فریب نخورید: آلترناتیو، استقلال ملل غیرفارس و پایان اشغالگریست،نه شاه، نه شیخ، نه مجاهد

فراتر از دوگانهٔ «شاه/شیخ»

چرا آمریکا، غرب، اسرائیل و جهان نباید فریب مصادرهٔ اعتراضات را بخورند — و چرا آلترناتیو واقعی در میان ملت‌های تحتِ اشغال شکل می‌گیرد

نویسندە : آشتیاکو پورکریم، رهبر جنبش استقلال طلبان کوردستان

توضیح: این مقالە ابتدا بە زبان انگلیسی در روزنامە تایمز اسرائیل منتشر شدە است.

اعتراضات گسترده‌ای که امروز سراسر جغرافیای موسوم به «ایران» را دربرگرفته، در بخش قابل‌توجهی از رسانه‌ها و تحلیل‌های بیرونی به‌اشتباه به‌صورت یک نبرد ساده و خطی روایت می‌شود: جمهوری اسلامی در برابر «اپوزیسیون واحدِ دموکراسی‌خواه»؛ اپوزیسیونی که غالباً با نام رضا پهلوی و شبکه‌های سلطنت‌طلب خارج از کشور شناخته می‌شود. این روایت نه‌تنها نادقیق، بلکه از حیث سیاسی خطرناک است؛ زیرا صدای ملت‌های غیرفارس را حذف می‌کند، ماهیت واقعی اعتراضات را تحریف می‌نماید و زمینهٔ بازتولید همان ساختارهای سلطه‌ای را فراهم می‌سازد که خود علت اصلی این قیام هستند. من این متن را نه برای «بحث نظریِ دور از میدان»، بلکه به‌عنوان یک هشدار سیاسی روشن می‌نویسم: اگر جامعهٔ جهانی، به‌ویژه آمریکا، اروپا و اسرائیل، اعتراضات امروز را از پشت شیشهٔ رسانه‌های سلطنت‌طلب تماشا کند، نتیجه چیزی جز تکرار خطاهای تاریخی و بازتولید چرخهٔ استبداد نخواهد بود.

آنچه امروز در خیابان‌ها و شهرها و مناطق مختلف جریان دارد، نه پروژه‌ای برای بازگشت سلطنت است و نه جنبشی برای «دموکراتیزه کردن ایران» در چارچوب یک دولت متمرکز. این خیزش—به‌ویژه از منظر ملت‌های غیرفارس—قیامی چندملیتی، ضدساختار، و در ماهیت خود فرآیندی استعمارزدایانه است: نفی نظمی تاریخی که با نام «ایران» تثبیت شده و دهه‌ها با ابزار نظامی، امنیتی، مهندسی هویت و انکار حق تعیین سرنوشت ملت‌ها تداوم یافته است. بنابراین خطاب من روشن است: فریب روایت‌های رسانه‌ای و مهندسی‌شدهٔ سلطنت‌طلبان و جریان‌های وابسته به رضا پهلوی را نخورید. ملت‌های غیرفارس نه با جمهوری اسلامی موافق‌اند، نه با مجاهدین خلق، و نه با رضا پهلوی. از نگاه آنان، این سه پروژه—با همهٔ تفاوت‌های ظاهری—در یک نقطه مشترک‌اند: حفظ «ایران واحد» و تداوم مرکزگرایی فارس‌محور، یعنی استمرار همان قفس، با جابه‌جایی نگهبان.

ایران؛ دولت–ملت نیست، ساختار استعمار است

آنچه در نظام بین‌الملل با نام «ایران» شناخته می‌شود، در تجربهٔ زیستهٔ ملت‌های غیرفارس، هرگز یک دولت–ملت داوطلبانه، همگن و تاریخی نبوده است. این ساختار، پروژه‌ای از استعمار داخلی و دولت‌سازی فارس‌محور است که با زور، سرکوب نظامی، یکسان‌سازی اجباری، تحمیل زبان فارسی، امنیتی‌سازی پیرامون و انکار سیستماتیک حق تعیین سرنوشت شکل گرفته و استمرار یافته است. کوردها، بلوچ‌ها، کاسپینی ها، عرب‌های الاحواز، ترک‌های آذری، ترکمن‌ها و دیگر ملت‌های محصور در این جغرافیا «اقلیت قومی» نیستند. آنان ملت‌هایی با سرزمین تاریخی، زبان مستقل، حافظهٔ جمعی، منابع و ارادهٔ سیاسی‌اند که در چارچوب یک نظم مرکزگرا به حاشیه رانده شده‌اند و غالباً با منطق امنیتی اداره شده‌اند. دولت ایران—چه در دورهٔ پهلوی و چه در جمهوری اسلامی—برای نگه داشتن این ساختار، همواره به زور تکیه کرده است؛ و همین وابستگی دائمی به ابزار سرکوب نشان می‌دهد که پیوند میان این ملت‌ها و «ایران واحد» نه حاصل رضایت سیاسی، بلکه نتیجهٔ اجبار تاریخی بوده است.

از همین زاویه است که باید یک سوءفهم رایج در غرب را اصلاح کرد: مسئلهٔ اصلیِ امروز، صرفاً «تغییر رژیم» نیست؛ مسئله تغییر رابطهٔ قدرت است. اگر فردا جمهوری اسلامی سقوط کند اما همان سازوکار مرکزی، همان ایدئولوژی ایران‌محور، و همان انکار ملت‌ها باقی بماند، آنچه رخ داده صرفاً تعویض پرچم و تعویض چهره است، نه رهایی.

چرخهٔ استبداد: از ساواک تا سپاه، از تاج تا عمامه

یکی از مهم‌ترین نقاطی که در تحلیل‌های بیرونی نادیده گرفته می‌شود، پیوستگی تاریخیِ سرکوب در این جغرافیاست. روایت سلطنت‌طلبان می‌کوشد پهلوی را به «دوران ثبات و پیشرفت» تقلیل دهد و جمهوری اسلامی را «انحراف» معرفی کند؛ اما ملت‌های تحت سلطه، تاریخ را با بدن و حافظه‌شان خوانده‌اند، نه با کلیپ‌های آرشیوی بزک‌شده. برای بسیاری از مردم، پهلوی مترادف بود با تمرکز مطلق قدرت در مرکز، نظامی‌سازی پیرامون، سرکوب ایلات و ساختارهای محلی، به حاشیه راندن زبان‌ها، زندان، شکنجه، اعدام و تبعید، و پلیس سیاسی (ساواک). جمهوری اسلامی همان منطق را با ایدئولوژی مذهبی و ابزارهای جدید بازتولید کرد: سپاه و وزارت اطلاعات به جای ساواک، اعدام و زندان به عنوان ابزار اداره، امنیتی‌سازی مناطق پیرامونی، انکار سازمان‌یابی ملی و فرهنگی، و استمرار شوونیسم ساختاری.

از این منظر، آنچه امروز به‌عنوان «بدیل» معرفی می‌شود اگر در اصل به دنبال حفظ همان چارچوب «ایران واحد» باشد، تفاوت بنیادین ایجاد نمی‌کند. مردم و ملت‌های غیرفارس بارها و بارها گفته‌اند و امروز هم در خیابان‌ها فریاد می‌زنند که این قیام برای تعویض «نگهبان قفس» نیست؛ برای شکستن قفس است. شعار روشن است و قابل مصادره نیست:
نه به اشغالگر، نه به فاسد، نه به جمهوری اسلامی، نه به شاه و شیخ، نه به مجاهد.

کوردستان، کوردستان، گورستان فاشیستان، کورد تا دولت نداشتە باشد، سهمش همین کشت و کشتار خواهد بود و …


این شعارها حاصل احساسات لحظه‌ای نیست؛ خلاصهٔ تجربهٔ تاریخی است: تجربهٔ زندگی در چرخه‌ای که یک بار تاج، بار دیگر عمامه، و گاهی کراوات، اما همواره همان منطق حذف و تحقیر را بازتولید کرده است.

مصادرهٔ اعتراضات و سیاستِ جعل: چرا «فرقه پهلوی» یک هشدار است

هم‌زمان با گسترش اعتراضات مردمی، بخشی از جریان‌های وابسته به رضا پهلوی تلاش گسترده‌ای را برای مصادرهٔ این اعتراضات آغاز کرده‌اند؛ پروژه‌ای که جوهره‌اش «تحریف خیابان» است. ویدیوها دستکاری و تقطیع می‌شوند، صداگذاری مجدد روی تصاویر قرار می‌گیرد، شعارهایی که در واقعیت میدان شنیده نمی‌شود به مردم نسبت داده می‌شود، و روایت واحدی ساخته می‌شود که گویا «ملت» خواهان بازگشت سلطنت است. اما مردم همین جغرافیا در سال ۱۳۵۷ نظام شاهنشاهی را سرنگون کردند. تصور اینکه پس از چهار دهه، جامعه‌ای دوباره خواهان بازگشت فرزند دیکتاتور محمدرضا پهلوی”رضا پهلوی” شود، از نظر منطقی و اجتماعی ناموجه است و مانند آنست کە چهل سال دیگر مردم دوبارە انقلاب کنند و اینبار خواهان بازگشت پسر علی خامنەای دیکتاتور”مجتبی خامنەای” شوند. مسئله فقط یک نام نیست؛ مسئله منطق قدرت موروثی است: اینکه سیاست به جای ارادهٔ آزاد مردم و قرارداد اجتماعی، به خون و نسب بازگردد.

از همه نگران‌کننده‌تر، واکنش این جریان به نقد و پرسشگری است. «فرقه پهلوی» حتی از اکنون که هنوز قدرت سیاسی را در دست نگرفته، می‌کوشد با فضاسازی و فریبکاری افکار عمومی را به سمت خود سوق دهد؛ و در بسیاری موارد، هنگامی که با نقد مواجه می‌شود، به جای پاسخ شفاف، ادبیات تهدیدآمیز را جایگزین گفت‌وگو می‌کند. گزارش‌هایی در فضای مجازی و رسانه‌ای مطرح شده که در برخی موارد از تهدید به «حذف فیزیکی» مخالفان سخن گفته‌اند. معنای این رفتار روشن است: جریانی که در وضعیت بی‌قدرتی تحمل مخالف ندارد، اگر به قدرت نزدیک شود، احتمالاً همان الگوی حذف را رسمی‌تر و گسترده‌تر خواهد کرد. به همین دلیل است که می‌گویم «فرقه پهلوی» صرفاً یک جریان سیاسی نیست؛ یک هشدار درباره بازتولید اقتدارگرایی در پوشش مدرن است.

در کنار این، باید به یک خطای رایج در سیاست خارجی غرب نیز اشاره کنم: توهم «وحدت اپوزیسیون ایران». آنچه به عنوان اپوزیسیون ایران معرفی می‌شود، مجموعه‌ای ناهمگون از پروژه‌های متضاد است. ملت‌های کورد، بلوچ، عرب احوازی، ترکمن، آذربایجانی، کاسپینی و دیگر ملت‌ها با مطالبات ملی مشخص، قابل حل شدن در یک پروژهٔ وحدت‌گرای ایران‌محور نیستند. وحدتی که بر حفظ تمامیت یک ساختار استعمارگر بنا شود، در بهترین حالت «ادارهٔ نرم سلطه» است. هم‌پیمانی واقعی تنها زمانی معنا دارد که ملت‌ها آزادانه و بر اساس حق تعیین سرنوشت با یکدیگر همکاری کنند—نه آنکه از پیش، سقفی به نام «ایران واحد» بر سرشان گذاشته شود و سپس از آنان خواسته شود زیر همان سقف، «دموکراسی» را تمرین کنند.

حافظهٔ تاریخی نیز نقطه‌ای است که سلطنت‌طلبی می‌کوشد آن را پاک کند. نوستالژی استبداد تنها زمانی زنده می‌شود که حافظهٔ جمعی مخدوش یا فراموش شود. در چنین وضعی، شعارهایی مانند «رضاشاه روحت شاد» سر بر می‌آورد؛ شعاری که بیش از آنکه یک موضع سیاسی باشد، نشانهٔ گسست از خود است: بریدن از حافظهٔ جمعی و بی‌اعتنایی به خون‌هایی که در همین سرزمین به نام نظم و تمرکز قدرت ریخته شد. چگونه می‌توان لُر بود و هم‌زمان نام کسی را بر زبان آورد که پروژهٔ دولت‌سازی‌اش با سرکوب و بمباران سنگین طوایف و شکستن ستون‌های زیست ایلیاتی و محلی گره خورده بود؟ چگونه می‌توان روایت رنج تاریخی را خواند و باز هم به ستایش همان دورانی رسید که بسیاری از صداهای معترض، با گلوله، طناب و تبعید خاموش شدند؟ آزادی با ستایش گذشتهٔ خون‌بار ساخته نمی‌شود؛ با نقد بی‌امان قدرت ساخته می‌شود.

آلترناتیو واقعی نه در استودیوهای ماهواره‌ای است، نه در خون سلطنتی، و نه در اپوزیسیون‌های مورد پسند بیرون. آلترناتیو واقعی در میان ملت‌های سرزمین‌های تحت اشغال شکل می‌گیرد: کوردها برای کوردستان، عرب‌ها برای الاحواز، بلوچ‌ها برای بلوچستان، و دیگر ملت‌ها برای سرزمین‌های خود. این‌ها حاشیهٔ اعتراض نیستند؛ هستهٔ آن‌اند. اعتراضات جاری نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای عبور از چرخهٔ تاریخی استبداد—چه مذهبی و چه سلطنتی—شکل گرفته‌اند. اگر ساختاری به نام «ایران» قرار باشد باقی بماند، تنها با همان ابزارهایی باقی می‌ماند که تا امروز آن را نگه داشته: سرکوب، انکار و امنیتی‌سازی. و این یعنی تداوم بحران، حتی اگر نام‌ها و نمادها تغییر کنند.

در یک خاورمیانهٔ جدید و آزاد، جایی برای بازتولید یک ساختار متمرکز فارس‌محور که خاک ملت‌های غیرفارس را اشغال کرده باشد نباید وجود داشته باشد. آیندهٔ پایدار زمانی ممکن است که هر ملت، سرزمین و دولت ملی خود را داشته باشد و روابط منطقه‌ای بر پایهٔ برابری، همکاری و قراردادهای آزاد میان دولت‌های ملی شکل گیرد، نه بر پایهٔ قیم‌مآبی مرکز نسبت به پیرامون.

پیام من به آمریکا، غرب، اسرائیل و جهان روشن است: اشتباهات گذشته را تکرار نکنید. دیده‌شدن رسانه‌ای را با مشروعیت یکی ندانید. نخبگان فارس‌زبان را با «مردم» اشتباه نگیرید. پادشاه، اصلاح‌طلب یا اپوزیسیون دست‌ساز را بر ملت‌ها تحمیل نکنید. حمایت از رضا پهلوی یا هر پروژه ایران‌محور، دموکراسی نمی‌آورد؛ فقط بحران را به تعویق می‌اندازد و چرخهٔ سرکوب را با چهره‌ای تازه ادامه می‌دهد. راه درست، پذیرش واقعیت چندملیتی، گفت‌وگو با نمایندگان واقعی ملت‌ها، و حمایت از حق تعیین سرنوشت است—نه حفظ یک ساختار اشغالگر.

این لحظه، انتخاب میان «شاه و شیخ» نیست. انتخاب میان تداوم استعمار و آزادی ملت‌هاست. و ملت‌ها، با صدایی روشن و تکرارناپذیر، گفته‌اند: نه به جمهوری اسلامی، نه به شاه و شیخ، نه به مجاهد؛ نه به اشغالگر. آیندهٔ آزاد، نه شاه دارد نه شیخ؛ و نه اجازه می‌دهد اعتراضات مردمی به نام سلطنت، جعل و مصادره شود.

Comments

comments

پاسخی بگذارید