خویش را به سوی آزادی و حق تعیین سرنوشت خواهند گشود.

فصل هجدهم

استعمار ایدئولوژیک؛ شونیسم فارس و بازنویسی تاریخ

استعمار تنها با توپ و تفنگ و غارت منابع دوام نمی‌آورد؛ برای تداوم خود به ایدئولوژی نیاز دارد، به روایتی که سلطه را طبیعی و مشروع جلوه دهد.

این مشروعیت نه از حقیقت تاریخی، بلکه از جعل روایت‌ها، بازنویسی گذشته و تحمیل یک هویت ساختگی بر ملت‌های تحت سلطه به‌دست می‌آید.

در پروژه ایران‌سازی، آنچه به نام «شونیسم فارس» شناخته می‌شود، چنین نقشی ایفا کرد. با خلق اسطوره‌هایی مانند «ایران باستان»، «نژاد آریایی» و «ملت واحد ایرانی»، دستگاه حاکم کوشید ملت‌های متنوعی همچون کورد، ترک، عرب، بلوچ، ترکمن، گیلک و مازنی را از هستی مستقل خویش تهی کرده و آن‌ها را به «اقوام ایرانی» تقلیل دهد.

این فرآیند را می‌توان استعمار ایدئولوژیک نامید: شکلی نرم از سلطه که نه از طریق اشغال نظامی، بلکه با استعمار ذهن و حافظه عمل می‌کند.

ایده آریایی‌گری در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم وارد ایران شد و به‌سرعت توسط روشنفکران فارس‌گرا اقتباس گردید. آن‌ها ملت فارس را وارث مستقیم تمدن آریایی معرفی کردند و بدین‌ترتیب سلسله‌ای خیالی از برتری قومی و تاریخی ساختند.

دولت پهلوی با بهره‌گیری از این گفتمان، کوشید ایران را به وارث مستقیم هخامنشیان و ساسانیان بدل کند. در این روایت، دیگر ملت‌ها یا کاملاً حذف شدند یا به اجزای بی‌اهمیت «ملت ایران» تقلیل یافتند.

بریتانیا و سپس آمریکا نیز از این روایت حمایت کردند، زیرا یک «ایران واحد» با دولتی مرکزی برای منافع ژئوپولیتیک آنان بسیار کارآمدتر از منطقه‌ای پر از دولت‌های مستقل ملی بود.

ابزارهای این بازنویسی تاریخ چندلایه و سیستماتیک بودند. آموزش و پرورش در صدر این ابزارها قرار داشت. کتاب‌های درسی مدارس تاریخ ایران را به‌گونه‌ای بازگو می‌کردند که فارس‌ها ملت اصلی و دیگران تنها «اقوام ایرانی» معرفی شوند. نقش کوردها در تمدن منطقه‌ای حذف شد، عرب‌ها تنها به‌عنوان مهاجمان بازنمایی شدند، و ترک‌ها به‌عنوان بیگانه و اشغالگر معرفی گشتند.

در دانشگاه‌ها، تاریخ‌نگاری رسمی زیر سلطه کامل گفتمان فارس‌محور قرار داشت و پژوهش‌های مستقل درباره تاریخ ملت‌های غیرفارس سانسور یا بی‌اعتبار می‌شد. رسانه‌ها و ادبیات رسمی نیز همان خط را ادامه دادند: فیلم‌ها، سریال‌ها و روزنامه‌ها تصویری از یک «ملت یکپارچه ایرانی» را تبلیغ می‌کردند و زبان فارسی به‌عنوان تنها زبان ملی و معیار بر دیگر زبان‌ها تحمیل شد. تغییر نام‌های جغرافیایی بخشی دیگر از این روند بود: محمره به خرمشهر، اورمیه به رضائیه، عربستان به خوزستان، سنه به سنندج. این تغییرات حافظه تاریخی ملت‌ها را نشانه گرفتند و کوشیدند نقشه ذهنی ایران را از نو ترسیم کنند.

در این چارچوب، نمونه‌های متعددی از استعمار ایدئولوژیک قابل مشاهده‌اند. تاریخ جمهوری کوردستان به‌جای آنکه به‌عنوان تلاش ملت کورد برای خودمختاری معرفی شود، «خیانت» و «فتنه» خوانده شد. عرب‌های الاحواز به‌عنوان «مهاجران قرن اخیر» معرفی شدند و نام سرزمین تاریخی‌شان، عربستان، به «خوزستان» تغییر یافت. ترک‌های آذری به «آذری‌های ایرانی» تقلیل داده شدند و جمهوری آذربایجان جنوبی (۱۹۴۵–۱۹۴۶) به‌عنوان «فتنه شوروی» بازنمایی شد. بلوچ‌ها به «اقوام مرزنشین» فروکاسته شدند و تاریخ مقاومت‌شان در برابر اشغال حذف گردید. قیام ترکمن‌صحرا در سال ۱۹۷۹ نیز در ادبیات رسمی به‌عنوان «غائله» و «تجزیه‌طلبی» روایت شد.

پیامدهای این استعمار ایدئولوژیک بسیار عمیق و مخرب بودند. میلیون‌ها کودک از ملت‌های غیرفارس مجبور شدند تاریخ و هویت خود را از منظر فارس بیاموزند و این روند به بحران هویتی و بیگانگی فرهنگی انجامید. بازنویسی تاریخ ابزاری شد برای مشروعیت‌بخشی به سرکوب؛ اگر کوردها یا ترک‌ها «اقوام ایرانی» معرفی شوند، آنگاه مطالبه استقلال به‌راحتی «تجزیه‌طلبی» نامیده می‌شود. با تغییر نام‌ها و ممنوعیت زبان‌ها، حافظه جمعی ملت‌ها به‌طور سیستماتیک تخریب شد.

اما استعمار ایدئولوژیک هرگز بدون مقاومت باقی نماند.

روشنفکران و پژوهشگران ملت‌های غیرفارس روایت‌های تاریخی مستقل خود را بازنویسی کردند: از تاریخ جمهوری کوردستان تا قیام ترکمن‌صحرا.

ادبیات و فولکلور به ابزارهای اصلی مقاومت فرهنگی بدل شدند. شعر، موسیقی و ادبیات شفاهی روایت‌های اصیل را زنده نگاه داشتند، حتی زمانی‌که آموزش رسمی آن‌ها را انکار می‌کرد. در سال‌های اخیر، رسانه‌های مستقل و شبکه‌های اجتماعی به عرصه‌ای نو برای بازآفرینی حافظه تاریخی ملت‌ها بدل شدند و انحصار گفتمان رسمی را شکستند.

در مقیاس بین‌المللی، الگوی ایران کاملاً مشابه الگوهای استعمار اروپایی در آفریقا و آسیا بود. همان‌گونه که فرانسه در الجزایر تاریخ بومیان را انکار کرد و بریتانیا در هند هویت‌های متنوع را به «هند واحد» تقلیل داد، ایران نیز تاریخ ملت‌های غیرفارس را به تاریخ «ایران واحد» فروکاست. این سیاست آشکارا نقض حقوق فرهنگی ملت‌ها در میثاق‌های بین‌المللی است.

در نهایت، باید گفت استعمار ایدئولوژیک ستون نرم پروژه ایران‌سازی بود. اگر ارتش و سپاه ابزار «زور سخت» بودند، تاریخ‌نگاری جعلی و شونیسم فارس ابزار «زور نرم» بودند. برای ملت‌های کورد، عرب، ترک، بلوچ، ترکمن، گیلک و مازنی، «ایرانی بودن» یعنی خواندن تاریخی که در آن ملت آنان وجود ندارد، یعنی پذیرش دروغی که هویتشان را انکار می‌کند. اما مقاومت فرهنگی نشان داده است که این پروژه هرگز موفق نخواهد شد. حافظه ملت‌ها با وجود همه تحریف‌ها زنده مانده و در هر شعر، هر آهنگ و هر قیام دوباره بازآفرینی شده است. روزی این حافظه جمعی بار دیگر به حقیقت تاریخی خود بازخواهد گشت و قفس «ایرانی بودن» فرو خواهد ریخت.

فصل نوزدهم

سیاست جمعیتی و مهندسی دموگرافیک؛ ابزار تغییر بافت ملت‌های غیرفارس

یکی از ستون‌های بنیادین استعمار در سراسر جهان، استفاده از سیاست‌های جمعیتی برای تغییر بافت دموگرافیک و تضعیف ملت‌های تحت سلطه بوده است. استعمارگران دریافته بودند که تنها سرکوب نظامی برای تثبیت قدرت کافی نیست؛ باید ساختار جمعیتی سرزمین‌های اشغالی را نیز دستکاری کرد تا مقاومت ملت‌ها شکسته شود و حاکمیت استعمارگران به‌صورت پایدار جلوه کند. از اسکان مهاجران اروپایی در قاره آمریکا و آفریقا گرفته تا کوچاندن اجباری ملت‌ها در اتحاد جماهیر شوروی تا انتقال جمعیت هان به تبت توسط چین، همه نشان می‌دهد که مهندسی جمعیتی ستون فقرات استعمار مدرن است.

در ایران نیز همین الگو به شکلی سیستماتیک پیاده شد. دولت‌های فارس‌محور، از دوره پهلوی تا جمهوری اسلامی، با ترکیبی از ابزارهای سخت (کوچ اجباری، سرکوب نظامی، اسکان نیروهای نظامی) و نرم (تغییر نام‌ها، تحریف تاریخ، تبعیض اقتصادی) کوشیدند ترکیب جمعیتی ملت‌های غیرفارس را تغییر دهند. هدف اصلی این سیاست‌ها اقلیت‌سازی ملت‌های بومی در سرزمین خود، تحمیل هویت جعلی «ایرانی بودن» و در نهایت نابودی فرهنگ و حافظه‌ی تاریخی آنان بوده است.

کوردستان: سیاست اسکان نیروهای نظامی و اقلیت‌سازی

در شرق کوردستان ، رضاشاه با سرکوب نظامی و بمباران مناطق عشایری، ساختار اجتماعی کوردها را در هم شکست. کوچ‌های اجباری در دهه ۱۹۳۰ به نابودی اقتصاد محلی انجامید. پس از انقلاب ۱۹۷۹، با صدور فتوای خمینی برای جهاد علیه کوردها، هزاران خانواده پاسدار و نظامی در شهرهای سنندج، مهاباد و ارومیه اسکان داده شدند. این اقدام بخشی از سیاست نظامی‌سازی و تغییر ترکیب جمعیتی بود.

الاحواز: پروژه تغییر بافت جمعیتی با اسکان فارس‌ها

پس از اشغال الاحواز در ۱۹۲۵، سیاست اسکان گسترده فارس‌ها آغاز شد. شهرهای محمره و عبادان به کانون‌های مهاجرت فارس‌ها بدل شدند، در حالی‌که عرب‌ها به حاشیه رانده شدند. تغییر نام «عربستان» به «خوزستان» و محمره به «خرمشهر» بخشی از این پروژه بود. در جمهوری اسلامی، این روند تشدید شد؛ پروژه‌های نفتی و صنعتی بهانه‌ای برای آوردن نیروهای فارس از سایر مناطق شد و عرب‌ها در همان سرزمین خود به اقلیت بدل شدند.

بلوچستان: فقر ساختاری و مهاجرت اجباری

بلوچستان نیز هدف سیاست‌های جمعیتی قرار گرفت. فقر و بیکاری ساختاری بلوچ‌ها را به مهاجرت به شهرهای مرکزی واداشت، در حالی‌که همزمان مهاجران غیربلوچ به مناطق شهری بلوچستان آورده شدند. این سیاست به ویژه در زاهدان و چابهار آشکار بود؛ جایی که مهاجران غیر بلوچ به مرکز ثقل اقتصادی و اداری بدل شدند و مردم بومی به حاشیه رانده شدند.

آذربایجان: ترکیب سیاست‌های فارس‌محور و پان‌ترکیستی

ملت ترک آذری در آذربایجان جنوبی نیز قربانی سیاست‌های جمعیتی شد. پهلوی‌ها با مهاجرت اجباری آذری‌ها به شهرهای مرکزی و اسکان نیروهای نظامی فارس در تبریز و اردبیل کوشیدند ترکیب جمعیتی را تغییر دهند. پس از انقلاب، سیاست مشابهی دنبال شد. حتی بخشی از پان‌ترکیست‌های افراطی، با حمایت مستقیم رژیم ایران و ترکیه، در پروژه‌ی ترکیزه‌سازی اورمیه مشارکت کردند. این سیاست‌ها در کنار هم، هم هویت کوردی اورمیه را سرکوب کرد و هم هویت آذری‌ها را در قفس «ایرانی بودن» زندانی ساخت.

ترکمن‌صحرا: اسکان غیربومیان پس از قیام ۱۹۷۹

پس از قیام ترکمن‌صحرا در ۱۹۷۹، دولت مرکزی با مصادره زمین‌های کشاورزی و اسکان مهاجران غیربومی کوشید ساختار اجتماعی ترکمن‌ها را در هم بشکند. اسکان خانواده‌های سپاهیان و انتقال جمعیت از مناطق دیگر به ترکمن‌صحرا بخشی از همین پروژه بود.

مقایسه بین‌المللی: از یوگسلاوی تا سودان جنوبی

سیاست‌های جمعیتی در ایران را می‌توان با نمونه‌های مشابه در جهان مقایسه کرد. در یوگسلاوی سابق، دولت مرکزی کوشید هویت‌های متنوع بالکان را با یک هویت ملی تحمیلی ادغام کند. اما فشارهای قومی و مهندسی جمعیتی نهایتاً به فروپاشی یوگسلاوی و استقلال کشورهای جدید انجامید. در سودان، دهه‌ها سیاست جابه‌جایی جمعیت و تحمیل هویت عربی بر جنوب مسیحی و آفریقایی، جنگ داخلی را شعله‌ور ساخت. این وضعیت نهایتاً با همه‌پرسی و استقلال سودان جنوبی پایان یافت. در کوزوو، سیاست‌های صرب‌ها برای تغییر جمعیت به شکست انجامید و با دخالت جامعه جهانی، کوزوو به استقلال رسید.

ایران از بسیاری جهات مشابه این نمونه‌هاست: تلاش برای تغییر ترکیب جمعیتی و تحمیل هویت جعلی. اما یک تفاوت مهم وجود دارد؛ ملت فارس خود را نه به‌عنوان یک ملت در کنار دیگر ملت‌ها، بلکه به‌عنوان استعمارگر خارجی تعریف کرده است و هویت «ایرانی» را به قفسی بدل کرده که در آن ملت‌های دیگر زندانی‌اند.

از منظر حقوق بین‌الملل، سیاست‌های ایران مصداق روشن استعمار جمعیتی و حتی جنایت علیه بشریت است. ماده ۷ اساسنامه دادگاه کیفری بین‌المللی (رم، ۱۹۹۸) کوچ اجباری و تغییر جمعیت را در زمره جنایت‌های بین‌المللی قرار می‌دهد. همچنین ماده ۱ میثاق‌های بین‌المللی ۱۹۶۶ تصریح می‌کند که «همه ملت‌ها حق تعیین سرنوشت دارند» و می‌توانند آزادانه آینده سیاسی خود را تعیین کنند. سیاست‌های ایران – از کوچ اجباری کوردها تا اسکان فارس‌ها در الاحواز – نقض آشکار این اصل است.

در نتیجە، سیاست جمعیتی و مهندسی دموگرافیک، یکی از خطرناک‌ترین ابزارهای استعمار فارس‌محور بوده است. این سیاست‌ها نه تنها سرزمین‌های ملت‌های غیرفارس را اشغال کرده‌اند، بلکه حافظه تاریخی و هویت آنان را نیز هدف گرفته‌اند. برای ملت‌های کورد، عرب، بلوچ، ترک آذری و ترکمن، «ایرانی بودن» یعنی تبعید تدریجی در سرزمین خود، یعنی به اقلیت بدل شدن در وطن خویش، یعنی دیدن خانه و زمین در دست مهاجران.

اما مقاومت ملت‌ها – از قیام‌های الاحواز تا مبارزات کوردها، از سنت‌های بلوچ تا جنبش‌های ترک و ترکمن – نشان می‌دهد که این سیاست‌ها هرگز به‌طور کامل موفق نخواهند شد. تجربه جهانی از یوگسلاوی تا سودان جنوبی و کوزوو گواه آن است که هیچ پروژه‌ی مهندسی جمعیتی پایدار نیست. ملت‌ها دیر یا زود هویت اصیل خود را بازخواهند یافت، و قفس جعلی «ایرانی بودن» فرو خواهد ریخت. آینده منطقه، نه در استمرار استعمار، بلکه در رهایی ملت‌ها و تحقق حق تعیین سرنوشت آنان رقم خواهد خورد.

فصل بیستم

ایران به‌عنوان پروژه شکست‌خورده؛ چشم‌انداز فروپاشی و آینده ملت‌ها

هر پروژه‌ی استعماری، دیر یا زود به پایان می‌رسد. تاریخ گواهی روشن بر این حقیقت است: هیچ نظامی—even اگر بر پایه‌ی زور سرنیزه، تحریف تاریخ یا مهندسی جمعیتی بنا شده باشد—نتوانسته برای همیشه بر ملت‌ها سلطه یابد. استعمار بریتانیا در هند، که زمانی «خورشید غروب‌ناپذیر» خوانده می‌شد، سرانجام زیر فشار جنبش استقلال‌طلبانه هند فروپاشید.

استعمار فرانسه در الجزایر، با همه‌ی خشونت و جنگی خونین، نتوانست روح آزادی‌خواهانه مردم را نابود کند و به شکست انجامید. اتحاد جماهیر شوروی، با همه‌ی ابزارهای ایدئولوژیک و نظامی، در برابر خواست ملت‌های اروپای شرقی و آسیای مرکزی فرو ریخت. این همه نشان می‌دهد که سلطه‌ای که بر پایه‌ی دروغ و زور بنا شود، نه پایدار است و نه مشروع.

ایران نیز در همین مسیر گام برمی‌دارد. پروژه‌ای که از سال ۱۹۳۴ با تغییر نام پرشیا به «ایران» آغاز شد، تلاشی بود برای پوشاندن واقعیت چندملیتی این جغرافیا و تحمیل هویت واحدی که هیچ ریشه‌ی واقعی نداشت. این قفس هویتی در طول نزدیک به یک قرن با ابزارهای متنوعی چون سرکوب نظامی، تحریف تاریخ، تحمیل زبان فارسی، ممنوعیت زبان‌های مادری، تغییر نام شهرها و پاک‌سازی حافظه جمعی ملت‌ها استمرار یافت. اما امروز، بیش از هر زمان دیگری، این پروژه‌ی جعلی در معرض فروپاشی است. فروپاشی‌ای که نه تهدید، بلکه ضرورتی تاریخی برای رهایی ملت‌های غیرفارس و برقراری صلح پایدار در خاورمیانه است.

ایران هیچ‌گاه ملت–دولت نبوده است. برخلاف روایت رسمی، آنچه امروز به نام «ملت ایران» شناخته می‌شود، مجموعه‌ای از ملت‌های گوناگون است که با زور در مرزهای ساختگی نگاه داشته شده‌اند: کوردها، بلوچ‌ها، عرب‌های الاحواز، ترک‌های آذری، ترکمن‌ها، گیلک‌ها و مازنی‌ها. هر یک از این ملت‌ها با زبان، فرهنگ و تاریخ مستقل خود شایسته‌ی حاکمیت‌اند، اما در گفتمان فارس‌محور به «اقوام ایرانی» تقلیل داده شده‌اند. این تقلیل، خود سندی روشن است بر جعلی بودن روایت رسمی از «ایران واحد».

به جای همزیستی داوطلبانه، سیاست مسلط همواره استعمار و سرکوب بوده است. زبان‌ها حذف شدند، منابع طبیعی مصادره گشتند، مناطق ملی نظامی‌سازی شدند، و هر صدای استقلال‌خواهانه با برچسب «تجزیه‌طلبی» خاموش گردید. در این میان، مشروعیت ایران در میان ملت‌های غیرفارس هرگز برقرار نشد. کوردها ایران را یادآور فتوای جهاد خمینی و بمباران‌های سپاه می‌دانند؛ بلوچ‌ها آن را نماد فقر ساختاری و تیرباران سوخت‌بران؛ عرب‌های الاحواز آن را با اشغال ۱۹۲۵ و تاراج نفت می‌شناسند؛ ترک‌های آذری آن را به یاد سرکوب جمهوری آذربایجان جنوبی و ممنوعیت زبان ترکی به خاطر دارند. این همه نشان می‌دهد که در حافظه‌ی ملت‌ها، «ایرانی بودن» نه نماد همبستگی، بلکه نماد اسارت است.

این پروژه تنها با زور اسلحه دوام یافته است. ارتش رضاشاه با بمباران کوردستان و لورستان، ساواک محمدرضا شاه با شکنجه و زندان، و سپاه جمهوری اسلامی با اعدام‌های دسته‌جمعی، بقای ایران را تضمین کردند. اما هیچ نظامی نمی‌تواند برای همیشه بر اساس سرکوب دوام یابد. افزون بر این، بحران‌های اقتصادی، فساد ساختاری و نابودی محیط زیست پایه‌های این نظام را بیش از پیش متزلزل کرده‌اند. خشکیدن رودها، فروپاشی کشاورزی، آلودگی گسترده، فقر و بیکاری، همه نشانه‌هایی هستند که نشان می‌دهند این پروژه‌ی سیاسی به نقطه‌ی فروپاشی رسیده است.

نشانه‌های فروپاشی قریب‌الوقوع ایران آشکارند. جنبش «ژن، ژیان، آزادی» که پس از قتل حکومتی ژینا امینی در سال ۲۰۲۲ از کوردستان برخاست و سراسر جغرافیای جعلی موسوم بە  ایران را درنوردید، به روشنی نشان داد که ملت‌ها دیگر حاضر به سکوت نیستند.

مقاومت‌های ملی نیز روزبه‌روز گسترده‌تر می‌شود: از کولبران کورد تا سوخت‌بران بلوچ، از اعتراضات الاحواز تا خیزش‌های آذربایجان. در سطح بین‌المللی نیز جمهوری اسلامی یکی از منفورترین دولت‌های جهان شده است. متحدان پیشین به دنبال فاصله گرفتن از آن هستند و هرچه بیشتر مشروعیتش در عرصه‌ی جهانی زیر سؤال می‌رود. دخالت‌های منطقه‌ای ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن نیز نه‌تنها باری سنگین بر اقتصاد و سیاست داخلی بوده، بلکه شکاف مشروعیت داخلی را عمیق‌تر کرده است.

آینده پس از فروپاشی ایران، آینده‌ی ملت‌هاست. هر ملت پرچم، زبان و سرزمین خود را بازخواهد یافت: کوردستان مستقل، الاحواز آزاد و مستقل، بلوچستان مستقل، آذربایجان جنوبی و ترکمنستان جنوبی مستقل و دولت مستقل کاسپین. این ملت‌ها می‌توانند در قالب کنفدراسیون‌های دموکراتیک منطقه‌ای، همانند اتحادیه اروپا، با یکدیگر همکاری کنند؛ همکاری‌ای که نه بر سرکوب، بلکه بر برابری استوار خواهد بود.

در این آینده، صلح و امنیت پایدار امکان‌پذیر می‌شود. پایان استعمار فارس‌محور به معنای پایان چرخه‌ی جنگ داخلی، سرکوب خونین و بی‌ثباتی منطقه‌ای خواهد بود. ملت‌ها زبان و تاریخ خود را بازخواهند یافت؛ آموزش به زبان مادری، رسانه‌های مستقل و سیاست‌های بومی جایگزین اجبار و تحمیل خواهند شد.

وظیفه‌ی تاریخی ملت‌ها در این مسیر روشن است: حفظ حافظه‌ی تاریخی و انتقال روایت جنایات استعمار به نسل‌های آینده؛ تقویت زبان‌های مادری و استفاده از آن‌ها به‌عنوان ابزار مقاومت؛ ایجاد نهادهای ملی و فرهنگی مستقل؛ و همبستگی میان ملت‌ها برای پایان‌دادن به استعمار ایران. تنها با اتحاد ملت‌های تحت اشغال می‌توان این پروژه را به نقطه‌ی نهایی شکست رساند.

فروپاشی ایران، تغییر ژرفی در موازنه‌ی قدرت منطقه‌ای به همراه خواهد داشت. کوردستان متحد می‌تواند پلی میان ترکیه، عراق و سوریه باشد؛ الاحواز به حلقه‌ی ارتباطی جهان عرب بدل خواهد شد؛ بلوچستان پیوندی طبیعی میان خاورمیانه و جنوب آسیا فراهم می‌کند. این آینده نه تهدید، بلکه همسویی با ارزش‌های جهانی دموکراسی، حقوق بشر و حق تعیین سرنوشت است. جامعه‌ی جهانی نمی‌تواند بیش از این چشم بر نقض آشکار این اصول بنیادین در جغرافیای موسوم به ایران ببندد.

ایران به‌عنوان یک پروژه‌ی استعماری شکست‌خورده است. هیچ ملت غیرفارسی خود را ایرانی نمی‌داند، هیچ خاطره‌ی مشترکی آنان را به هم پیوند نمی‌دهد، و هیچ ایدئولوژی‌ای نمی‌تواند دروغ «ایران واحد» را برای همیشه زنده نگاه دارد. آینده، متعلق به ملت‌هاست: کورد، عرب، ترک، بلوچ، ترکمن، گیلک و مازنی. آینده‌ای که در آن هر ملت با زبان، فرهنگ و پرچم خود آزادانه زندگی کند.

فروپاشی ایران پایان نیست، آغاز است. آغاز عصری نو در خاورمیانه، عصری که در آن استعمار فارس پایان یافته و ملت‌ها به‌عنوان بازیگران مستقل و برابر در جامعه جهانی حضور خواهند یافت. این آینده، نه خیال و رؤیا، بلکه ضرورتی تاریخی است که در راه است.

سخن پایانی

جنگ‌های جهانی اول و دوم نقشه سیاسی جهان را دگرگون کردند، اما مسئله ملت‌های بی‌دولت خاورمیانه را حل نکردند. پیمان سایکس–پیکو در ۱۹۱۶، پیمان سور در ۱۹۲۰ و لوزان در ۱۹۲۳، به جای تحقق حق تعیین سرنوشت، سرزمین‌ها را میان دولت‌های تازه‌تأسیس تقسیم کردند و ملتی چون کورد را از حق طبیعی خود محروم ساختند. پیمان سور در مواد ۶۲ تا ۶۴ صریحاً به رسمیت شناخت که کوردها حق تشکیل دولت مستقل دارند؛ اما در پی منافع استعماری و فشار قدرت‌های بزرگ، این مواد در پیمان لوزان حذف شدند. حذف این مواد نه به دلیل انکار حق ملت کورد، بلکه صرفاً به دلیل مصالحه‌های ژئوپولیتیکی بود که نقشه‌ای شکننده و ساختگی بر منطقه تحمیل کرد. امروز، پس از گذشت یک قرن، این پرسش دوباره زنده شده است: چرا استقلال کوردستان حذف شد و چگونه می‌توان آن را بازگرداند؟ کوردها و دیگر ملت‌های تحت اشغال ایران جعلی می‌توانند با استناد به همان اسناد بین‌المللی و اصول حقوق بشر، بازگشت به استقلال از دست‌رفته خود را مطالبه کنند.

این وضعیت نشان می‌دهد که مسئله ایران هرگز مسئله یک دولت–ملت تاریخی نبوده است، بلکه اساساً یک پروژه استعماری است. تفاوتی میان جمهوری اسلامی، مجاهدین خلق، سلطنت‌طلبان یا اصلاح‌طلبان وجود ندارد؛ همه در پذیرش «ایران واحد» و در انکار هویت ملت‌های غیرفارس مشترکند. پرسش ساده اما بنیادین این است: تفاوت واقعی میان محمدرضا پهلوی، مسعود و مریم رجوی با خمینی و علی خامنەای یا  رضا پهلوی و مجتبی خامنه‌ای در چیست؟ یکی سلطه فارس‌محور را با تاج و تخت و یک با کراوات توجیه می‌کند و دیگری با عمامه و ولایت فقیه؛ اما هر دو ادامه همان استعمارند.

از نگاه ملت‌های محصور، هیچ ایرانی فارس – صرف‌نظر از رنگ پرچم یا شکل حکومت – تفاوتی اساسی با دیگری ندارد، زیرا همگی بر تداوم یک قفس جعلی به نام «ایران» پافشاری می‌کنند.

تحولات دو دهه اخیر منطقه نشان داده که خاورمیانه وارد مرحله‌ای تازه از بازترسیم نقشه است.

از جنگ افغانستان و عراق تا بهار عربی و جنگ سوریه، و اکنون جنگ تازه در فلسطین، همه نشانه‌های بحرانی‌اند که می‌تواند به بازطراحی مرزهای سیاسی بینجامد. جمهوری اسلامی ایران، با پروژه «هلال شیعی» و حمایت از حزب‌الله، حشدالشعبی، حوثی‌ها و حماس، نه تنها امنیت خاورمیانه بلکه صلح جهانی را تهدید کرده است. این رژیم امروز در سراشیبی سقوط قرار دارد: ترور رهبران نیابتی‌اش در لبنان و تهران، فشارهای بین‌المللی، بحران‌های داخلی و فروپاشی مشروعیت اجتماعی، همه حاکی از پایان قریب‌الوقوع آن است. آتش‌بس‌های موقت با اسرائیل چیزی جز توقفی کوتاه در مسیر سقوط نیست.

با فروپاشی ایران، نقشه خاورمیانه به‌طور بنیادی تغییر خواهد کرد. ایران جعلی، این قفس استعماری، به زباله‌دان تاریخ خواهد پیوست. ملت‌های کورد، عرب الاحواز، بلوچ، ترک آذری، ترکمن، گیلک و مازنی باید خود را برای این دوران آماده کنند. این آمادگی تنها در مبارزات داخلی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه به معنای تشکیل ائتلاف‌ها و جبهه‌های مشترک میان احزاب و نیروهای سیاسی این ملت‌هاست تا در لحظه‌ی سقوط رژیم، بتوانند سرنوشت خود را به دست گیرند. سناریوهای آینده متفاوت‌اند: ممکن است اپوزیسیون ایرانی با حمایت غرب قدرت را بگیرد، یا کودتای نظامی سپاه و ارتش حکومتی موقت در «فارسستان» تشکیل دهد؛ اما در هر دو حالت، این تنها یک مرحله گذار خواهد بود. در همان حال، مناطق غیر فارس با ایجاد خودمدیریتی، مقاومت مدنی و مسلحانه، و جلب حمایت منطقه‌ای و بین‌المللی، می‌توانند استقلال خود را محقق کنند.

در این روند، کوردستان جایگاهی کلیدی خواهد داشت. تجربه فدرالیسم در کوردستان تحت اشغال عراق و خودمدیریتی در کوردستان تحت اشغال سوریه نشان داد که کوردها می‌توانند در معادلات ژئوپولیتیکی جدید نقشی سازنده ایفا کنند. پیوند تاریخی و فرهنگی کوردها با یهودیان، و دشمنی مشترک هر دو ملت با جمهوری اسلامی، بستر همگرایی استراتژیک تازه‌ای را فراهم کرده است. کوردها، با انسجام داخلی، دیپلماسی فعال و همکاری با ملت‌های دیگر تحت استعمار، می‌توانند از این بحران جهانی فرصتی تاریخی بسازند.

کتاب حاضر نشان داد که ایران چیزی جز یک پروژه استعماری نیست؛ محصول قراردادهای استعماری و سیاست‌های شونیستی که بر پایه سرکوب، جعل هویت و زور شکل گرفت. ابزارهای آن روشن است: تحمیل زبان فارسی و ممنوعیت زبان‌های مادری، غارت منابع نفت و گاز، کوچ اجباری و تغییر بافت جمعیتی، سرکوب سیاسی و فرهنگی، و جعل تاریخ در قالب «ملت واحد ایرانی». اما هم‌زمان، مقاومت ملت‌ها نیز روشن است: جمهوری کوردستان و پیشمرگه‌ها در کوردستان، قیام‌های الاحواز، مقاومت بلوچ‌ها، جنبش‌های فرهنگی ترک‌های آذری، قیام ترکمن‌ها، و حرکت‌های فرهنگی و زیست‌محیطی کاسپینیها.

فروپاشی ایران اجتناب‌ناپذیر است. این فروپاشی تهدیدی برای ملت‌های تحت استعمار نیست، بلکه فرصتی برای رهایی است. همان‌گونه که جنگ‌های جهانی اول و دوم زمینه‌ساز تشکیل دولت‌های جدید شدند، بحران کنونی و جنگ احتمالی آینده نیز می‌تواند به استقلال ملت‌های بی‌دولت بینجامد. آینده خاورمیانه تنها زمانی به صلح پایدار خواهد رسید که استعمار فارس‌محور پایان یابد و ملت‌ها آزادانه سرنوشت خود را تعیین کنند. آن روز، پرچم‌های کوردستان، الاحواز، بلوچستان، آذربایجان، ترکمنستان، کاسپین بر فراز سرزمین‌های آزاد برافراشته خواهد شد و خاورمیانه نوین بر ویرانه‌های ایران جعلی بنا خواهد گردید.

آزادی در این چشم‌انداز نه یک شعار احساسی، بلکه ضرورتی ژئوپولیتیکی است. نابودی رژیم ایران پایان یک حکومت نیست؛ آغاز دوره‌ای تازه است که در آن ملت‌ها آزاد، برابر و مستقل، آینده خود را خواهند ساخت.

 

 

Comments

comments

پاسخی بگذارید

تازەترینها
در سالگرد هولوکاست: از آشویتس تا درسیم، روبوسکی، قارنا، قلاتان، حلبجه و قامیشلو برگزاری کنفرانس بین‌المللی «حق تعیین سرنوشت و استقلال ملت‌ها» با محوریت کوردستان، بلوچستان و الاحواز روژاوای کوردستان: پیام رهبر جنبش استقلال طلبان کوردستان بە ملت کورد و جامعە جهانی هشدار فوری: نامهٔ سرگشادهٔ رهبرِ جنبش استقلال‌طلبان کوردستان به جامعهٔ جهانی دربارهٔ سرکوبِ سازمان‌یافته و قطعِ اینترنت ... هشدار فوری: سرکوب سازمان‌یافته و قطع اینترنت در ایران—با تمرکز بر روژهلات، بلوچستان و الاحواز اطلاعیه مشترک احزاب ملل تحت اشغال رژیم ایران،در حمایت از خیزش سراسری و دعوت به مشارکت فعال‌تر ملل محاصره و توپخانه در حلب؛ بازتولید یک الگوی تاریخی علیه ملت کورد  گزارش جامع درباره اعتراضات سراسری (۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ تا ۹ ژانویه ۲۰۲۶)، سرکوب، قطع اینترنت و حق تعیین سرنوشت ملت‌ها در جغر... فریب نخورید: آلترناتیو، استقلال ملل غیرفارس و پایان اشغالگریست،نه شاه، نه شیخ، نه مجاهد اعتصاب سراسری کوردستان : پیام آشتیاکو پورکریم، رهبر جنبش استقلال طلبان کوردستان جنجال بر سر یک خبر منسوب به رهبر یارسان؛ دست‌نوشته منتسب به «سید نصرالدین حیدری» ادعای حمایت از فراخوان رضا پهلوی را رد ... فراخوان احزاب استقلال طلب شرق کوردستان برای اعتصاب سراسری در روز پنج شنبە ١٨ دیماه بیانیهٔ مشترکِ پنج جریانِ استقلال‌ طلب شرق کوردستان در رابطە با موج نارضایتی‌های مردم در تهران، اصفهان، مشهد، شیراز، کر... بیانیه جنبش استقلال‌طلبان کوردستان درباره حمله تروریستی سیدنی و نقش‌آفرینی جمهوری اسلامی آشتیاکو پورکریم انتصاب برهم صالح به ریاست کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل را تبریک گفت